تبليغاتX

سوسیالیسم اساس انسانیت.برپاخیز ازجاکن...

سوسیالیسم اساس انسانیت.برپاخیز ازجاکن...

نامه سرگشاده به بان کی مون، دبیر کل سازمان ملل متحد 

 آقای دبیر کل ! 

حتما می دانید که در تابستان 1367 و درست پس از امضا قطعنامه 598 مبنی بر ترک تخاصم ایران و عراق ، تعداد نامعلومی از زندانیان سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی  در ایران اعدام شدند و همگی در گورستان های جمعی مدفون گردیدند. این پروژه که ادامه کشتار زندانیان سیاسی در سال 60 آغاز شده بود ، یکی از فجیع ترین نسل کشی های صورت گرفته علیه زندانیان سیاسی به ویژه چپ بوده، که با پروژه قتل های زنجیره ای تداوم یافته است.  لازم به ذکر است که گزارشات سازمان عفو بین الملل ابعاد گسترده ی این فاجعه را تایید می کند و علی رغم این ، دیگر مجامع جهانی و سازمان های حقوق بشری عموما درباره ی این فاجعه سکوت اختیار کردند و ابعاد هولناک این جنایت انسانی تا کنون به قدر کفایت برای مردم ایران و جهان فاش نگردیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

پیوند دهید .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار) 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

کمونیسم یک افق اجتماعی است

 جامعه ای است که در آن هر کس به اندازه توان و استعدادش داوطلبانه کار می کند و به اندازه نیازش آزادانه از کلیه نعمات زندگی بهره مند میشود. در این نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ملغی میشود و کار از یک اجبار برای مزد و امرار معاش، به امری داوطلبانه تبدیل میشود كه صرفا بر اساس درک وظیفه و پاسخگویی به نیاز اجتماعی  انجام خواهد گرفت. وابستگی انسانها به تقسیم کار اسارت آور کنونی از بین می رود و انسانها به یکسان در متن کار داوطلبانه از امکانات مادی و معنوی برای رشد استعداد ها و توانائیهای شخصی خود برخوردار خواهند شد و از خود بیگانگی انسان برای همیشه پایان می یابد. علم و تکنولوژی  که در چنگال رقابت به بند کشیده شده است، آزاد می گردد و در نتیجه بازده كار با سرعتى غیر قابل تصور افزایش می یابد، تأمین زندگی مرفه و شایسته انسان به هدف تولید تبدیل خواهد شد و همه خدمات و محصولات مورد نیاز بشر را در مقیاس انبوه تولید و کلیه نیازهای مادی و معنوی انسانها  تامین می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

 

بیانیه کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران

بمناسبت برگزاری  مراسم 16 آذر

 

 

 

 

 

 

علیرغم موج سازمان یافته سرکوب نهادهای امنیتی و اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی و دستگیرکردن تعداد زیادی از فعالین دانشجویی چپ و تحت تعقیب قرار دادن تعدادی دیگر از آنها به منظور جلوگیری از برگزاری مراسم روز دانشجو،  مراسم دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به مناسبت 16 آذر - روز دانشجو- در ظهر روز سه شنبه 13 آذرماه 1386 در مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران با شعارهای "نه به جنگ !" ، "دانشگاه پادگان نیست " و " آزادی دانشجویان زندانی "  با موفقیت برگزار گردید. فراخوانهای متعدد برگزاری مراسم از سوی جریانات دانشجویی چپ در دانشگاههای شهرستانها (شیراز،مشهد،تبریز و ... ) و بیانیه های حمایت آنها از دانشجویان آزادیخواه و برابر طلب دانشگاههای تهران و دستگیر شدگان مراسم روز 13 آذر نیز منتشرگردید.

دانشجویان چپ ، آزادیخواه و برابری طلب امسال نیز همچون چند سال اخیر بار دیگر نشان دادند که با برافراشتن و مطرح ساختن مطالبات رادیکال در سطح جامعه و پافشاری بر اتحاد استراتژیک با جنبش کارگری و سایر جنبشهای پیشرو اجتماعی (جنبش زنان و جنبش انقلابی کردستان) ، قصد دارند تا سنت نوین و متمایزی را درجنبش دانشجویی ایران بنیان گذارند. باید دست آنها را از راه دور فشرد و به آنها به خاطر برگزاری موفقیت آمیز مراسم روز دانشجو با طرح شعارها و مطالبات رادیکال و ترقی خواهانه  در این شرایط  دشوار و اختناق پلیسی  تبریک گفت.

همانطور که ما در بیانیه دیگری تاکید کردیم ، یورش سازمان یافته و همه جانبه نهادهای امنیتی و اطلاعاتی رژیم  به فعالین دانشجویی چپ و به محاصره در آوردن محیط دانشگاه به منظور مرعوب کردن جنبش دانشجویی و ممانعت از برگزاری مراسم 16 آذر توسط فعالین چپ در دانشگاه صورت گرفت . اما نکته مهم دیگر که باید مورد توجه قرار گیرد این است که داغ ننگ مسئولیت سرکوب و دستگیری تهدید فعالین چپ جنبش دانشجویی علاوه براین نهادها برپیشانی تمامی آن گرایشهای دست راستی و بورژوایی و لیبرالی ای نقش می بندد که در روزها و ماههای اخیر یک صدا مراکز امنیتی رژیم را به سرکوب و قلع و قمع کامل فعالین دانشجویی چپ در دانشگاههای ایران  تحریض و تشویق می کردند و به "بستر سازی" برای اینچنین برخوردهایی مشغول بودند : از پاسدار- "روشنفکر"های دوم خردادی گرفته تا "نو اندیشان" دینی وابسته به "نهضت آزادی" و نیروهای ملی- مذهبی ، از "دموکراسی" خواهان دارای سابقه دست داشتن در کشتارهای دهه 60 و لیبرال دموکراتهای با پیشینه فرماندهی سپاه پاسداران تا  انجمنهای اسلامی و "دفتر تحکیم وحدت " - که پتانسیلهای و "استعداد"های نهفته ضد کمونیستی اش را به تدریج همانند سالهای آغازین پس از انقلاب 57  و دوران "انقلاب فرهنگی " آشکار می سازد -  همه و همه از روزی که "شبح لنینیسم" را بر آسمان دانشگاه و جنبش دانشجویی رصد کردند ، از یکسو وقیحانه فعالین دانشجویی چپ را به "همراهی عملی" و "تطابق گفتمانی "  با رژیم جمهوری اسلامی   متهم می کردند و فعالین دانشجویی چپ را به خاطر "دستگیر نشدن "  در مظان اتهام قرار می دادند و از سوی دیگر به طرق آشکار و پنهان چراغ سبزها و پیامهای  گوناگونی را از طریق رسانه هایشان به سمت نهادهای امنیتی با هدف برانگیختنشان به سرکوب جریان چپ دانشجویی ارسال می نمودند.

 آنها بدین طریق عملا اثبات کردند که برقراری هژمونی لیبرالیسم بر جنبشهای اجتماعی امروز ایران جز با یاری و همکاری موثر مراکز امنیتی جمهوری اسلامی و پشتيباني عملي رسانه های جمعی طرفدار غرب ممکن نیست. آنها امروز این سیاست خود را از طریق بایکوت خبری دستگیری بیش از 30 تن از دانشجویان چپ در تهران و شهرستانها پیگیری می کنند. این شکل از جهت گیریهای این نیروها ،  بیش از هرچیز پوشالی بودن راهبرد و الگوی "دموکراسی " مورد نظر اینان و " دموکراسی خواهی " مورد ادعایشان و " حق آزادی همه احزاب و گروهها " که گویا قرار است در این سیستم " به همگان اعطا شود " را به ما گوشزد می کند. آنان که حضور یک جریان دانشجویی با دامنه تاثیر گذاری مشخص را آن هم در شرایطی که خود زمام قدرت را هم در دست ندارند، بر نمی تابند و با تمام نیرو در کنار حاکمیت و دستگاههای سرکوبگرش در مقابل آن سنگر می گیرند و برای امحاء آن لحظه شماری می کنند ، چگونه قرار است در سیستم "دموکراتیک" مورد نظرشان "حق آزادی تشکل و بیان و اعتراض " احزاب و گروههای سراسری چپ و کمونیستی و تشکلهای توده ای کارگری و دانشجویی و ... را محترم شمارند ؟ اینان البته شاید به خوبی و درستی دریافته اند که جریان چپ در جنبش دانشجویی تازه نوک کوه یخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران است و پیشبرد مطالبات دموکراتیک راستین مطرح در جامعه ایران جز از طریق پیشروی این جنبش میسر نخواهد بود . برگزاری موفقیت آمیز مراسم 16 آذردر روز سه شنبه توسط دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ، برای همه این جریانات نیز حاوی درسها و پیامهای فراوانی است .

به هرحال آن چنان که تاریخ به ما نشان می دهد ، جنبش دانشجویی ایران بمثابه جنبش پیشتاز اجتماعی در تاریخ معاصر این کشور ، یکی ازکانونهای اصلی مبارزات آزادیخواهانه و برابری طلبانه  مردم ایران به شکل عام و یکی از  بسترهای اصل رشد سیاسی و نظری جنبش چپ ایران به شکل خاص بوده است . جریان چپ و کمونیستی با  مبارزات و جانفشانیهای  خویش ، سنت نیرومند و پرافتخاری را در نیم قرن اخیر در جنبش دانشجویی ایران پایه ریزی کرده است که به راحتی قابل نابود کردن یا نادیده گرفتن نیست . چهره های سرشناس چپ و کمونیست ایران نظیرفواد مصطفی سلطانی ، بیژن جزنی ، مسعود احمدزاده ، محمد حسین کریمی، جعفر شفیعی ، حمید اشرف ، صديق كمانگرو دهها نام دیگر همه از دانشگاههای ایران سر بر آوردند. سازمانهای چپ رادیکال همگی در دوره ای در بستر جنبش و جریانهای دانشجویی تولد و رشد یا فتند. به طور مشخص و به عنوان مثال شکل گیری سازمان کردستان حزب ما (کومله) در مرحله آغازین فعالیت خود مرهون فعالیت محافل دانشجویی چپ در دانشگاههای تهران و تبریز بود. در جریان انقلاب بهمن 57 و سالهای نخست پس از آن نیز دانشگاه به یکی از مراکز و سنگرهای نیروهای چپ و کمونیست بدل گردید و رژیم حمهوری اسلامی با ابزار انجمنهای اسلامی و دفتر تحکیم وحدت کوشید با به راه انداختن "انقلاب فرهنگی " و کشتار و زندانی کردن دانشجویان چپ محیط دانشگاه را از افکار و جریانهای چپ و کمونیستی پاک سازد.

اتفاقاتی نظیر مراسم برگزار شده در روز 13 آذر و تحولات چند ساله اخیر جنبش دانشجویی و پاگرفتن مجدد یک جریان وسیع چپ در دانشگاههای ایران نشان می دهد که نیرو و توان حرکتی  که از یک سنت پنجاه و چند ساله و پرافتخار در جنبش دانشجویی نیرو می گیرد ، به آسانی قابل حذف و نابود کردن و نادیده گرفتن نیست لذا هم رژیم جمهوری اسلامی تا کنون  در دستیابی به اهداف خود با شکست مواجه شده است و هم خواب و خیالهای جریانهای دست راستی و بورژوایی سیاست ایران برای این جنبش ، تعبیرنشده و نخواهد شد. جریان چپ در جنبش دانشجویی ایران همانطور که در سالهای گذشته عمل نموده باید در حد توانایی خود هم با امواج سرکوب و تعرض جمهوری اسلامی مقابله نموده و هم  تحرکات و امواج جدید لیبرالیستی ، بورژوایی و رفرمیستی را در به انحراف کشاندن مطالبات آزادیخواهانه و برابری طلبانه  جنبشهای اجتماعی ایران عقیم و بی اثر نماید و این البته ، مسیر پرپیچ و خم و دشواری است .

در پایان ضمن تبریک مجدد روز دانشجو به عموم دانشجویان ایران خصوصا دانشجویان چپ و آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای تهران و سراسر ایران بمناسبت  برگزاری مراسمهای گوناگون و مستقل ، دستگیری فعالین چپ جنبش دانشجویی را بار دیگر شدیدا محکوم نموده و از همه نهادهای مدافع حقوق بشر و آزادیخواه در سراسر جهان می خواهیم که دستگیری این فعالین را محکوم کنند و خواهان آزادی بدون قید شرط آنان باشند.

زنده باد آزادی، برابری، حکومت کارگری

کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران

16 آذر 1386

7 دسامبر 2007

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

((((سرود انترناسیونال کارگران ))))

برخیز ای داغ لعنت خورده دنیای فقر و بندگی
شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی
باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند
و آنگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند

روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها

برما نبخشند فتح و شادی نه بت، نه شه نه قهرمان
با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان
تا ظلم از عالم بروبیم نعمت خود آریم به کف
دمیم آتش را و بکوبیم تا وقتیکه آهن گرم است

روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها

تنها ما توده جهانی, اردوی بیشمار کار
داریم حقوق جهانبانی نه که خونخواران غدار
غرد وقتی ر
+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

شوروی: سرمایه داری دولتی  یا  دولت کارگری منحط 

ادامه بحث مسائل دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم (بخش دوم) 

مصاحبه صادق افروز با تراب ثالث

صادق افروز : اینکه بر سر جامعه شوروی چه آمد بین تئوریسین های مارکسیست انقلابی اختلاف وجود دارد . با توجه به مباحثی که در بخش اول مطرح شد بعد از انقلاب اکتبر اقتصاد روسیه از سه قسمت تشکیل می شد . بخش اول سرمایه های ملی شده بود . سرمایه هایی که از کنترل سرمایه های خصوصی خارج شده و به مالکیت دولت درآمده بود . لنین این بخش را سرمایه داری دولتی می نامید . بخش دوم در کنترل کارگران بود که بخش سوسیالیستی اقتصاد بود و بخش سوم در مالکیت خرده بورژوازی بود .استالین با پایان دادن به برنامه نپ نه تنها از خرده بورژوازی سلب مالکیت کرد بلکه آن بخش هایی را هم که توسط کنترل کارگری اداره می شد از چنگ آنان خارج ساخت . یعنی تنها سرمایه داری دولتی باقی ماند .به همین دلیل من فکر می کنم بهترین توضیح برای جامعه شوروی پس از غلبه بوروکراسی استالینیستی  همان سرمایه داری دولتی است . این در حالی است که برخی از تئوریسین ها مثل ارنست مندل از به کار بردن واژه سرمایه داری دولتی خودداری میکردند و ترجیح می دادند از واژه سوسیالیسم منحط که به نظر من یک واژه اخلاقی است استفاده کنند .در استدلالی که این گروه از تئوریسین ها می آورند به این مسئله اشاره می کنند که چون در این نوع اقتصاد مالکیت خصوصی وجود ندارد لذا مناسبات تولیدی نمی تواند سرمایه دارانه باشد. ممکن است برخی بپرسند از آنجایی که اتحاد شوروی و بلوک شرق ازهم پاشیده شده این بحث قدیمی شده و تنها شاید اهمیت تاریخی داشته باشد. ولی از آنجاییکه هنوز در گوشه و کنار دنیا کشور هایی با همین شیوه دولتی سرمایه دارانه روی کار هستند و زیر نام سوسیالیسم در جنبش کارگری توهم ایجاد می کنند به نظر من این بحث اهمیت خاصی پیدا می کند . ونزوئلا نمونه مشخصی از این نوع حکومت هاست . لطفا نظر خودتان را در این زمینه شرح دهید .

تراب ثالث: اول اجازه بدهید یك اشتباه كوچك را تصحیح كنم.  ارنست مندل در مخالفت با تز سرمایه داری دولتی از مقوله "سوسیالیزم  منحط" استفاده نمی كرد. او جامعه شوروی را جامعه ای انتقالی می دانست و نه سوسیالیستی و واژه منحط را فقط برای تشریح ماهیت طبقاتی دولت به كار می برد. این طرز تلقی در واقع با لنین شروع شد. او بارها اشاره كرده بود كه دولتی كه در شوروی ساخته اند، هنوز دولتی كارگری نیست و از "ناهنجاری های بوروكراتیك" بسیاری رنج می برد. به این مفهوم بر می گردم، ولی اینجا اشاره كنم كه اتفاقا استفاده از این مقوله را نباید از  فراشد تاریخی انحطاط دولت كارگری جدا كرد. یعنی استفاده از این عبارت حكایت از تئوری نوین و یا تجدید نظر در تئوری های قدیم نمی كند، بلكه تشریح فشرده ای است از یك واقعیت تاریخی. به عبارت ساده تر بیان این فراشد كه پس از انقلاب اكتبر برنامه بلشویك ها ایجاد دولت كارگری بود، اما آن چه مستقر شد دولتی بود با انحرافات بوروكراتیك. تروتسكی نیز همین  روش را ادامه می دهد و پس از انحطاط استالینی دولت شوروی از همین مقوله برای توصیف ماهیت طبقاتی دولت استفاده می كند و آن را دولت منحط كارگری و یا دولت بوروكراتیك كارگری می نامد[1]. یعنی دولتی كارگری كه قشر بوروكرات قدرت را غصب كرده اما هنوز نتوانسته تا احیای كامل سرمایه داری پیشرفت كند. به همین دلیل او برای تشریح ضد انقلاب استالینی از واژه ثرمیدور[2] استفاده می كرد. یعنی ضد انقلابی كه هر چند قدرت سیاسی را تسخیر كرده اما تا حد احیای مناسبات تولیدی قبلی جلو نرفته است.  تروتسكی در جایی مثال می زند كه سرنوشت دولت كارگری شوروی مثل اتوموبیلی است كه عده ای گانگستر برای دزدی از آن استفاده كرده اند و در طول ماجرا به قدری به در و دیوار زده اند كه اگر آن را ببینید بی اختیار خواهید گفت این كه ماشین نیست آهن قراضه است، اما در واقع ماشین همان ماشین است، صرفا قراضه شده.   مندل نیز به دنبال تروتسكی شوروی را جامعه ای می دانست كه هر چند هنوز به سرمایه داری بازگشت نكرده و كماكان جامعه ای انتقالی است، دولت آن منحط شده است.

اما بر گردیم سر سئوال اصلی. در مورد ماهیت شوروی مشاجره زیاد بوده است و حتی بعد از فروپاشی شوروی ادامه دارد. و همان طور كه خود شما اشاره كردید، اهمیت آن با فروپاشی شوروی از میان نرفته است. من شخصا در تشریح اوضاع شوروی سابق نه با تز سرمایه داری دولتی موافقم و نه دولت كارگری منحط (هر چند به دومی نزدیك ترم). و در ضمن اعتقاد نیز ندارم كه وجه تولیدی جدیدی بود و یا نوعی بازگشت به وجه تولید آسیایی. البته بگذریم كه علیرغم همه این كثافاتی كه بعد از فروپاشی آن بر ملا شد،  هنوز هم برخی از استالینیست های ما تصور می كنند شوروی جامعه ای سوسیالیستی بود.

تز سرمایه داری دولتی نخست توسط جناحی در داخل خود بلشویك ها در زمان حیات لنین عنوان گشت، سپس گرایشی درون اپوزیسیون چپ نیز از آن دفاع كرد و بعدها در دهه ١٩٧٠ به دنبال نوشته های بتلهایم توسط جریانات مائوئیستی بطور گسترده تری احیا شد (و اخیرا نیز طرفداران زیادی در چپ ایران پیدا كرده است). به نحوی از انحا تصور می شد كه این مقوله شكل به ظاهرعلمی تری برای بیان همان برچسب معروف مائوئیستی سوسیال امپریالیزم است. در مورد این تز باید در وهله نخست گفت،  اساسا ماركسیزم وجه تولید جدیدی به عنوان سرمایه داری دولتی را به رسمیت نمی شناسد.  به اعتقاد من این تز از آن "تئوری" های من درآوردی است كه بیشتر از شعار الهام می گیرد تا روش علمی.  به عبارت ساده تر، بحث اصلی این است كه  اگر از تشریح كلاسیك نظام سرمایه داری آن طور كه ماركس در كتاب سرمایه توضیح داده آغاز كنیم، باید به صراحت بگوییم علی الاصول وجه تولید سرمایه داری بدون سرمایه داران متعدد معنی ندارد. در وجه تولیدی سرمایه داری می توان بخش دولتی نیز داشت. حتی در برخی شرایط مشخص می توان درك كرد كه چرا چنین بخشی به بخش غالب اقتصاد سرمایه داری تبدیل می شود. اما این ها همه صورتبندی هایی از همان وجه تولید سرمایه داری است. مقاطعی از فراشد تاریخی تكوین وجه تولید سرمایه داری در شرایط مشخص زمانی و مكانی.  اما اطلاق این واژه به كل یك نظام اقتصادی اجتماعی به جای مقوله وجه تولید سرمایه داری  از نظر من كاملا بی معنی است. بویژه در رابطه با جامعه شوروی.

در نظر داشته باشیم كه در جامعه شوروی موقعیت ممتاز قدرتمندان این نظام حاصل موقعیت یا منصب شان  در بوروكراسی بود و نه به خاطر مالكیت بروسائل تولید. یعنی نه كسی می توانست صاحب وسائل تولید شود و نه این كه موقعیت ممتاز خود را به كس دیگری بفروشد و یا به فرزندان خود منتقل كند. هیچ كدام از طرفداران تز سرمایه داری دولتی تا كنون نتوانسته اند انكار كنند كه در جامعه شوروی  وجه تولید كالایی تعمیم یافته وجود نداشت چرا كه هم نحوه استفاده از منابع تولیدی و نحوه تقسیم این منابع در بخش های مختلف اقتصادی  و هم نحوه توزیع محصول تولید اجتماعی نه براساس قانون ارزش بلكه بواسطه برنامه ریزی و حسابرسی مركزی صورت می گرفت، اتفاقا توسل برخی جریانات به این برچسب متناقض برای توضیح جامعه شوروی دقیقا به همین دلیل است كه قادر نبودند و هنوز هم نیستند كه هم به كاپیتال ماركس وفادار بمانند و هم ادعا كنند وجه تولید سرمایه داری در جامعه شوروی غالب شده بود. تا قبل از انقلاب روسیه هنگامی كه ماركسیست ها از این مقوله استفاده می كردند، غرض نه اشاره به وجه تولیدی جدید بلكه اشاره به بخش دولتی اقتصاد در چارچوب نظام سرمایه داری بود. مثلا ماركس، در نقد لاسال كه اعتقاد داشت با گسترش مالكیت دولتی در آلمان به سوسیالیزم نزدیك خواهند شد، اشاره می كند كه در چارچوب دولت بیسمارك و نظم موجود، دولتی كردن چیزی نیست جز سرمایه داری دولتی.

دولتی كردن مالكیت در چارچوب نظام سرمایه داری معمولا به دو دلیل رخ می دهد. یا ضعف خود طبقه سرمایه دار و یا فشارهای جنبش كارگری.  مثلا در آلمان در قرن ١٩ هنوز وجه تولید سرمایه داری غالب نشده بود و طبقه سرمایه دار نیرومندی وجود نداشت. اما به دلیل رقابت با فرانسه و انگلیس دولت پروس درك كرده بود كه بدون مداخله مستقیم دولت در تولید امكان رشد اقتصاد سرمایه داری در بسیاری از حوزه های كلیدی تولید وجود ندارد. این پدیده را ما در قرن بیستم دركشورهای حاشیه ای نظام سرمایه داری جهانی نیز زیاد مشاهده می كنیم. در كشورهای عقب افتاده  نیز به خاطر ضعف و در بسیاری موارد حتی فقدان یك طبقه سرمایه دار بومی، بنیاد جامعه سرمایه داری بارها فقط با مداخله دولت و خیلی جا ها حتی به قیمت سركوب خود مدعیان موجود طبقه سرمایه دار صورت گرفته است. بویژه در شرایطی كه این جوامع بخواهند در مقابله با نظام جهانی سرمایه داری و مناسبات استعماری حاكم به درجه ای از استقلال سیاسی نیز برسند. مثلا در منطقه خودمان به دوران ناصر در مصر و یا حافظ اسد در سوریه و صدام در عراق رجوع كنید. اما در همه این موارد ماهیت طبقاتی دولت به وضوح بورژوایی است، چرا كه مالكیت خصوصی در واقع ملغی نشده و  بخش دولتی در تحلیل نهایی در خدمت رشد آتی نظام سرمایه داری است. به عبارت دیگر آن "تئوری" كه بتواند ادعا كند عراق و شوروی هر دو سرمایه داری دولتی  بودند به اعتقاد من تئوری نیست،  اغتشاش تئوریك است.

لنین نیز این مقوله را دقیقا به همین معنی به كار می گیرد. همان طور كه در بخش قبلی گفتم او اعتقاد داشت كه در بخش عمده اقتصاد دولتی شوروی هر چند مالكیت از چنگ سرمایه داران بیرون آمده اما دولت هنوز نمی تواند مدیریت را به خود تولید كنندگان منتقل كند، بنابراین این بخش در واقع چیزی نیست جز نوعی سرمایه داری دولتی. چیزی شبیه همان كه در دوران بیسمارك در آلمان رخ داد. با این تفاوت كه آن جا در خدمت رشد نظام سرمایه داری بود در صورتی كه در شوروی در خدمت انتقال به سوسیالیزم است. به همین خاطر او  بارها تاكید داشت همین سرمایه داری دولتی نیز برای روسیه قدمی به جلو محسوب می شود.  او در چندین مقاله پس از اشاره به پیشرفت های اقتصادی ناشی از پدیده سرمایه داری دولتی در آلمان، به وضوح بیان می كند كه  در شرایط ضعف فرهنگی و تكنیكی طبقه كارگر در روسیه اگر بلشویك ها نیز بتوانند اقدامت مشابهی انجام دهند،گام بزرگی به جلو (در مسیر انتقال به سوسیالیزم) برداشته خواهد شد. بنابراین در مباحثات بلشویك ها استفاده از سرمایه داری دولتی مساوی بود با سیاستی مقطعی برای رشد نیروهای مولده بر اساس برنامه ریزی  مركزی و زیر كنترل دولت كارگری اما به كمك تكنوكرات ها و مدیران سابق سرمایه داری،  به مثابه بخشی از اقدامات انتقالی در جهت آماده سازی طبقه كارگر برای اعمال مدیریت بر تولید و استقرار مالكیت اجتماعی.

این برداشت اما با استفاده از مقوله سرمایه داری دولتی برای تشریح كل نظام شوروی بسیار تفاوت دارد.  در روسیه به وضوح انقلابی پرولتری صورت گرفت و قدرت سیاسی به طبقه كارگر منتقل شد. خلع ید از سرمایه داری و اجرای اقدامات فوق نه در خدمت سرمایه داران آینده كه برای رسیدن به مالكیت اجتماعی بود. و واقعیات تاریخی نشان می دهد كه به تدریج قدرت از دست طبقه كارگر به كاست منسجمی از بوروكراسی منتقل شد كه هرچند مستقیما مالكیت خصوصی را احیا نكرد، اما شرایط را برای این احیا فراهم ساخت.  می توان در باره این سئوالات كه چرا و چگونه قدرت از دست پرولتاریا خارج شد، اشتباهات رهبری بلشویك در زمان خود لنین چه بود، دقیقا در چه دوره ای این انتقال صورت گرفت و یا دقیقا از چه سالی ضد انقلاب پیروز شد، بحث های فراوانی داشت. اما فراشد كلی تاریخی را نمی توان انكار كرد. بدین معنی آغازگاه هرتحلیلی از ماهیت شوروی نمی تواند چیزی جز همان باشد كه در اول كار گفتم و در واقع نحوه برخورد خود لنین بود. تحلیل از ماهیت شوروی یعنی تحلیل فراشد انحطاط دولت كارگری كه عاقبت به فروپاشی دولت شوروی و احیای سرمایه داری انجامید. به همین دلیل تحلیل های تروتسكی به مراتب پیش رفته تر از انواع و اقسام تئوری های سرمایه داری دولتی یا وجه تولیدی جدید بود چرا كه نقطه شروع وی نیز انحطاط دولت كارگری بود.

این نكته از لحاظ تئوریك نیز بسیار مهم است. همان طور كه در بخش قبلی این مصاحبه اشاره كردم موفقیت در انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم رابطه مستقیم با ماهیت دولت در دوران گذار دارد. مناسبات سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی و چارچوب سلطنت مطلقه رشد كرد، اما انتقال به سوسیالیزم با دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا آغاز می شود و حتی تصور آن و یا طرح اولیه نقشه اجرایی آن بدون خلع ید از سرمایه داری و استقرارقدرت كارگری دشوار است. بدین ترتیب، آن چه ماهیت دوران انتقالی را تعیین می كند نه میزان دولتی كردن مالكیت كه میزان مداخله مستقیم خود تولید كنندگان در برنامه ریزی مركزی است. همان طور كه قبلا گفتم دلیل ماركس برای استفاده از واژه انقلابی در مقوله دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا نیز دقیقا به همین برداشت مرتبط است. به عبارتی می توان گفت در دوران انتقال به سوسیالیزم تقدم با سیاست است تا اقتصاد.  چرا كه جامعه انتقالی، بنا به تعریف، جامعه ای است كه مناسبات تولیدی آن در حال تغییرند. یعنی اگر واقعا در جامعه ای انتقالی هستیم، پس مناسبات تولیدی امروز با دیروز متفاوت است. بنابراین نمی توان ماهیت چنین جوامعی را بر اساس تحلیل های مقطعی یا دوره ای از مناسبات تولیدی تعیین كرد. نقطه شروع چنین تحلیلی باید همواره ماهیت طبقاتی دولت باشد. تاكید لنین و تروتسكی بر ماهیت طبقاتی دولت نیز از همین انگیزه نشات می گیرد. به گفته ساده لنین اگر قدرت در دست طبقه كارگر باشد حتی می توان از سرمایه داری دولتی نیز برای ساختن سوسیالیزم استفاده كرد. اگر از لحاظ شرایط تاریخی لازم شود و یا به نفع منافع دراز مدت انتقال باشد، می توان حتی میزان سلب مالكیت از بورژوازی را نیز كم و زیاد كرد. به شرط این كه قدرت در دست طبقه كارگر باشد.

اما همین جا نقطه ضعف  برداشت تروتسكی نیز مشخص می شود. در زمان حیات لنین شاید به حق ممكن بود كه گفته شود، ماهیت طبقاتی دولت شوروی، علیرغم همه ناهنجاری های بوروكراتیك، هنوز كارگری باقی مانده است. در اوائل دوران انحطاط استالینی نیز شاید بتوان همین ادعا را  ادامه داد. تروتسكی اما تا قبل از قتلش به دست عوامل استالین هنوز هم ماهیت شوروی را با مقوله دولت كارگری منحط تعریف می كرد. در بالا اشاره كردم، این مساله كه ضد انقلاب در روسیه دقیقا در چه سالی از طبقه كارگر خلع ید كرد، جای بحث فراوان دارد.  اما، این واقعیت كه این خلع ید عاقبت كامل شد، جایی برای بحث ندارد.  خود تروتسكی نیز بارها عین همین را گفته است[3]. بنابراین، هر چند می توان نشان داد كه چرا استفاده تروتسكی از مقوله دولت منحط كارگری برای توضیح فراشد تغییرات دوران استالین به مراتب از مقوله سرمایه داری دولتی بهتر است، اما نمی توان در عین حال خود مقوله انحطاط را كه در واقع مبین یك فراشد تاریخی است، منجمد ساخت و به مساله حدود و ثغور این انحطاط، مراحل مختلف انحطاط و تعیین مرزی كه عبور از آن ماهیت كارگری را زیر سئوال خواهد برد، جواب نداد. تو گویی به نحوی از انحا، تا زمانی كه نظام سرمایه داری در شوروی احیا نشده است، هر كه در راس قدرت باشد و هر كاری كه انجام دهد، در ماهیت كارگری دولت خدشه ای وارد نخواهد شد. اما در دولت كارگری چه انحطاطی كامل تر از این كه قدرت از دست طبقه كارگر برود؟

به اعتقاد من این موضع راه را برای برداشت های نادرست تر بعدی كل جنبش تروتسكیستی بعد از جنگ جهانی دوم باز گذاشت.  واقعیت این است كه بر اساس برخی برداشت های رایج در جریانات تروتسكیستی می توان اثبات كرد كه مثلا دولت فعلی سوریه نیز دولتی از لحاظ عینی كارگری است و یا رژیم جمهوری اسلامی از لحاظ عینی ضد امپریالیست.  مواضع خود تروتسكی توضیحات و تعینات بسیاری به همراه داشت كه جا را كمتر برای چنین اشتباهاتی باز می گذاشت. در واقع می توان گفت ریشه اصلی ایرادات این موضع را باید در تحلیل خوش بینانه او از نتایج جنگ جهانی جستجو كرد. او اعتقاد داشت كه موج انقلابات كارگری بعد از خاتمه جنگ در شوروی نیز منجر به انقلابی سیاسی جهت احیای قدرت كارگری خواهد شد. به همین خاطر، هر چند كه در بسیاری نوشته های تروتسكی روشن است كه خود او به ایرادات این مقوله جبری و بدون كمیت واقف بود، پافشاری چندانی بر سر تدقیق آن نكرد.  اما در شرایطی كه نتایج باز تقسیم دنیا بعد از جنگ باعث تقویت دولت شوروی شد، چسبیدن طرفداران او به چنین مقوله ای عواقب خوبی به دنبال نداشته است. به اعتقاد من یكی از ریشه های برداشت غلط بخشی از جنبش تروتسكیستی از انقلاب ایران در همین مقوله ریشه دارد.    

بنا بر آن چه در بالا گفتم، من  معتقدم عملا یكی دو سال پس از مرگ لنین فراشد انحطاط بوروكراتیك دولت كارگری تكمیل شد و از آن زمان به بعد صحبت از دولت كارگری خطاست. این طرز تلقی كه علیرغم تكمیل این انحطاط، به صرف این كه هنوز مالكیت خصوصی احیا نشده ماهیت طبقاتی دولت را به شكلی عینی (ابژكتیبو) كماكان كارگری می داند، فراموش می كند كه بدون مداخله مستقیم طبقه كارگر انتقال به سوسیالیزم صورت نخواهد گرفت. بنابراین حتی اگر بپذیریم كه دولت از لحاظ ابژكتیو هنوز می تواند مدال كارگری بر سینه نصب كند، مشكل فقدان چشم انداز انتقال حل نخواهد شد. خود تروتسكی در جایی اشاره دارد كه اگر دموكراسی كارگری  احیا نشود. شوروی در یك "مارپیچ بوروكراتیك" به سرمایه داری بازگشت خواهد كرد. همان طور كه می بینیم تاریخ به خوبی این ادعای تروتسكی را اثبات كرد. به عبارت ساده تر هر چند تروتسكی صفت كارگری در مقوله دولت منحط كارگری را رها نكرد، اما در واقع اعتقاد داشت این دولت در حال فراهم ساختن شرایط برای احیای سرمایه داری است.

در خاتمه لازم به تاكید است كه اساسا اعتقاد به این كه رژیمی می تواند به طور ابژكتیو، بدون این كه خود بخواهد و یا بداند، از منافع تاریخی طبقه ای دفاع كند، هر چند كه ممكن است در رابطه با انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری معنی داشته باشد، در مورد انتقال به سوسیالیزم نه تنها بی معنی كه خطرناك است. در تحلیل نهایی انگیزه برای رشد نیروهای مولده در جامعه انتقالی فقط می تواند كاهش ساعات كار باشد. هیچ نیرویی جز خود طبقه كارگر حامل چنین انگیزه ای نیست. و همین جاست كه ایرادات موضع مندل خود را آشكار می سازند. ادعای این كه به خاطر عدم احیای سرمایه داری جامعه شوروی كماكان جامعه ای انتقالی بود، فراموش می كند كه انتقالی بودن جامعه شوروی در دوران استیلای بوروكراسی نه به معنای جامعه ای در حال انتقال به سوسیالیزم كه بازگشت به سرمایه داری بود.

  


صادق افروز : بدنبال آنچه در اروپای شرقی و به تبع آن در شوروی اتفاق افتاد دیگر لازم نیست که بنشینیم و ساعت ها بحث کنیم که آیا وقتی که  دولت کارگری فدرت را بدست می گیرد و دوران گذار را آغاز می کند امکان بازگشت به عقب و احیای سرمایه داری وجود دارد یا نه . تجربه نشان داد که چنین امکانی وجود دارد . لذا فکر می کنم هنگامی که تروتسکی برای تشریح ضدانقلاب استالینیستی از واژه ترمیدور استفاده می کند مقایسه صحیحی نمیکند واقعیت مناسبات سرمایه داری روسیه حی و حاضر روبروی ماست .همان طور که شما گفتید تروتسکی  بعدا از امکان احیای سرمایه داری صحبت می کند ولی مقوله دولت منحط کارگری را رها نمی کند . براستی اگر این  دولت ها کارگری بودند و تنها منحط شده بودند چرا وفتی مورد هجوم سرمایه قرار گرفتند هیچکدام از کارگران به کمک آن نیامدند . چرا تنها مدافع اش پلیس مخفی این کشور ها بود ؟ به غیر از این در تغییر از یک نظم اجتماعی به یک نظم اجتماعی دیگر ضروری است که ماشین و ابزار دولتی هم تغییر کند . ماشین دولتی در تغییرات 1989 در این کشور ها دست نخورده باقی ماند . ارتش ، پلیس مخفی ، و بوروکراسی دولتی در این کشور ها کماکان سر جای خود باقی ماند . تقریبا همان آدم هایی که در سیستم قبلی در مقامات بالا سر کار بودند . حالا هم در اقتصاد بازار آزاد موقعیت های بالای خود را حفظ کردند . این است که من با کارگری نامیدن چنین دولت هایی  حتی منحط اش مشکل دارم . من در اینجا ضروری می بینم که ببینیم " دولت کارگری " در نزد مارکس انگلس ، لنین و ترتسکی چگونه تعریف می شود . چرا باید ترتسکی علیرغم تمام فجایعی که ضد انقلاب استالینیستی موجب آن بود و به کشتار هزاران نفر از فداکار ترین و آگاه ترین انقلابیون بلشویک منجر شد هنوز این دولت را کارگری محسوب کند ؟ لطفا در این زمینه نظر خودتان را با ما درمیان بگذارید .

تراب ثالث: به برخی نكاتی كه شما اشاره می كنید در بالا پاسخ دادم، اما اتفاقا طرح مجددشان بهانه ای است كه به جنبه عملی قضایای تئوریك بیشتر نگاه كنیم. 

هنگامی كه لنین از  ١٩١٩ به بعد دولت جدید شوروی را دولتی كارگری با نا هنجاری های بوروكراتیك می نامد، واقعیت تاریخی عملی مشخصی را باز گو می كند. در ١٩١٧ در روسیه، طبقه كارگر، واقعا و برای اولین بار در تاریخ، از طریق اعتصاب عمومی و قیام مسلحانه قدرت را در یكی از امپراطوری های قدرت مند آن زمان یعنی روسیه تزاری كه خود ده ها كشور دیگر را در بند داشت ،در دست و گرفت و حداقل تا سال  ١٩١٩ كماكان قدرت را هم در حوزه سیاست و هم اقتصاد در دست داشت. بنابراین اول باید از این واقعیت مشخص آغاز كرد. این تاكید مهم است چرا كه می دانید سوسیال دموكراسی آن زمان دقیقا به بلشویك ها این اتهام را می زد كه "به اسم" طبقه كارگر كودتا كرده اند.  اما از سال ١٩١٩ به بعد، بویژه پس از شكست انقلاب ١٩١٩ آلمان، این قدرت به تدریج از دست طبقه كارگر خارج شد و هرچه بیشتر دردست حزب و در حزب هر چه بیشتر در دست بوروكراسی حزب متمركز شد. اما در داخل همین حزب هنوز كسانی بودند مثل خود لنین و تروتسكی. طبعا این انقلابیون حرفه ای دیدشان نسبت به اوضاع این بود كه ما دولتی كارگری ساختیم ولی در حال بوروكراتیزه شدن است. با گفتن این حرف عین واقعیتی را كه خود در آن به سر می بردند و خود از سازندگان اصلی آن بودند، بیان می كردند. گفتن این كه در همان زمان شوروی سرمایه داری شده به وضوح حرف بی مایه ای می بود. از نظر بازیگران اصلی دوران، قدرت هنوز از كف نرفته بود. هنوز امكان احیای قدرت شوراها بود.

دلایل رشد بوروكراسی متعدد است. نخستین آن از صحنه خارج شدن خود پرولتاریا بود. در دوران بلافاصله بعد از انقلاب و بویژه با شدت جنگ داخلی، به دنبال تعطیل بخش های عظیم صنعت، طبقه كارگر شوروی هم از لحاظ عددی به شدت تضعیف شد و هم پیشروترین عناصر خود را یا به ارتش سرخ و یا به دستگاه اداری واگذار كرد. از طرف دیگر ضعف فرهنگی وی باعث رشد استفاده از بوروكرات ها و یا تكنوكرات های همان دولت سابق شد. این فراشد در زمان خود لنین آغاز شد، و نه فقط لنین كه بسیاری از رهبران بلشویك در باره آن نوشته اند و سخنرانی كرده اند. امید همه اما به انقلاب آلمان بود. شكست انقلاب آلمان شكست انقلاب روسیه را نیز رقم زد. انقلابات آلمان در ١٩١٩ ، باز در ١٩٢١ و عاقبت بار سوم در ١٩٢٣ ، هر سه شكست خوردند.  عامل اصلی این شكست همكاری سوسیال دموكراسی آلمان با سرمایه داری بود. به عبارت ساده تر از لحاظ تاریخی كه به قضایا نگاه كنیم عامل اصلی شكست انقلاب روسیه سوسیال دموكراسی آلمان است ونه استالین.

 اما در هر حال با پیروزی جناح استالین، به تدریج جناح انقلابی از حزب پاكسازی شد و قدرت به طور كامل در دست بوروكراسی مافیایی مخوفی افتاد كه در طی محاكمات سال های ٣٦ تا ٣٨ تمام رهبران بازمانده بلشویك را اعدام كرد. در چنین شرایطی باید دید چرا طبعا كسی نظیر تروتسكی تز دولت كارگری منحط را رها نكرد. در آخرین سال حیات او مساله جنگ جهانی احتمالی با آلمان هیتلری عمده ترین مساله سیاسی جهان بود. موضع سرمایه داری دولتی در آن زمان موضع تز بی طرفی در جنگ بود و موضع دولت كارگری منحط موضع تز جبهه واحد علیه آلمان هیتلری. بنابراین نكته این است كه درستی یا نادرستی این مواضع در آن زمان در واقع به موضع سر جنگ بستگی دارد.

پیش بینی تروتسكی این بود كه پیامد جنگ جهانی دوم، نیز نظیر جنگ جهانی اول، رشد انقلابات كارگری است. او احتمال این را می داد كه در این موج انقلابی طبقه كارگر شوروی نیز قدرت را از بوروكراسی پس بگیرد. به همین دلیل او هنوز موضع دولت كارگری را  رها نمی كرد. چرا كه او معتقد بود این درست كه ضد انقلاب در شوروی قدرت را تسخیر كرده است اما از آن جا كه هنوز مناسبات تولیدی سرمایه داری را احیا نكرده است، كافی است طبقه كارگر با یك انقلاب سیاسی قدرت را باز پس بگیرد تا جامعه انتقالی به راه خود باز گردد. در واقع می دانیم پیش بینی تروتسكی بر عكس شد. بوروكراسی شوروی با سرمایه داری جهانی دنیا را باز تقسیم كرد و در واقع از سابق هم نیرومندتر شد. این كه تحت نام تروتسكی تروتسكیست ها بعد از جنگ چه كردند و چه گفتند البته امری است، علیحده اما منطق مو ضع خود تروتسكی روشن است و باید در بعد عمل سیاسی آن زمان درك شود.  در پاسخ به سئوال اول گفتم خود او می گفت اگر قدرت شورایی در شوروی احیا نشود، جامعه در مارپیچ بوروكراتیك به سرمایه داری بازگشت خواهد كرد.  بنابراین او برخلاف برخی تروتسكیست های بعد از خود اعتقاد نداشت كه جامعه شوروی علیرغم بوروكراسی در حال انتقال به سوسیالیزم است. بر عكس او دائما به افزایش انگیزه های مادی در اقتصاد شوروی اشاره می كند و دائما به ضرورت سرنگونی بوروكراسی برای جلوگیری از بازگشت به سرمایه داری تاكید دارد.

البته، امروزه، بعد از تجربه تاریخی فراشدی كه تروتسكی در داخل آن به سر می برد، می توان گفت تز دولت كارگری منحط تناقضات خود را در بر دارد. انحطاط بیشتر جامعه شوروی، یا به عبارت دیگر افزایش انگیزه های مادی در اقتصاد، طبعا در مناسبات تولیدی نیز اثرات خود را به جای می گذارد و بنابراین  افزایش جنبه اجتماعی انقلاب بعدی را  نیز اثبات می كند. به همین خاطر تكرار تركیب دو مقوله دولت كارگری و انحطاط به صورت یك تركیب فرا تاریخی خطرات خود را دارد. كه یكی از این خطرات دقیقا همین است كه انقلاب ضد بوروكراسی را انقلابی صرفا سیاسی بدانیم و یا مثلا نظیر مندل جامعه شوروی را حتی در دهه ١٩٧٠ جامعه ای " انتقالی" بدانیم. و تاكید نكنیم كه این "انتقال" در واقع انتقال به عقب یعنی احیای سرمایه داری است.  

همان طور كه قبلا گفتم به اعتقاد من تز اصلی ماركسیستی در توضیح دوران گذار طبعا باید متكی بر انگیزه رشد در دوران گذار باشد. اگر در جامعه سرمایه داری افزایش سود انگیزه رشد است، پس از سرنگونی سرمایه داری و آغاز انتقال به سوسیالیزم، انگیزه رشد اقتصادی چیست؟ تنها پاسخ ماركسیستی به این مساله كاهش ساعات كار است. دولت كارگری اگر با افزایش بار آوری كار نتواند ساعات كار را كاهش دهد، پژمرده نخواهد شد. و اگر طبقه كارگر قدرت را واقعا در دست نداشته باشد، كسی به جای او انگیزه كاهش ساعات كار را دنبال نخواهد كرد.  

ماركس و انگلس طبعا به جزییات دولت كارگری اشاراتی ندارند و نمی توان گفت با تجربه محدود كمون پاریس در شرایطی بودند كه بتوانند این جزییات را بشكافند. اما به جرات می توان گفت كه اصل بنیادین تئوریك آن ها در باره دولت كارگری در واقع "نا دولت" بودن آن است. دولت كارگری هر چه باشد دولتی نیست كه خود را بر فراز جامعه مستقر سازد و از منافع یك اقلیت استثمار گردر مقابل اكثریت جامعه حفاظت كند. طبقه كارگر منافع ویژه ای برای خود ندارد جز از میان بردن خود و سایر طبقات و انتقال به سوسیالیزم.  قبلا هم اشاره كردم نزد ماركس و انگلس مفهوم دیكتاتوری در دیكتاتوری پرولتاریا چیزی نیست جز حق وتوی كارگری در جلوگیری از احیای سرمایه داری و تضمین گذار به سوسیالیزم. بنابراین این دولت از همان آغاز در حال پژمرده شدن و از میان رفتن است. استفاده انگلس از مقوله "نا دولت" به همین معنی است. شاید حتی بتوان گفت خود مقوله "دولت كارگری" سوتفاهم زاست. در واقع، من به یاد ندارم خود ماركس جایی از این مقوله استفاده كرده باشد و اگر اشتباه نكنم خود این مقوله متعلق به مباحثات بعد از انقلاب اكتبر است.  

دولت "كارگری" در سه عرصه عمومی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، با خلع ید از بورژوازی به از میان برداشتن تقسیم اجتماعی كار فكری و یدی یعنی الغای نظامی كه در آن عده ای تصمیم می گیرند كه بقیه اجرا كنند، دست خواهد زد و با الغای هرج و مرج بازار و جایگزینی آن با برنامه ریزی در تولید اجتماعی مقدمات الغای طبقات و انتقال به مالكیت اجتماعی را فراهم خواهد ساخت. انگیزه آن نه ادامه استثمار و  انباشت مجدد به نفع اقلیتی جدید بلكه از میان برداشتن كل انگیزه های مادی در تولید اجتماعی و جایگزینی كار اجباری با فعالیت خلاق بشری است. پس تنها انگیزه  رشد نیروهای مولده در دوران انتقال كاهش برنامه ریزی شده ساعات كار و تبدیل همه طبقات به انسان هایی سوسیالیست. برخلاف ادعای ایدئولوگ های سرمایه داری كه بدون رقابت بازار انگیزه برای رشد بار آوری كار از میان خواهد رفت. در اقتصاد برنامه ریزی شده، برای اولین بار، نیرومند ترین انگیزه برای رشد بار آوری كار كه همانا كاهش ساعات كار باشد، در راس همه تصمیمات قرار خواهد گرفت.


صادق افروز : تراب عزیز به عنوان آخرین سوال می خواستم نظرت را راجع به کوبا بدانم . آیا کوبا هم مثل کشورهای اروپای شرقی در حال انتقال به اقتصاد بازار است ؟هرچه می خواهیم اسمش را بگذاریم سرمایه داری دولتی یا دولت کارگری منحط خبرهای خوبی از کوبا نمی آید . افزایش فقر ، کاهش سالانه بارآوری کار، روی آوردن به صنعت توریسم رونق دادن به کازینو ها که به نوعی بازگشت به اقتصاد باتیستایی است ، گسترش ارتباط سیاسی­ اقتصادی با رژیم های سرکوبگر و مرتجع مثل جمهوری اسلامی و سوریه همه حاکی از حاکمیت یک دولت غیر کارگری است که همه چیز ممکن است مسئله اش باشد جز انتقال به سوسیالیسم  . راستی چه بلایی بر سر یاران چه گوارا آمده است ؟

تراب ثالث: در همان ابتدا باید گفت در كوبا نه دولت كارگری است و نه جامعه در حال انتقال به سوسیالیزم.  در كوبا نیز نظیر شوروی سابق لایه ای از بوروكراسی تمام قدرت را در دست دارد و از همان طریق نظام تك حزبی  سر سختانه از امتیازات خود دفاع می كند. البته، این لایه بوروكراتیك نه به اندازه شوروی فاسد است و نه منفور. اما ماهیت یكسان است. از طرفی كوبا به مراتب عقب افتاده تر از آن است كه بتواند سطح امتیازات مشابه ای را پذیرا شود و از طرف دیگر هنوز پیوند آن با انقلابی كه منجر به قدرت فعلی شد از میان نرفته است. اما نام آن هر چه كه باشد، واقعیت استبداد بوروكراتیك حزب كمونیست كوبا انكار پذیر نیست. بر اساس قانون اساسی فعلی كوبا، "شورای وزرا" (یعنی هیات حاكم) به "مجلس ملی قدرت خلق" پاسخگوست كه خود هر ٥ سال یك بار با رای عمومی انتخاب می شود. نمایندگان این مجلس هر چند كه توسط تجمعات محلی و نهادهای توده ای نامزد می شوند، اما لیست نهایی باید توسط " كمیسیون ملی تعیین كاندیدا ها" تایید شود. چیزی مشابه شورای نگهبان خود ما. و جز اعضای حزب كمونیست كوبا كسی حق كاندیدا شدن یا انتخاب شدن ندارد . و لااقل از ١٩٧٦ كه قانون اساسی فعلی تصویب شد تا كنون نه به مخالفتی در حزب كمونیست اجازه داده شده و نه در مجلس یا شورای وزرا. در رابطه با چه گوارا نیز كه شما سئوال كردید، باید گفت پرونده قتل او هنوز باز است. شاید بدانید در همان زمان مدارك بسیاری گواهی بر این داشت كه او در واقع به خاطر اختلافاتش  با فیدل كاسترو مجبور به ترك كوبا شد و جاسوسان كا گ ب شوروی در تحویل دادن او به سیا دست داشتند. تاریخ در باره درستی یا نادرستی این ادعا قضاوت خواهد كرد.  فقط به یاد داشته باشیم كه در همان زمان بسیاری از تروتسكیست های كوبایی زندانی و اعدام شدند.

جریان كاسترو، موسوم به جنبش ٢٦ ژوییه یك جریان بورژوا ناسیونالیست بود كه با دیكتاتوری فاسد و خشن باتیستا كه توسط آمریكا حمایت می شد به مبارزه برخاست. پایه های توده ای آن عمدتا نه در طبقه كارگر كوبا كه در میان خرده بورژوازی شهری و دهقانان بود و در اوائل حتی توسط جناحی از هیات حاكمه آمریكا نیز مورد تایید قرار می گرفت. بعد از پیروزی انقلاب علیه باتیستا نیز بخشی از بورژوازی برای مدتی در بلوك قدرت شركت داشت. تناقضات بین حكومت جدید و امپریالیزم آمریكا با رفرم ارضی در كوبا آغاز شد كه منجر به ملی كردن اراضی بزرگ منجمله املاك متعلق به اتباع آمریكا شد . اقداماتی كه به خودی خود نه ضد سرمایه داری بود و نه چندان رادیكال. به جرات می توان گفت اصلاحات ارضی مثلا در مصر دوران ناصر و یا حتی انقلاب سفید آریامهری به مراتب گسترده تر بود. فشارهای آمریكا. تحریم های اقتصادی و عاقبت مداخله مستقیم نظامی در خلیج خوك ها هر چه بیشتر رژیم جدید را در جهت اخراج جناح بورژوایی طرفدار آمریكا از حكومت، ملی كردن پالایشگاه های نفت و موسسات مالی كشانید. به تدریج ائتلاف با بورژوازی با ائتلاف با حزب كمونیست كوبا و اتحاد با شوروی جایگزین شد. به طوری كه از اواخر دهه ١٩٦٠  به بعد كوبا عملا به یكی از اقمار شوروی تبدیل شده بود. "سوسیالیست"  شدن كاسترو نیز از همین دوران شروع می شود. البته ناگفته نماند در خود جنبش ٢٦ ژوییه نیز نقدا تمایلات سوسیالیستی  وجود داشت كه در این چرخش موثر بودند.

برای شناختن ماهیت دولت در كوبا باید به دو نكته توجه كرد. اول این كه انقلاب كوبا نیز نظیر بسیاری از تحولات مشابه نشان داد، در عصر امپریالیزم دوران انقلابات بورژوا دموكراتیك به پایان رسیده است و حل تكالیف صرفا دموكراتیك هر انقلابی عاقبت به اقدامات ضد سرمایه داری منجر خواهد شد. اگر رهبری انقلاب در اهداف خود پیگیر باشد، نخواهد توانست جز از طریق خلع ید از بورژوازی چنین تكالیفی را تحقق بخشد. دوم این كه در جهان بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد اشكالی از قدرت دولتی پدیدار شد كه در حالات عادی ناپایدار و غیر ممكن به نظر می رسند. در اروپای شرقی به دنبال شكست آلمان هیتلری ما شاهد چنین پدیده ای در مقیاسی گسترده بودیم. به پشتوانه ارتش شوروی حكومت های ائتلافی بعد از جنگ به سرعت جای خود را به حاكمیت احزاب كمونیست وابسته به شوروی دادند و این جوامع نه صرفا از لحاظ سیاسی كه در واقع از لحاظ ساختاری جذب شوروی شدند. و مشاهده كردیم كه با متلاشی شدن قدرت حزب كمونیست چگونه همه این جوامع كم و بیش بدون خون ریزی زیاد به آغوش سرمایه داری بازگشتند.

همان طور كه در بخش های قبلی توضیح دادم، تاریخ معاصر اثبات كرده است كه دولت كارگری بدون قدرت سیاسی مستقیم خود طبقه كارگر بی معنی است و بنابراین با كنار رفتن طبقه كارگر از صحنه سیاست در شوروی حتی استفاده از مقوله دولت كارگری منحط بیش تر مسبب اغتشاش در تحلیل است تا روشن كردن واقعیت. اما در شوروی هنگامی كه لنین و بعد ها تروتسكی از چنین مقوله ای استفاده می كردند. دست كم اشاره به این واقعیت تاریخی داشتند كه قدرت نخست در دست طبقه كارگر بوده و به تدریج از میان رفته است. در رابطه با جوامعی نظیر اروپای شرقی و یا حتی چین و كوبا چنین جنبه ای نیز وجود ندارد. در هیچ كدام از این جوامع طبقه كارگر در هیچ مقطعی قدرت را در دست نداشته است. نیروهایی كه دولت شوروی بعد از جنگ جهانی دوم را كماكان دولت كارگری منحط می دانستنددر این گونه موارد نیز از مقوله "دولت ناقص الخلقه كارگری" نام برده اند[4]. به اعتقاد من این نه تنها نادرست كه خطرناك است. به این معنی كه راه باز می شود تا بتوانیم ادعا كنیم بدون مداخله طبقه كارگر نیز می توان وارد انتقال به سوسیالیزم شد.

البته در این جا باید میان اروپای شرقی و جوامعی نظیر چین یا كوبا تفاوت قائل شد. به جز آلبانی و یوگسلاوی كه احزاب كمونیست شان به خاطر رهبری جنبش مقاومت ضد فاشیزم از پایه های توده ای مستقلی برخوردار بودند، در بقیه جوامع اروپای شرقی تحولات كاملا از بالا و به پشتوانه ارتش شوروی  صورت گرفت. همان طور كه گفتم این جوامع از لحاظ ساختاری به زائده های شوروی تبدیل شدند. استقلال نسبی آلبانی و یوگسلاوی و اختلافات آن با رهبری حزب كمونیست شوروی را نیز باید در همین پدیده جستجو كرد. به عبارتی، این دو بیشتر شبیه چین و كوبا  بودند تا مابقی اروپای شرقی. اما در هیچ كدام جنبش انقلابی نه توسط طبقه كارگر رهبری می شد و نه باعث انتقال قدرت به آن شد. در هر ٤ كشور نیز می توان گفت قبل از تسخیر قدرت نه طبقه كارگر نیرومندی وجود داشت و نه وجه تولید سرمایه داری غالب شده بود. به عبارت ساده تر این درست كه در همه آن ها از بورژوازی خلع ید شد، اما بورژوازی هنوز طبقه عمده ای نبود كه خلع ید از آن پدیده اجتماعی دوران سازی محسوب شود.

به اعتقاد من مقوله بناپارتیزم به مثابه شكلی از دولت كه بین طبقات مختلف نوسان می كند و به دلیل نوعی توازن و تعادل میان طبقات اصلی پدیدار می شود و ماركس در ارتباط با فرانسه بعد از به قدرت رسیدن لویی بناپارت در ١٨٥١ بدان اشاره دارد، برای تشریح وضعیت این جوامع نیز مناسب تر از مقولاتی نظیر دولت كارگری منحط یا ناقص الخلقه است. با این تفاوت كه در فرانسه آن زمان فراشد تاریخی غلبه وجه تولید سرمایه داری یا تكمیل شده بود ویا در مراحل نهایی خود قرار داشت و چنین شكلی از قدرت نمی توانست چندان پایدار باشد. در صورتی كه در جوامع فوق و در شرایط تقسیم دنیا در دوران جنگ سرد این شكل ذاتا ناپایدار می تواند از دوامی نسبتا طولانی تر برخوردار شود. در تحلیل نهایی. این جوامع اگر هم انتقالی باشند، در واقع در حال انتقال به سرمایه داری و انتقال از بالا هستند. 

***


توضیح

 در این بخش نیز رفیق تراب همچون بحش اول نکات بسیار پر اهمیت تئوریکی را مطرح میکند . من سعی میکنم با انگشت گذاشتن روی این مسائل تئوریک توجه خواننده را به آن ها جلب کنم .این بار این موضوعات را به صورت سوال مطرح می کنم تا خواننده  دقت مطالعه اش از این مصاحبه را محک بزند .

چرا ترتسکی در توضیح ضد انقلاب استالینی از واژه ترمیدور استفاده می کرد ؟

چرا ترتسکی علیرغم پیروزی ضدانقلاب استالینی کماکان جامعه شوروی را انتقالی ارزیابی می کرد ؟

چرا رفیق تراب فکر می کند مارکسیسم سرمایه داری دولتی را به رسمیت نمیشناسد ؟

علل قدرت گرفتن بخش دولتی در کشورهای عقب افتاده سرمایه داری چیست ؟

ایراد اصلی نظریه ترتسکی در باره دولت کارگری منحط چیست ؟

چرا اعتقاد به سرمایه داری دولتی در شوروی در خلال جنگ جهانی دوم به موضع بی طرفی منجر می شد و اعتقاد به دولت کارگری منحط به موضع جبهه متحد ضد فاشیستی  ؟

انگیزه رشد اقتصادی در جامعه سرمایه داری چیست ؟

انگیزه رشد اقتصادی در جامعه انتقالی چیست ؟

چرا انگلس از مقوله نا دولت استفاده می کرد ؟

شباهت های کمیسیون ملی تعیین کاندیدا ها  در کوبا  با شورای نگهبان د ر ایران چیست ؟

وفتی رفیق تراب می گوید" در عصر امپریالیسم دوران انقلابات بورژوادمکراتیک به پایان رسیده " منظورش چیست ؟

تفاوت های آلبانی و یوگوسلاوی با بقیه کشور های اروپای شرقی چه بود ؟

دولت بناپارتی چیست ؟ مارکس در چه موردی این واژه را به کار برد ؟

چرا رفیق تراب فکر می کند کار برد اصطلاح دولت بناپارتی  از اصطلاح دولت کارگری منحط در رابطه با جوامعی نظیر کوبا مناسب تر است ؟

  

صادق افروز

اوت ٢٠٠٧



[1] Degenerated Workers State

[2] Thermidor  از ماه های تقویم جدید بعد از انقلاب كبیر فرانسه بود. ماهی كه در آن ضد انقلاب سلطنت طلب قدرت را پس گرفت، اما نتوانست سلطنت را احیا كند.

[3] خود تروتسكی در ارزیابی های تاریخی خود از فراشد انحطاط دولت شوروی زمان وقوع ضد انقلاب بوروكراسی و خلع ید از طبقه كارگر را چندین بار عوض كرده است. در اواخر عمر كم و بیش سال های ٢٥ و ٢٦ را دوران پیروزی ضد انقلاب می دانست   

[4] deformed workers state

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

مسائل دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم
(بخش اول)

مصاحبه صادق افروز با تراب ثالث

صادق افروز : نظر شما در مورد دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم چیست ؟ وقتی برنامه های سازمان ها و گروه ها و احزاب چپ ایران را مطالعه می کنیم متوجه می شویم که یک درک غلط از دوران گذار و سوسیالیسم وتفاوت بین آنها در این برنامه ها  وجود دارد. من می توانم یک لیست طولانی از برنامه این گروه ها را در این مورد بیاورم . در این جا به اختصار تنها اشاره ای می کنم به برنامه فدائیان کمونیست. این رفقا در برنامه شان آشکارا این اغتشاش فکری را به نمایش می گذارند .در برنامه این سازمان چنین می خوانیم :

"سوسیالیسم  پایان راه  رفرماسیون اقتصادی اجتماعی ثابتی نیست بلکه دوران گذار از سرمایه داری به

 به کمونیسم است .می دانیم مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم (!) ابعاد جدیدی به خود می گیرد . "

همه این  برنامه ها با این درک نوشته شده اند که سوسیالیسم همان دوران گذار است که با پیروزی کارگران آغاز میشود و این خلاف درکی است که مد نظرمارکس و لنین بود. درکی که براین باوربود که بین وجه تولید سرمایه داری و وجه تولید سوسیالیستی یک دوران طولانی گذار هست . و آن طور که مارکس بارها تکرار کرده در این دوره دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی طبقه کارگر نمی تواند باشد .این برنامه ها هیچکدام این را درک نکرده اند . دراین رابطه لطفا درکتان را از دوران گذار ، حکومت کارگری ، دیکتاتوری پرولتاریا ، دمکراسی پرولتری ، و سوسیالیسم بیان کنید .آیا با لنین هم عقیده هستد که همان طور که بارها در جزوه هایش بخصوص بعد از انقلاب اکتبر اشاره کرده سوسیالیسم جامعه ای است عاری از طبقات عاری از استثمار .رفقای چپ ایرانی اولا ازدولت سوسیالیستی صحبت می کنند بعد می گویند مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم که خیلی با نظرات لنین فرق دارد . خواهش می کنم نظرتان را دراین مورد باز کنید .

تراب ثالث : به نظر من ضرورت دوران گذار را از چند لحاظ می توان مورد توجه قرار داد. اول این كه هنگامی که از انقلاب صحبت می كنیم، این در دیدگاه مارکسیستی خود دو جنبه دارد. یکی بعد سیاسی و دیگری بعد اجتماعی آن است . منظورم از بعد سیاسی یا تحول سیاسی تغییر طبقه حاکم است. در انقلاب سیاسی قدرت سیاسی از یک طبقه به طبقه دیگر یا از بلوکی از طبقات به بلوک دیگری از طبقات منتقل می شود. به طور مثال در انقلاب های بورژوا دمکراتیک قدرت سیاسی از اشراف و فئودال ها به بورژوازی منتقل می شود . درضمن منظور من از بورژوازی فقط سرمایه داران نیستند بلكه خرده بوژوازی نیز در این قدرت سهیم می شود. در راس این بلوک اما سرمایه داران بزرگ بودند. بنابر این در هر انقلابی ، چه بورژوا دمکراتیک و چه سوسیالیستی یک جنبه از این انقلاب، انتقال قدرت سیاسی است . ولی انتقال قدرت سیاسی به این دلیل صورت می گیرد كه انقلاب اجتماعی بتواند انجام شود. در نتیجه هر انقلاب سیاسی انقلابی اجتماعی نیز به دنبال خود دارد. یعنی انقلابی كه بواسطه آن وجه تولید جاری به وجه تولید جدیدی متحول می شود. هدف از انقلاب سیاسی در واقع همین انقلاب اجتماعی است. یعنی تغییر کل نظام. بنا بر این هرگاه از انقلاب بورژوا دمکراتیک یا انقلاب سوسیالیستی صحبت می کنیم باید هم جنبه سیاسی و هم جنبه اجتماعی آن را در نظر بگیریم. حال  اگر بخواهم به سوال شما باز گردم خود همین انقلاب اجتماعی یعنی دوران گذار. یعنی آن تغییراتی  که باید صورت گیرد تا یک وجه تولید از آنچه هست به چیز دیگری تبدیل شود مستلزم دوره ای از تحولات اقتصادی، اجتماعی  و فرهنگی است. همین را به طور کلی دوران گذار می نامیم.

اما یک تفاوت مهم بین انقلاب سوسیالیستی و انقلاب بورژوا دمکراتیک وجود دارد. تقریبا بخش عمده انقلاب اجتماعی بورژوایی قبل از انقلاب سیاسی انجام می شود.  انتقال اقتصادی اجتماعی  از وجه تولید فئودالی به وجه تولید سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی آغاز می شود. یعنی، رشد تولید کالایی در دل جامعه فئودالی. مثلا، مارکس در توضیح رشد تولید كالایی به نقش نیروی دریایی انگلیس، پرتغال، هلند و اسپانیا در دوران فئودالی اشاره می کند. این نیروی دریایی که به تجارت جنبه بین المللی و گسترده ای می دهد، بازار وسیعی برای محصولات مانوفاکتور ایجاد كرد كه موجب گسترش سریع تولیدكالایی و بطور كلی مناسبات سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی شد. به همین دلیل هرگاه انقلاب بورژوا دمکراتیک را مورد مطالعه قرار دهید متوجه خواهید شد که بورژوازی حتی قبل از انقلاب سیاسی صاحب قدرت عظیم  اقتصادی بود. به پشتوانه همین قدرت اقتصادی، بورژوازی حتی قبل از انقلاب سیاسی به نحوی از انحا در قدرت سیاسی نیز سهیم بود. به طور مثال در انگلیس، فرانسه، پرتغال، هلند و اسپانیا اشکالی از پارلمان که بورژواری نیز در آن شركت داشت و می توانست از منافع خود دفاع كند. وجود داشت. در انگلیس ١٠٠ سال قبل از آنکه کرامول بیاید و ماجرا را با سلطنت و اشرافیت فیصله دهد، بورژوازی به نوعی با اشرافیت و فئودالیسم در قدرت شریك بود. در فرانسه نیز قبل از انقلاب "کبیر" بورژوازی فرانسه به عنوان جماعت سوم در كنار اشرافیت و كلیسا در پارلمان سلطنتی نمایندگان خود را داشت. این مثال ها همه بیانگر این واقعیت است که سرمایه داری قبل از انقلاب سیاسی و تسخیر قدرت به مرحله ای از رشد اقتصادی اجتماعی در بطن همان جامعه كهن  می رسد. ولی این به معنی توقف انقلاب اجتماعی پس از پیروزی انقلاب سیاسی نیست . بورژوازی هنگامی که حاکم می شود و قدرت سیاسی را در دست می گیرد اقدامات دیگری نیز انجام می دهد تا مقررات دست و پا گیر فئودالی را  از جلوی پای مناسبات کالایی بردارد و به آن باج دادن های محلی در گوشه و کنار خاتمه دهد. به طور خلاصه باید گفت تلاش هایی را که بورژوازی پس از کسب قدرت سیاسی در جهت ایجاد بازار واحد ملی انجام می دهد نیز می توان جزیی از اقدامات دوران انتقال از فئودالیسم به سرمایه داری محسوب كرد. در این دوره هنوز نمی توان گفت که سرمایه داری به طور کامل غلبه کرده است. هنوز تولید کالایی تعمیم یافته نیست. علیرغم آنکه خیلی از تحولات از جامعه فئودالی به سرمایه داری قبل از انقلاب بورژوا دمکراتیک انجام می شود ولی ادامه و استحكام این تحولات به پس از پیروزی انقلاب موکول می گردد. از جمله این تحولات می توان به دو موضوع مهم وکلیدی اشاره كرد كه در واقع به نوعی معرف دو تكلیف اصلی انقلابات بورژوایی محسوب می شوند. اول مسئله ارضی و دوم وحدت ملی است.  انقلاب ارضی چیزی نبود که فئودال ها و اشرافیت قبل از انقلاب بورژوا دمکراتیک به راحتی به آن رضایت دهند. با قهر انقلاب  مجبور به پذیرش شدند. در مورد وحدت ملی نیز باید گفت که در بسیاری كشورها از میان برداشتن قدرت های محلی و ایجاد بازار واحد ملی بدون انقلاب امکان پذیر نبود. یعنی حتی در مورد سرمایه داری نیز یک دوره انتقالی پس از پیروزی انقلاب وجود دارد. مشخصا حل مسئله ارضی و مسئله ملی. به عبارتی، دوران انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری در اروپا از قرن ١٥ شروع شد و در بسیاری كشورها شاید دو قرن قبل از انقلابات بورژوایی در جریان بود. بعد از انقلابات بورژوایی نیز این انتقال ادامه می یابد. قرون ١٧ و ١٨ ما چنین دورانی را شاهدهستیم. در بسیاری از كشورهای اروپایی حتی در قرن ١٩ هنوز نمی توان گفت وجه تولید سرمایه داری غلبه كرده است.

در انقلاب سوسیالیستی اما ماجرا کاملا متفاوت است. به این معنی که سوسیالیسم به منزله اجتماعی کردن مالكیت در تولید نمی تواند قبل از تسخیر قدرت سیاسی صورت بگیرد. مالکیت خصوصی می تواند در داخل اقتصاد ماقبل سرمایه داری رشد كند، اما مالكیت اجتماعی نمی تواند بدون الغای مالكیت خصوصی به واقعیت تبدیل شود. نمی توان در یک محیط محدود و یا منزوی دردل جامعه سرمایه داری مناسبات خرد سوسیالیستی برقراركرد . مالکیت سوسیالیستی از آن جا که باید کل تولید اجتماعی را درکنترل اجتماعی قرار دهد نمی تواند خرد خرد و تکه تکه در این شهر یا آن شهر و یا در این کارخانه و آن کارخانه در بطن جامعه سرمایه داری پدیدار شود .  تولید سوسیالیستی یا باید سراسری باشد و یا هیچ نیست.

البته  بعضی از جنبه های تحولات فرهنگی و یا اجتماعی سوسیالیستی در بطن جامعه سرمایه داری آغاز می شود اما این جوانب اغلب نكاتی حاشیه ای هستند و اصل مالكیت خصوصی را زیر سئوال نمی برند.  به طور مثال بیمه بیکاری. بهداشت مجانی  و شرایط رفاه اجتماعی که اغلب در نتیجه مبارزات کارگران بدست می آیند، خصلت سرمایه دارانه ندارند، اما این ها معرف تغییری در سطح باز توزیع اند و نه در سطح تولید و مالكیت. نوعی عادلانه تر کردن توزیع  که به نحوی عواقب وخیم جامعه سرمایه داری را ملایم تر سازد. البته این جا هم باید تاكید كرد كه حتی در مقوله مالكیت هم ما نقدا شاهد زیر سئوال رفتن مالكیت خصوصی هستیم. مثلا پدیده شركت های سهامی به قول خود ماركس معرف نوعی اجتماعی كردن مسخ شده هستند. اجتماعی كردن مالكیت برای حفظ مالكیت خصوصی. یعنی می خواهم بگویم که نمی توانیم این مسئله را کاملا سیاه وسفید بکنیم. در انتقال به سوسیالیزم نیز پدیده های انتقالی را می توان در دل خود جامعه سرمایه داری مشاهده كرد اما برخلاف دوران انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری كه مالكیت خصوصی سرمایه داری در كنار مالكیت فئودالی رشد كرد، در جامعه سرمایه داری مالكیت سوسیالیستی قبل از انقلاب نمی تواند وجودداشته باشد.

پس اگر بخواهیم این بخش را خلاصه کنیم باید گفت: هر انقلابی در واقع هم انقلاب سیاسی است و هم انقلاب اجتماعی. و در انقلابات مختلف این دوجنبه از تحول انقلابی كمیت و كیفیت متفاوتی بخود می گیرند. گاهی جنبه اجتماعی انقلاب اهمیت ناچیزی دارد چرا كه هدف انقلاب صرفا انتقال قدرت از جناحی از طبقات حاكم به جناحی دیگر است و تحول انقلابی شامل وجه تولیدنمی شود. اما آنجا كه باید وجه تولید جدیدی جایگزین وجه تولید كهن شود، انقلابی اجتماعی نیز لازم است كه در یك دوره تاریخی اولی را به دومی متحول سازد.  یعنی. گاهی هدف اصلی انقلاب سیاسی در واقع انقلاب اجتماعی است. مارکس این دوران را دوران انتقال و یا دوران گذار می نامد.

در مقایسه بین انقلابات بورژوایی و سوسیالیستی باید گفت كه هر چند هردو تركیبی از انقلابات سیاسی و اجتماعی را در خود دارند. اما در اولی وجه سیاسی غالب تر است در صورتی كه در دومی جنبه اجتماعی. چرا كه وجه اجتماعی انتقال به سرمایه داری در بطن جامعه ماقبل سرمایه داری آغاز می شود در صورتی كه انتقال به سوسیالیزم باید عمدتا پس از انقلاب سیاسی صورت گیرد. و بسیار پیچیده تر است  چرا كه از صفر آغاز می شود.

نكته دوم این كه در کتاب گروندریسه. مارکس در واقع تلاش می كند كه دوران انتقال را تئوریزه کند. در این اثر مارکس می گوید که هر وجه تولید در واقع متشكل از چهار وجه مختلف است. اول تولید به معنی اخص کلمه، یعنی رابطه بین ابزار تولید و کار در خودعرصه تولید. د وم وجه توزیع. یعنی چگونگی توزیع محصولات تولید شده. سوم وجه مبادله. یعنی  افراد چگونه کالاهایی را كه در توزیع به دست آورده اند با دیگران مبادله می كنند. و چهارم وجه مصرف است. در هر وجه تولیدی این چهار وجه ویژگی آن وجه تولید را با خود حمل می كنند و با وجوه مشابه وجوه تولیدی دیگر متفاوتند. به طور مثال در جامعه كمونیستی وجوه تولید، مصرف، مبادله و توزیع با این وجوه در جامعه سرمایه داری کاملا متفاوت هستند. از دیدگاه مارکس در یک وجه تولیدی جا افتاده و به بلوغ رسیده. این چهار وجه باید با هم هم خوانی داشته باشند. و این در حالی است که این چهار وجه باهم و هم زمان تغییر نمی کنند. از نظر مارکس در تغییر از یك وجه تولید به وجه تولید دیگر یک دوره تاریخی لازم است تا این چهار وجه با هم منطبق شوند.  به طور مثال پس از انقلاب سوسیالیستی می توان با یك ضربه حقوقی از بوژوازی بزرگ خلع یدكرد. یعنی یك شبه نحوه توزیع محصول اجتماعی را تغییر داد. اما با این كار هنوز كوچكترین تغییری در وجه تولید به معنی اخص كلمه و یا وجه مبادله و مصرف انجام نگرفته است. این چهار وجه اگرچه باهم مرتبط هستند ولی باهم و هم زمان تغییر نمی كنند و با هر تغییری در هر وجهی از این نظام به هم پیوسته مابقی وجوه خود را بطورخودكار منطبق نمی کنند. برای این انطباق دوره ای از گذار لازم است. بخصوص زمانی که انقلاب عامل اصلی این مداخله باشد. و بخصوص هنگامی كه باید این دگرگونی با نقشه و برنامه صورت بگیرد.

این همان تئوری است که بر اساس آن می توان ضرورت دوران گذار را توضیح داد. مارکس در کاپیتال توضیح می دهد دوران گذار از فئودالیزم به سرمایه داری در اروپا شاید سه قرن طول کشید. مرحله ای که مارکس "دوران تولید کالایی ساده" می نامد. در انگلیس پس از آنکه کرامول قدرت را به دست می گیرد هنوز بیش از یك قرن طول می كشد تا سرمایه داری به صورت یک سیستم بالغ و جا افتاده مستقر شود. همین طور در فرانسه. با اینكه انقلاب بورژوایی دو قرن بعد از انگلیس رخ می دهد، هنوز  نیم قرن دیگر طول می کشد تا سرمایه داری در فرانسه غالب شود. انطباق وجوه مختلف تولید به زمان احتیاج دارد.

البته مدت انتقال بستگی به شکل انقلاب و شرایط اقتصادی زمان دارد. مثلا، درجه رشد نیروهای مولده. به طو ر مثال اگر انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته صورت بگیرد، زمان انتقال کوتاه خواهد بود. از یک سو قدرت اصلی اقتصاد جهانی در دست کارگران است و از سوی دیگر مزاحمت های قدرت های امپریالیستی وجود ندارد چرا كه مقاومت آنها قبلا در هم شکسته شده است. ولی اگر انتقال در کشورهای پیرامونی آغاز بشود بسیار کند تر خواهد بود. هم سطح نیروهای مولد نازل تر است و هم کشورهای پیشرفته سرمایه داری یک لحظه از مزاحمت و خرابکاری غافل نخواهند بود. بحث در مورد زمان انتقال باید به طور کنکرت و مشخص صورت بگیرد. بسته به اینکه در کجا انجام شود زمان انتقال متفاوت خواهد بود، و تاثیر متقابل انتقال در كشورهای مختلف بر یكدیگر و سرعتی كه یك انتقال به كمك دیگری كسب می كند نیز باید در نظر گرفته شود. اما این انتقال همه جا ضروری است. و اگر نظام سرمایه داری فقط در مراكز اصلی جهانی اش از میان خواهد رفت پس انتقال نیز فقط در صحنه جهانی قابل تحقق است.  این، بطور خلاصه تئوری مارکس در مورد دوران انتقال است.

در خاتمه باید گفت ماركس در رابطه با انقلاب سوسیالیستی عنصر جدیدی را به این تئوری اضافه می کند وآن عنصر آگاهی است. بعد از انقلاب سوسیالیستی كار پرولتاریا به مراتب دشوارتر است ازآن چه بورژوازی بعد از انقلابش انجام داد. مثل این كه در انقلابات بورژوایی تاریخ در جریان حرکتش به رودخانه ای رسیده بود كه باید از آن جهش می كرد. اما این سوی رودخانه با آن سوی آن تفاوت چندانی نداشت. در حالی که در انقلاب سوسیالیستی تغییری کیفی بین جامعه قبل و بعد از انقلاب وجود خواهد داشت. به همین جهت در دوران انتقال به سوسیالیسم به نقش آگاهانه طبقه ای که رسالت تاریخی این انتقال را بر عهده دارد، نیاز داریم. و این همان مقوله ای است که مارکس از آن به عنوان دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نام می برد. باید به استفاده ماركس از مقوله انقلابی دقت كرد. یعنی اگر این دیکتاتوری به طور انقلابی مناسبات کهن را دستخوش تغییر و تحول نسازد، انتقال صورت نخواهد گرفت. پس این گذار باید آگاهانه و با برنامه باشد. همانگونه که مارکس در مانیفست توضیح می دهد زمانی که کارگران طبقه حاکم می شوند، اقدامات اقتصادی لازم را بطور دائم تصحیح و تکمیل می کنند و با ناكافی یافتن هر اقدامی به ناچار به اقدامات بیشتر و دیگری روی می كنند. بنابراین مداخله آگاهانه این طبقه ویژگی این دوره از انتقال است.


 

صادق افروز : شما به وضوح تئوری دوران گذار را از دیدگاه مارکس باز کردید و تفاوت های دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه داری و از سرمایه داری به سوسیالیسم  را شرح دادید .از دید مارکس پیروزی انقلاب کارگری تازه آغاز دوره ای است که طبقه کارگر باید آگاهانه وجوه مختلف تولید را باهم هماهنگ کند تا به سر منزل مقصود که سوسیالیسم است برسد .دوره ای که مارکس از آن به عنوان دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا یاد می کند . خوب حالا برای ما باز کنید که آیا لنین و دیگر رهبران بلشویک با همین درک انقلاب ١٩١٧ روسیه را رهبری کردند ؟ آیا از دید آنها پیروزی انقلاب اکتبر به معنی آغاز دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بود ؟ و بعد چه اتفاقاتی افتاد که منجر به شکست انقلاب شد ؟ دوران گذار با موفقیت طی نشد و دوباره وجه تولید سرمایه داری غالب گشت .

  

تراب ثالث : به نظر من رهبران و متفكرین طراز اول انقلاب اکتبر، کسانی چون لنین، ترتسکی ، بوخارین و پربرژنسکی همگی بر این نظر بودند که با تسخیر قدرت سیاسی، دوران گذار به سوسیالیزم آغاز شده است. تمام برنامه ریزی حزب بلشویك متكی بر این اصل بود كه سوسیالیزم تازه از صفر باید ساخته شود و دوره ای از ساختمان سوسیالیزم لازم است تا به جامعه سوسیالیستی برسیم. وتلقی شان از سوسیالیزم در واقع همان مفهوم فاز اول جامعه كمونیستی ماركس بود.  من هرکسی را که مخالف این نظر است به چالش می طلبم. تاكید كنم این رهبران همگی و بدون استثنا بر این باور بودند که سوسیالیسم جامعه ای است که در پایان دوران گذار به آن خواهند رسید. و این جامعه ای خواهد بود عاری از طبقات، عاری از استثمار و بدون دولت. اما این هنوز همان فاز عالی  جامعه کمونیستی آینده نیست. یعنی جامعه در سوسیالیزم هنوز به آن در جه از رشد و بلوغ نرسیده که بنا به گفته مارکس هرکسی به اندازه استعدادش در تولید اجتماعی شركت كند و به اندازه نیازش از محصول اجتماعی برداشت كند. هنوز اجبار اقتصادی برای كار هست. اگر کار نکنید چیزی دریافت نخواهید کرد. به نسبت سهمی که شما به جامعه داده اید به شما خواهند داد. مثلا، مارکس در این فازبه وجود برخی بقایای وجه توزیع بورژوایی اشاره می كند. ولی تاكید كنم خصوصیات اصلی این جامعه از نظر همه ماركسیست های روسیه  بسیار مشخص است: الغای استثمار، الغای طبقات و الغای دولت.  با وجود اینكه هنوز بقایای وجه توزیع سرمایه داری در فاز اول جامعه كمونیستی وجود دارد، اما فاز اول بیشتر شبیه فاز دوم جامعه كمونیستی است تا جامعه سرمایه داری. فراموش نكنیم كه صحبت از دو فاز یك وجه تولید جا افتاده است. نه دو وجه تولید متفاوت. مثلا اینکه اگر در فاز اول تا کار نشود دریافت نخواهد شد به این معنی نیست كه در این دریافت از كل تولید اجتماعی روابط استثماری مداخله دارند. در فاز اول یعنی در سوسیالیزم نیز همانند جامعه عالی كمونیستی تولید کنندگان بر محصول اضافه اجتماعی کنترل كامل دارند و آن سازمانی که جامعه را هدایت می کند دولتی نیست بر فراز جامعه که بخواهد از منافع یک طبقه در برابر طبقه ای دیگر حمایت کند، بلكه نوعی سازمان اداری تنظیم مالكیت سوسیالیستی بر تولید است. یعنی دیکتاتوری پرولتاریا دیگر وجود ندارد و به اصطلاح رایج ماركسیستی پژمرده شده است. اگر ادبیات بلشویک ها و کمینترن را در این دوره مطالعه کنید، جز این چیزی نمی بینید. از دید بلشویک ها مسئله به این صورت بود که ساختمان سوسیالیسم در دوران گذار آغاز می شود و پس از دوره ای تاریخی و آن هم در مقیاسی بین المللی به پایان می رسد و وجه تولید سوسیالیستی به وجه غالب تولیدی تبدیل می گردد و جامعه وارد فاز اول کمونیسم خواهد شد.

البته یک مقدار از گیج سری امروزه به دلیل استفاده های نادرست از همین دو مقوله سوسیالیسم و کمونیسم است كه مقداری از آن را حتی می توان متوجه خود مارکس و انگلس کرد. آنها در جاهای مختلف این دو واژه را هم به صورت مترادف و هم متفاوت به كار گرفته اند. اما قدری كنكاش نشان می دهد كه در خیلی جا ها آن جا كه از وجه تولید آینده صحبت می کنند واژه سوسیالیسم را به كار می گیرند و از" مالكیت سوسیالیستی"  صحبت می كنند. اما آن جا كه از جامعه آینده به طور كلی صحبت می کنند، كمونیزم و  مراحل مختلف جامعه كمونیستی را ترجیح می دهند. یعنی، معمولا واژه سوسیالیسم به منظور بیان مالکیت اجتماعی بكار گرفته می شد. به همین دلیل در متون تئوریک شما كمتر جایی می بینید كه ماركس یا انگلس از وجه تولید كمونیستی صحبت كنند. زیرا در استعمال رایج آن زمان كمونیزم رابطه نزدیكی با كمون (نوعی تجمع اشتراكی) و زندگی كمونی داشت و عمدتا به مثابه مقوله ای اجتماعی بكار گرفته می شد تا اقتصادی سیاسی. و در كمتر جایی می بینید كه از جامعه سوسیالیستی نام ببرند.

بعلاوه، اضافه بر همه این اشكالات باید به ریشه های سیاسی این اختلاف نیز اشاره كرد. خود مارکس به توضیح آن می پردازد. از او می پرسند چرا اسم خودتان را کمونیست گذاشتید؟ چرا شما که مدام از وجه تولید سوسیالیستی صحبت میکنید اسم گروهتان را کمونیست گذاشته اید؟ در پاسخ مارکس می گوید به دلیل وجود جریانات مختلف سوسیالیسم ارتجاعی ترجیح می دادیم با آنها قاطی نشویم. بنابراین با انتخاب نام کمونیسم مارکس می خواهد خود را از سوسیالیست های تخیلی آن دوران. سن سیمونی و بابوفی متمایز کند. اما این جا باید گفت در همان موقع فقط در فرانسه چنین تفسیری از واژه کمونیسم رواج داشت. و ماركس عملا این تعریف را به كار می برد. اما در همان زمان در انگلیس اتفاقا واژه سوسیالیسم از اعتبار بیشتری برخوردار بود تا كمونیزم. می بینیم در سطح بین الملل نیز پس از گذشت چند سال، انترناسیونال دوم خود را انترناسیونال سوسیالیستی می نامد. خلاصه ما به کسی مثل هال دریپر احتیاج داریم که برود و ریشه های این واژه ها را در قرن ١٨و ١٩ در بیاورد و كاربردشان توسط ماركس و انگلس را واقعا بشكافد و به این اغتشاش پایان دهد. ولی تا آنجا که من آشنایی دارم مارکس در چارچوب  مقولات اقتصادسیاسی بیشتر واژه  سوسیالیسم را بكار می گرفت و هر جا جامعه آینده را مد نظر داشت عمدتا از کمونیسم استفاده می كرد.

ریشه دیگر این اغتشاش فکری را باید در فعالیت های احزاب سوسیال دموكرات آن دوران جستجو كرد. مثلا هنگامی که یک حزب سوسیال دمکرات در انتخابات شرکت می کرد برنامه انتخاباتی اش معروف می شد به برنامه سوسیالیستی. شاید در خیلی جا ها در این برنامه های لحظه ای و كوتاه مدت چیزی جز خواست های ابتدایی نبود اما به هر حال این احزاب در برنامه دراز مدت حزبی خودشان بخش حد اكثر هم داشتند. یعنی آن بخش كه فقط پس از سرنگونی سرمایه داری میسر می شود. به عبارت ساده تر در ادبیات بین الملل دوم مقوله سوسیالیزم تبدیل شد به نامی برای آن جامعه ای كه پس از سرنگونی دولت سرمایه داری و  پس از كسب قدرت توسط پرولتاریا به دنبال اجرای بخش حد اكثر برنامه سوسیال دموكراسی تحقق خواهد یافت. و آن جا كه از رهبران آن زمان سئوال می شد ارتباط این جامعه سوسیالیستی با جامعه كمونیستی كه ماركس در نقد برنامه گوتا نام برده چیست پاسخ این بود كه این در واقع فاز اول همان جامعه كمونیستی است. مشاهده می كنید كه لنین نیز در دولت و انقلاب دقیقا به همین مساله اشاره می كند و هنگامی كه در باره جامعه سوسیالیستی صحبت می كند اشاره دارد كه "آن طور كه مرسوم است" این همان فاز اول جامعه كمونیستی است.  خلاصه  می خواهم بگویم این اغتشاش  ریشه های تاریخی دارد و حتی در خود متون ماركس و انگلس نیز باید با محتوی تاریخی آشنا بود والا جا برای برداشت نادرست فراوان است.

به هر حال، از نظر خود من هیچ فرقی بین این دو واژه وجود ندارد و می توان به صورت مترادف به كار گرفت. اتفاقا امروزه واژه کمونیست آن قدر بدنام شده که من ترجیح می دهم بیشتر از سوسیالیست استفاده کنم.  امروز تا می گویی کمونیست شما را مترادف می کنند با احزاب وابسته به شوروی سابق. بنا بر این خیلی ها ترجیح می دهند خود را سوسیالیست بنامند تا کمونیست.

اما در چپ ما علت اصلی این اغتشاش به سال ١٩٣٦ بر می گردد. در این سال استالین كه ده سال قبلش با شعار سوسیالیزم در یك كشور به قدرت رسیده بود،  ادعا کرد که کار ساختمان سوسیالیسم به پایان رسیده است. استالین در این ادعا به میزان دولتی شدن اقتصاد اتكا می کند. اگر به نوشته های لنین برگردیم متوجه می شویم که او اقتصاد جوان شوروی را با ٣ بخش عمده توضیح می داد. دربخش اول هر چند از لحاظ مالكیت در اختیار دولت قرار داشت كم و بیش همان روابط دوران تزار و همان تكنو كرات های سابق حاكم بودند. این بخش را لنین بخش سرمایه داری دولتی می نامید. بخش دوم بخش خصوصی بود و در اختیار سرمایه داران خصوصی و بخش سوم که بخش کوچکی از اقتصاد را تشکیل می داد بخش سوسیالیستی بود. در تعریف لنین، در این بخش سوسیالیستی کنترل و مدیریت هر دو در دست کارگران بود. در بخش دولتی نیز گفته می شدكنترل از طریق حزب در واقع در دست پرولتاریاست هر چند تولید را یک عده تکنوکرات می چرخانند. اما با وجود این، این بخش به صرف دولتی بودن سوسیالیزم نامیده نمی شد.

استالین از طرفی بخش واقعا سوسیالیستی را كاملا از میان می برد و از طرف دیگر بخش دولتی را همان سوسیالیزم می نامد. و با این ترفند "اثبات" می كنند  ساختمان سوسیالیسم تکمیل شده است. در این دیدگاه حزب همان طبقه است و دولت همان حزب. پس در این مدل مثلا اگر ٩٠%  اقتصاد دولتی شده باشد طبعا اقتصاد سوسیالیستی غلبه کرده است.  این ادعا اما از چند جنبه دیگر هم دارای اهمیت است. اول این که پس خود استالین بر این باور بود  که تا ١٩٣٦ در دوران گذاربودند. جالب است كه عده ای به اتكا  او بگویند دوران گذار همان سوسیالیزم است. نكته دوم این كه عده ای همان زمان می پرسند قرار است در سوسیالیسم نه طبقه باشد نه دولت،  اما در جامعه ما دولتی به این قدرت مندی هست. چگونه این جامعه می تواند سوسیالیستی باشد؟ از این سئوال به بعد آکادمی مارکسیسم لنینیسم مسکو دست به کار می شود، تا عامدانه و آگاهانه این اغتشاش فکری را دامن بزند و  استالین را از مخمصه ای که درآن گیر کرده بود رها کند. به همین منظور تئوری انتقال ماركس را مخدوش می کنند. از طرفی پذیرفته می شود كه دست كم ٢٠ سال لازم بود تا انتقال كامل شود و از طرف دیگر همان جامعه انتقالی به زور سرنیزه سوسیالیزم نامیده می شود. واز این مسخره تر این تز كه بعدها پیروانش از خود در آوردند كه سوسیالیزم را می توان در یك كشور ساخت اما كمونیزم را نمی توان. سوسیالیزم هم البته همان دیكتاتوری استالینی بود. کل گیجی جنبش چپ در سطح جهانی در باره دوران انتقال ریشه در همین مباحثات دارد. از آن جا كه بخش عمده چپ ایران نیز مارکسیسم را چه مستقیم و چه غیر مستقیم از همین آکادمی استالینی فرا گرفته این گیج سری در مورد تئوری انتقال را از همین طریق به ارث برده است. بنابراین آن طور که شما گفتید جالب است حالا در سال ٢٠٠٧ یک جریان فدایی كه در عمل از این جریان جداست در سطح نظری  می آید و همین حرف  را  تكرار میكند. اما، شاید با این زمینه تاریخی تعجبی نداشته باشد.


 

صادق افروز : حالا پس از اینکه مشخصات دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم  و تفاوت های آن را با سوسیالیسم به عنوان یک وجه تولید مشخص کردید و گفتید در سال های اول پس از انقلاب اکتبر در اقتصاد روسیه ما شاهد آن هستیم که سرمایه داری دولتی، سرمایه داری خصوصی و تولید سوسیالیستی در کنار هم حضور دارند. از تولید سوسیالیستی منظورم بخشی است که تحت کنترل کارگران است. می خواستم نظرتان را در مورد برخورد بلشویک ها با خرده بورژوازی، بخصوص دهقانان بیان کنید. آیا فکر می کنید گرفتن زمین از دهقانان کوچک اشتباه بود؟ یا یک ضرورت اقتصادی آنها را به این کار واداشت؟ و بعد سیاست نپ که برای جبران این افرلط صورت گرفت یک عقب نشینی بیش از اندازه نبود؟

تراب ثالث : در عمل، در تجربه انقلاب روسیه  سه مسئله عمده وجود داشت که ویژگی این تجربه را در ارتباط با دوران انتقال مشخص می کند. یکی اینکه روسیه کشور بسیار عقب افتاده ای بود. در اغراق آمیزترین ارقام که از سوی بلشویک ها ارائه می شد،  جمعیت كارگری روسیه را ١٠ ملیون نفر در ١٩١٧ تخمین می زدند. در همان زمان در روسیه حدود ١٢٠ ملیون دهقان وجود داشت که بخشی از آن هنوز در روابط سرواژ بسر می برد. بنا بر این بلشویک ها با یک کشور عقب افتاده سر و کار داشتند و برای حرکت به سمت سوسیالیسم می بایست نیروهای مولد را رشد بدهند و برای رشد نیاز به انباشت اولیه بود. بحثی که بین بلشویک ها مطرح بود این بود که این انباشت اولیه چگونه بدست می آید. این انباشت اولیه در آن سال های اول انقلاب به عنوان انباشت سوسیالیستی معروف شد.  همان گونه که مارکس در توضیح دوران انتقال به سرمایه داری از مقوله انباشت اولیه سرمایه داری صحبت می کند، در بین  بلشویک ها هم در همان سال های ١٩٢٠ ١٩٢١ بحث انباشت اولیه سوسیالیستی به شدت بالا می گیرد. یکی از تئوریسین های عمده ای که روی این موضوع کار می کرد پربروژنسکی بود که بعد ها به اپوزیسیون چپ و تروتسکی پیوست. پیشنهاد های مختلفی در این زمینه داده شد و من قصد ندارم این مباحثات را باز كنم اما پاسخ عمدتا مورد قبول همه متخصصین پاسخ پربرژنسكی بود که می گفت صنایع باید وسائل تولیدی مورد استفاده در بخش کشاورزی، مثل تراکتور و غیره را تولید کنند و در مبادله با بخش کشاورزی بخشی از محصول افزونه آن بخش را به بخش صنعت باز گردانند كه خود منبعی برای تامین رشد صنعتی بیشتر شود.  عملا هیچ راه دیگری برای انباشت سوسیالیستی جلوی پای آنها نبود. این مساله امروزه برای ما هم مطرح است. باید یک تئوری روشن انباشت سوسیالیستی داشت. پس از تسخیر قدرت در یک کشور عقب افتاده، رشد برنامه ریزی شده نیروهای مولده را باید بر اساس چه الگویی سازمان داد؟ منبع اصلی انباشت اولیه سوسیالیستی كجاست؟  این یک مسئله کلیدی است که در مورد جامعه ایران نیز صدق می كند. اگرچه در مقام مقایسه وضع امروز ایران به مراتب از وضع روسیه در آن دوران بهتر است. ایران نفت دارد و قادر است بدون فروش هیچ كالای دیگری در بازار جهانی به ارز خارجی دسترسی یابد. در حالی که روسیه در آن زمان منبع ارزی عمده ای نداشت. ولی صورت مساله یكی است.

نكته دیگر این كه زمانی که انقلاب در روسیه رخ می دهد به یک معنی بورژوازی داخلی و بین المللی غافلگیر می شوند. كسی توقع نداشت كه بلشویك ها واقعا بتوانند به قدرت برسند.  می دانید که انقلاب در پتروگراد و مسکو رخ می دهد و بعد گسترش پیدا می کند. اگر تز های آوریل را به یاد داشته باشید لنین در آنجا صرفا نمی گوید بلشویک ها چگونه می توانند قدرت را بگیرند بلكه نیز این كه چگونه می توانند آن را حفظ کنند. مسئله کلیدی این بود که اگر بلشویک ها قدرت را بگیرند آیا قادر به حفظ آن خواهند بود یا خیر. ولی به محض تسخیر قدرت جنگ داخلی آغاز شد. و آن چه عمل كرد بلشویك ها در بسیاری از حوزه ها را رقم زد همین مساله جنگ داخلی بود. بلشویك ها بقدری چند سال اول انقلاب با این مساله درگیر بودند كه بعدها در تئوری به نحوی اجتناب ناپذیری جنگ داخلی پس از انقلاب كارگری  را تعمیم دادند. توگویی پس از هر انقلاب پرولتری باید یک جنگ داخلی آغاز شود. در حالی که الزاما این طور نیست و شرایط ویژه روسیه را نباید تعمیم داد.

با آغاز جنگ داخلی بلشویک ها بناچار برنامه اقتصادی خودشان را که در مورد دوران گذار تدارک دیده بودند کنار می گذارند و وارد دوره ای از اقدامات از بالا می شوند كه كمونیزم جنگی نامیده شده. به جای برنامه ریزی منطقی اقتصادی برای رشد بار آوری كار تصاحب نظامی محصول كار حلال همه مشكلات می شود.  برنامه بلشویک ها از این به بعد عمدتا تبدیل شد به یك برنامه سیاسی برای حفظ قدرت.  اگر کشاورزان به سفید ها می پیوستند بلشویک ها به منظور تنبیه، اموالشان را مصادره می کردند. در شهر ها و روستا ها این خلع ید از مالکیت خصوصی به طرزی غیر منطقی گسترش یافت. همان طور که قبلا اشاره شد اجتماعی کردن مستلزم درجه ای از تمرکز و تراکم در تولید است. مالكیت را نمی توان در تولید خرد و واحد های کوچک  اجتماعی کرد .  این منجر به ایجاد چنان بوروکراسی گل و گشادی خواهد شد که از کل این واحد ها بزرگتر خواهد شد . این سیاست نه تنها نیرو های مولده را رشد نمی دهد بلکه بخش مهمی از اضافه محصول را به جیب یک عده بوروکرات مفت خور می ریزد. اجتماعی کردن تولید در گام اول به معنی مداخله برنامه ریزی در تولید است. به جای هرج و مرج بازار عامل برنامه به محرك اصلی رشد تولیدی تبدیل می شود. این برنامه را اما نمی توان بر واحد های کوچک تحمیل کرد. ولی در دوره جنگ داخلی به دلیل فشار های سیاسی بلشویک ها  از واحد های کوچک نیز خلع ید کردند. بلشویك ها عاقبت در جنگ داخلی پیروز می شوند اما این به قیمت تضعیف فیزیكی و سیاسی طبقه كارگر، رشد عظیم بوروكراسی دولتی، و اقتصاد آشفته ای كه حتی ابتدایی ترین مایحتاج جامعه را تامین نمی كرد، تمام شد. پس از جنگ داخلی به علت وخامت اوضاع بلشویک ها از این سیاست عقب نشینی می کنند. این دوره ای است که وضع اقتصادی به مراتب از زمان تزار بد تر شده است، فقر بیداد می كند. بیکاری وسیع است، در مناطقی قحطی هست، و شورش های مختلف بر پا می شد.  بلشویک ها چاره ای جز عقب نشینی نداشتند.

و نكته مهم دیگر در تاریخ انقلاب روسیه این است كه به دلیل زیاده روی های دوران جنگ داخلی این عقب نشینی بیش از آن چیزی بود که می باید باشد.  ابعاد این عقب نشینی بسیار وخیم بود . آنها نه تنها در حوزه گسترش مالكیت دولتی عقب نشستند بلکه سرمایه داری خصوصی را بویژه در بخش کشاورزی تشویق کردند. در بخشی از حوزه هایی كه لنین قبلا جزیی از بخش سوسیالیستی می نامید مدیریت به تكنوكرات ها منتقل شد، در كل تولید و توزیع كنترل مستقیم كارگری تضعیف شد، انحصار تجارت خارجی عملا از بین رفت و راه حتی برای مشارکت سرمایه داخلی و خارجی هموار شد.  خود بلشویك ها به ابعاد این عقب نشینی واقف بودند اما آنها فکر می کردند این اقدامات برای حیات دولت کارگری ضروری است و در دوره بعدی پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فعلی مجددا  برنامه اصلی انتقال به سوسیالیسم در دستور روز قرار خواهد گرفت. آنها فکر می کردند قدرت واقعی دولتی در دست حزب انقلابی است و بنابراین می توانند این عقب نشینی را کنترل کنند.

در همین دوره مرگ لنین اتفاق می افتد و قدرت گیری جناح بوخارین- استالین و شكست جناح چپ. شعار "کولاک ها ثروتمند شوید" بوخارین متعلق به همین دوره است. این سیاست به شکل گیری یک لایه وسیعی از کولاک های ثروتمند منجر می شود که در واقع چند سال بعد خود قدرت دولتی را تهدید می كنند. در این دوره نظام تك حزبی مستقر می شود، خود حزب عملا در دست بوروكرات ها و تكنوكرات هاست، و ارگان های خود سازماندهی كارگری تماما از بین رفته اند. به اعتقاد من كم و بیش از این زمان به بعد می توان گفت دولت در روسیه ماهیت كارگری خود را از دست می دهد و دوران انتقال به سوسیالیزم خاتمه می یابد (انتقالی كه واقعا هنوز آغاز نشده بود).

در واكنش به این زیاده روی ها در اواخر دهه ٢٠ اشتراكی كردن اجباری جای شعار كولاك ها ثروتمند شوید را می گیرد. میلیون ها نفر  را به زور به مناطق دیگر کوچ می دهند و مقاومت آنها را با قتل و کشتار در هم می شكنند. این جا نمی خواهم وارد این بحث بشوم که در این مقطع اسم این دولت را چه باید بگذاریم، به هر حال این دولت با هر اسمی که برایش بگذارید حمله بسیار  گسترده ای را به خرده بورژوازی آغاز می كند و برنامه سریع صنعتی شدن را در دستور كار قرار می دهد. و تصور نشود كه این رشد صنعتی رشدی در خدمت سوسیالیزم بود. ١٢ ساعت كار روزانه در بسیاری واحدهای تولیدی رایج بود. رشد سریع بر اساس محاسبات و دستورات حسابرسان مركزی و در جهت تحقق آماری اهداف برنامه مركزی جای رشد مطلوب براساس تصمیمات خود تولیدكنندگان و در جهت افزایش بار آوری كار و كاهش ساعات كار را گرفت. خلاصه رشدی فرمایشی و از بالا و در جهت تقویت دولت جدید و بوروكراسی حاكم به جای رشد بر اساس نیازهای اجتماعی و در جهت تقویت خود مدیرت تولید كنندگان. امروزه اثبات شده است كه این نوع رشد صنعتی استالینی عاقبت رشدی است كه حتی از لحاظ اقتصادی نیز از سرمایه داری عقب افتاده تر است. افزایش دایمی فاصله بین سطح بارآوری كار در روسیه و كشورهای سرمایه داری نتیجه اجتناب ناپذیر این نوع رشد بود.

بعلاوه، كشاورزی روسیه تا به امروز از زیر ضربات آن اشتراكی كردن های اجباری بیرون نیامده است. در دوره انتقال اگر شما نتوانید واحد های کوچک را داوطلبانه به سوی سوسیالیسم جلب کنید، در واقع بازی را باخته اید. تجربه انقلاب روسیه اثبات كرد تنها شکلی که می توان دهقانان و خرده مالكان را به سوسیالیسم جلب کرد، داوطلبانه است. به زور سر نیزه و گرفتن لقمه نان از گلوی کسی نمی توان آدم سوسیالیست درست کرد. با این روش ها انتقال به سوسیالیسم به عکس آن تبدیل خواهد شد. به جای انسان های جدید سوسیالیست، ضد انقلاب را تقویت خواهد کرد. شما اگر در حال حاضر به کشور های اروپایی نگاهی بیندازید متوجه یک لایه بزرگ خرده بورژوازی می شوید. وجود این لایه بزرگ منطق اقتصادی ندارد. جامعه سرمایه داری نمی تواند به همان اندازه که تولید کنندگان مستقل را از وسایل تولید جدا میکند به همان اندازه برای آنها کار جدید ایجاد کند. و اگر دائما گسترش نیابد بیكاری مزمن ایجاد می كند. بنا بر این دائما در سرمایه داری گرایش به سمت بیکاری مزمن وجود دارد. البته بار آوری کار آنقدر بالا است که با بیمه و رقاه اجتماعی می توان این بحران را تخفیف داد.  در کشور های پیشرفته تولید را می توان با 3/1 جمعیت هم انجام داد  . طبیعی است كه در چنین اقتصادی بعضی ها با چنگ و دندان به وسائل خرد مالكیت خودشان بچسبند. مثلا چه منطقی وجود دارد که هنگامی كه یک كارگر نیمه ماهر در انگلیس می تواند روزی 200  لیر حقوق بگیرد، آدم ها بروند به جای كارگر شدن یک مغازه سیگار فروشی باز کنند و زن و بچه و دختر عمو و پسرخاله را به بیگاری بكشند كه تازه بخور نمیری در بیاورند. یعنی یک بخش وسیعی بدون دلیل و منطق اقتصادی بلكه به خاطر امنیت شغلی به وسائل خردشان چسبیده اند. این توده را پس از سرنگونی دولت بورژوا با برنامه ریزی اقتصادی منظمی خیلی راحت می توانیم داوطلبانه به سوی سوسیالیسم بکشانیم.

همان طور که در اوائل انقلاب برنامه بلشویک ها به جای اشتراکی کردن اجباری ایجاد تعاونی در روستا ها بود. بلشویک ها در کنار مزارع تعاونی، مزارع سوسیالیستی مدرن نیز براه انداختند. با این برنامه که در عمل به کشاورزان نشان دهند، این مدل بسیار بهتر است و آن ها را داوطلبانه به سمت خودشان جلب کنند.  با یک رقابت سالم. که لنین آن را رقابت سوسیالیستی می نامید.  با نشان دادن این که در این قسمت ها کار کمتر است، راحت تر است، و بارآوری تولید نیز بیشتر است. خود کشاورزان عضو این تعاونی ها داوطلبانه چنین تصمیمی را خواهند گرفت و به بخش های سوسیالیستی ملحق خواهند شد.

این عنصر انتقال  داوطلبانه به اقتصاد سوسیالیستی از واحد های خرد، هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی یکی از مسائل کلیدی انتقال است. برای اینکه سوسیالیزم شانس موفقیت داشته باشد،  باید توده غیر پرولتر در سرنوشت این انتقال سهیم وشریک شود. دیکتاتوری پرولتاریا هرگز به این معنی نیست که ١٠٠%  قدرت در دست پرولتاریا است. همانگونه که در دیکتاتوری بورژوایی ١٠٠%  قدرت در دست بورژوازی نیست. بورژوازی دیگران را نیز به شکلی سهیم می کند. بهترین شکل انتقال به سوسیالیسم آن است که توده وسیع غیر پرولتری نیز خود را در قدرت سهیم ببیند.  این یکی از مقولات کلیدی است که متاسفانه در جنبش چپ ما گم شده. ما در ایران نیز یک توده وسیع از لایه های خرده بورژوازی داریم. بعد از انقلاب ٥٧ گرایش به سمت افزایش آن نیز بوده است. این لایه ها  را به زور سرنیزه نمی توان سوسیالیست کرد. از نظر اقتصادی نیز از رونق افتادن این بخش به نفع انباشت اولیه سوسیالیستی نیست. از دیدگاه انباشت سوسیالیستی بهتر است به آنها وام و وسائل تولید مدرن داده شود و سطح تولید بالا برود.

انتقال به سوسیالیسم یعنی رسیدن به جامعه ای که در آن دیگر کسی به خاطر فرار از گرسنگی مجبور به کار نیست. کار به خاطر اجبار اقتصادی نیست بلکه معرف علاقه انسان به فعالیت خلاق است. انسان ها داوطلبانه   کار می كنند، از کارشان لذت می برند و از خود بیگانگی از میان رفته است. رسیدن به چنین مرحله ای بدون عنصر مشارکت غیر ممكن است. این نیز برای انتقال کلیدی است. متاسفانه رهبران بلشویک  حتی قبل از دوران استالین آن چنان به این مساله توجه نکردند. در دوران استالین ضرورت این مشاركت حتی در حد تئوریك نیز نفی شد.  بر طبق نظر جدید. "مردم" نمی فهمند و فقط حزب معرف عنصر شعور در جامعه است. اما ناگفته نماند علیرغم آن که بلشویک ها كلا به اهمیت مشارکت در دوران گذار کم بها دادند. معذالک یک تفاوت اساسی بین در ک آن ها و درک استالین وجود داشت. یکی کم بها می داد و شرایط سخت زمان اجازه نداد كه بهتر درك كنند، در صورتی كه دیگری اصلا ضرورت آن را نفی می کندو دیکتاتوری حزبی را تئوریزه می نماید. .

پس به طور خلاصه باید به چند نکته کلیدی در این زمینه تاكید کرد:

اول این كه یک برنامه ریزی منطقی اقصادی در جهان امروزه نمی تواند به دور کشور حصار بکشد و نسبت به اقتصاد جهانی بی تفاوت باشد. باید محصولاتی در بازار جهانی بفروش برساند تا با استفاده از ارز حاصله از آن محصولات لازم برای رشد صنعتی خود را خریداری كند. مطلوب ترین میزان رشد  الزاما نه با دولتی كردن سریع و نه با اشتراكی كردن اجباری حاصل می شود. رشد مطلوب آن است كه بار آوری كار را افزایش دهد، ساعات كار را كم كند و مشاركت تولید كنندگان در برنامه ریزی، كنترل بر تولید و توزیع و مدیریت در واحدها را میسر تر سازد. 

دیگر این كه توده وسیع خرده بورژوازی، چه شهری و چه روستایی را باید داوطلبانه و با منطق اقتصادی به اقتصاد سوسیالیستی  جلب كرد  و  شکل اعمال قدرت و نهاد هایی که مجریان آن هستند باید همه مردم را در سرنوشت انتقال سهیم سازند.

از نظر من اپوزیسیون چپ هم از اشتباه بری نبود. بالاخره آنها هم از دل بلشویک ها و شرایط روسیه بیرون آمده بودند. همان بی توجهی به اصل مشارکت، همان بی توجهی به مسئله توافق داوطلبانه به جای توسل به زور و همان بی توجهی به برنامه ریزی منطقی اقتصادی به جای شعار در بین اپوزیسیون چپ هم دیده می شود. ولی اپوزیسیون چپ با اینکه خود در این اشتباهات در دوره ١٩٢٤-١٩١٧ سهیم بود لااقل به این اشتباهات پی برد و در داخل حزب به ضرورت برش از این روش و تصحیح خط مشی دولت كارگری پافشاری می كرد. اپوزیسیون چپ باعث شد مباحثی چون انباشت اولیه سوسیالیستی. اشتراکی کردن داوطلبانه  و مسئله ضرورت دمکراسی در دوران انتقال دوباره احیا شوند. اگر امروزه در سطح جهانی جریاناتی هستند که به اهمیت این مسائل واقف اند همه را مدیون همان تلاش های اپوزیسیون چپ هستیم. متاسفانه بین الملل چهارم كه از دل آن بیرون آمد. خود در این زمینه دست آورد قابل توجهی نداشته است. خود من هم به همین دلیل از این جریان بیرون آمدم. اما سهم اپوزیسیون چپ در رابطه با تمرکز مجدد سوسیالیزم روی این مسائل کلیدی را نباید فراموش کرد. از جمله مهمترین دست آورد های تئوریک این دوران نقدشان از تئوری سوسیالیسم در یک کشور است که بعدها دیدیم ریشه بسیاری از مشکلات بود. علیرغم همه این ها من فکر می کنم هنوز روی تئوری دوره انتقال کار اساسی و مهمی انجام نگرفته است. هنوز بر سر خیلی از مسائل در دوره انتقال اغتشاش وجود دارد. هنوز اگر شاخ و برگ مواضع رایج را كنار بزنید عاقبت چیزی جز همان دیكتاتوری حزبی به عنوان الگوی اصلی دیكتاتوری پرولتاریا پیدا نخواهید كرد.

مثلا در مورد انقلاب ایران، فرض کنیم فردا انقلاب شود و طبقه کارگر فدرت را به دست بگیرد. خوب حالا با بقیه می خواهیم چه کنیم؟ به عبارت ساده، آیا شورای كارگران مثلا تهران برای مغازه داران تصمیم می گیرد یا خود مغازه داران هم حق وحقوقی دارند؟ اگر دارند کجا باید بروند و از این حق و حقوق خود دفاع کنند؟ قانون اساسی دوران گذار كدام نهادها را برای توده غیر پرولتری در نظر گرفته است كه از طریق شان بتوانند سهم خود را در دوران انتقال ادا کنند ؟ جواب های بسیار مضحکی شنیده می شود. عده ای می گوید خوب این كه كاری ندارد همه  را به شورا ها می آوریم!  شوراهای مردمی می سازیم! اما این در واقع یعنی شورا ها را كه قرار است ستون فقرات دولت جدید كارگری باشند، به نوعی كاریكاتور مجلس بورژوایی تبدیل می کنیم. باید از ایشان پرسید وقتی همه را می آورید در شورا ها آن وقت دبکتاتوری پرولتاریا چگونه اعمال خواهد شد؟ چه پاسخی جز حزب می توانند بدهند؟ پشت این " مردم" در واقع همان نظام تك حزبی خوابیده است.  شكل بزك شده ای از همان پاسخ كهنه استالینیستی. آنها مسئله را حتی راحت تر كرده بودند.  از کل بورژوازی و خرده بورژوازی رسما خلع ید حقوقی و اقتصادی می كنیم و در سطح خود طبقه كارگر نیز فقط آن كارگری لیاقت كارگر نامیدن دارد كه نقدا عضو حزب ما باشد.

این مدل ها نمی توانند انسان ها را داوطلبانه به ضرورت انتقال به سوسیالیسم متقاعد سازند. به همین دلیل به اعتقاد من امروزه شکل دولت در دوران انتقال به عنوان یک مسئله کلیدی در سطح كل جنبش جهانی مطرح است. ولی هنوز چپ بین المللی حتی یک مدل قابل قبول ارائه نداده است که بر اساس آن بتوان به شكل گیری  توافقی دارای اعتبار در سطح بین المللی امیدوار بود . دیگر زمان مارکس نیست که بگوییم توده ها باید انقلاب کنندو بعد ببینیم آنها در عمل چه می سازند. ما همین الان قادر به نظر دادن هستیم .این همه مدل داشته ایم . مدل روسیه، مدل جین ، مدل اروپای شرقی و مدل کوبا. امروز نمی توانید بگوئید ما نمی دانیم شکل دولت چه باید باشد.

به نظر من بعد از انقلاب و تسخیر قدرت توسط شوراهای کارگری باید یک مجلس موسسان فراخوانده شود كه همه توده ها. بدون استثنا. بتوانند در باره شکل حكومت. نهادهای قدرت و بطوركلی  قانون اساسی دوران گذار بحث کند، ونظر بدهند و تصمیم بگیرند. خلاصه این كه، پاسخ به این سئوال که چگونه می توان در چارچوب حفظ دیكتاتوری پرولتاریا سایر توده ها را در سرنوشت انتقال سهیم كرد، در جنبش ما مفقود است. ترتسکیست ها كه در این مورد کار زیادی نکرده اند و بقیه نیز اساسا اعتقادی به آن ندارند. بی دلیل نیست كه در چنین شرایطی مدل سوسیال دمکراتیك محبوب شود. دولت كارگری نیز به چیزی شبیه دولت بورژوا پارلمانتاریست كاهش می یابد که در بهترین حالتش نوعی از همان سیستم نمایندگی است كه مردم رای می دهند و حزبی را بر مسند قدرت می گذارند. این اما مدل دولت کارگری دوران گذار نیست. این مدل دقیقا به درد طبقه ای می خورد كه خواهان حذف توده ها از حوزه های تصمیمات جدی است. اگر دولت کارگری  در دوران گذار قرار است ابزار گسترش مالکیت اجتماعی باشد پس باید بنیادا شکلی مشاركتی به خود بگیرد تا یك سیستم نمایندگی بورژوایی. متاسفانه هنوز بحث آن چنانی در سطح بین المللی در مورد این گونه مسائل صورت نگرفته است. در چپ ایران که حتی صورت مسئله را نیز از برنامه خود پاک کرده اند. اما کلیدی ترین مسئله برنامه کمونیستی برای دوران آینده و کلیدی ترین مسئله  برای احیای مجدد سوسیالیسم در صحنه بین المللی پاسخ به این سوال است که شکل دولت در دوران انتقال چگونه است؟  ابعاد قدرت و حدود و ثغور قدرت چیست؟ در ضمن پاسخ به این سئوال  از جمله راه هایی است که ما می توانیم با بحران اعتبار سوسیالیسم مبارزه کنیم.  یعنی ارائه  مدل روشنی از دولت در  دوران انتقال.


 

صادق افروز :  به نظرتان چه اسمی برای نامیدن دولت این دوران مناسب تر است ؟

تراب ثالث : اسم بیشتر ریشه در فرهنگ دارد . یک پدیده علمی نیست . اما به شرطی که اغتشاش ایجاد نكند. مثلا، اسامی عجیب و غریبی چون دولت سوسیالیستی ایران  یا دولت کمونیستی خلق خاور میانه!!! واقعیت این است كه هر چه واقعی تر باشد بهتر است. در این ارتباط من تا كنون اسمی بهتر از آنچه بلشویک ها انتخاب کردند سراغ ندارم. اسمی كه هر چند در عمل پیاده نشد ولی در سطح نظر و هدف معرف برنامه دوران گذار بود. جمهوری فدراتیو سوسیالیستی شورائی یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. یعنی شكل جمهوری. نهادهای قدرت شوراها، رابطه جمهوری ها فدراتیو و هدف مجموعه سوسیالیزم. به هر حال همان طور که گفتم اسم چندان مهم نیست و همین كه امروز بین ما نیز رایج شده یعنی جمهوری شورایی بیان کننده شکل اصلی نهاد های قدرت سیاسی این دوران است.

پایان بخش اول


 

توضیح

 این مصاحبه حاوی مسائل مهم تئوریک است که رفیق تراب با احاطه کامل در مورد آنها سخن می گوید . هرکدام از این مقولات می تواند موضوع بحث طولانی تری بشود . در زیر به طور فهرست به این مقولات اشاره می کنم:

انقلاب

انقلاب اجتماعی

انقلاب سیاسی

تئوری دوران گذار یا انتقال

فئودالیسم

سرواژ

نقش نیروی در یایی در گسترش مناسبات کالایی

وجوه مختلف وجه تولید

وجه تولید به بلوغ رسیده

انقلاب بورژوا دمکراتیک

انقلاب سوسیالیستی

دیکتاتوری پرولتاریا

انباشت اولیه سرمایه داری

انباشت اولیه سوسیالیستی

نپ

کمونیسم جنگی

اپوزیسیون چپ

سرمایه داری دولتی

انترناسیونال دوم

انترناسیونال سوم

انترناسیونال چهارم

مجلس موسسان

تز های آوریل

تئوریزه کردن جنگ داخلی پس از انقلاب پرولتری

مدل دولت انتقال

سوسیالیسم در یک کشور

آکادمی م-ل مسکو چگونه به اغتشاش فکری دامن زد

کولاک

شورش کرونشتات

جمهوری شورایی

پارلمانتاریسم

اقتصاد اتحاد شوروی  در سال های اول پس از انقلاب

ادعای عجیب استالین در ١٩٣٦

دلائل گیج سری چپ های ایران

مقایسه اقتصاد امروز ایران با شوروی دهه ١٩٢٠

سرمایه داری دولتی

فهرست اسامی :

مارکس

انگلس

بوخارین

تروتسکی

استالین

پرابرژنسکی

لنین

کرامول

سن سیمون

رابرت اوون

هال دریپر

صادق افروز

ژوییه ٢٠٠٧

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

مسائل دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم
(بخش اول)

مصاحبه صادق افروز با تراب ثالث

صادق افروز : نظر شما در مورد دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم چیست ؟ وقتی برنامه های سازمان ها و گروه ها و احزاب چپ ایران را مطالعه می کنیم متوجه می شویم که یک درک غلط از دوران گذار و سوسیالیسم وتفاوت بین آنها در این برنامه ها  وجود دارد. من می توانم یک لیست طولانی از برنامه این گروه ها را در این مورد بیاورم . در این جا به اختصار تنها اشاره ای می کنم به برنامه فدائیان کمونیست. این رفقا در برنامه شان آشکارا این اغتشاش فکری را به نمایش می گذارند .در برنامه این سازمان چنین می خوانیم :

"سوسیالیسم  پایان راه  رفرماسیون اقتصادی اجتماعی ثابتی نیست بلکه دوران گذار از سرمایه داری به

 به کمونیسم است .می دانیم مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم (!) ابعاد جدیدی به خود می گیرد . "

همه این  برنامه ها با این درک نوشته شده اند که سوسیالیسم همان دوران گذار است که با پیروزی کارگران آغاز میشود و این خلاف درکی است که مد نظرمارکس و لنین بود. درکی که براین باوربود که بین وجه تولید سرمایه داری و وجه تولید سوسیالیستی یک دوران طولانی گذار هست . و آن طور که مارکس بارها تکرار کرده در این دوره دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی طبقه کارگر نمی تواند باشد .این برنامه ها هیچکدام این را درک نکرده اند . دراین رابطه لطفا درکتان را از دوران گذار ، حکومت کارگری ، دیکتاتوری پرولتاریا ، دمکراسی پرولتری ، و سوسیالیسم بیان کنید .آیا با لنین هم عقیده هستد که همان طور که بارها در جزوه هایش بخصوص بعد از انقلاب اکتبر اشاره کرده سوسیالیسم جامعه ای است عاری از طبقات عاری از استثمار .رفقای چپ ایرانی اولا ازدولت سوسیالیستی صحبت می کنند بعد می گویند مبارزه طبقاتی در سوسیالیسم که خیلی با نظرات لنین فرق دارد . خواهش می کنم نظرتان را دراین مورد باز کنید .

تراب ثالث : به نظر من ضرورت دوران گذار را از چند لحاظ می توان مورد توجه قرار داد. اول این كه هنگامی که از انقلاب صحبت می كنیم، این در دیدگاه مارکسیستی خود دو جنبه دارد. یکی بعد سیاسی و دیگری بعد اجتماعی آن است . منظورم از بعد سیاسی یا تحول سیاسی تغییر طبقه حاکم است. در انقلاب سیاسی قدرت سیاسی از یک طبقه به طبقه دیگر یا از بلوکی از طبقات به بلوک دیگری از طبقات منتقل می شود. به طور مثال در انقلاب های بورژوا دمکراتیک قدرت سیاسی از اشراف و فئودال ها به بورژوازی منتقل می شود . درضمن منظور من از بورژوازی فقط سرمایه داران نیستند بلكه خرده بوژوازی نیز در این قدرت سهیم می شود. در راس این بلوک اما سرمایه داران بزرگ بودند. بنابر این در هر انقلابی ، چه بورژوا دمکراتیک و چه سوسیالیستی یک جنبه از این انقلاب، انتقال قدرت سیاسی است . ولی انتقال قدرت سیاسی به این دلیل صورت می گیرد كه انقلاب اجتماعی بتواند انجام شود. در نتیجه هر انقلاب سیاسی انقلابی اجتماعی نیز به دنبال خود دارد. یعنی انقلابی كه بواسطه آن وجه تولید جاری به وجه تولید جدیدی متحول می شود. هدف از انقلاب سیاسی در واقع همین انقلاب اجتماعی است. یعنی تغییر کل نظام. بنا بر این هرگاه از انقلاب بورژوا دمکراتیک یا انقلاب سوسیالیستی صحبت می کنیم باید هم جنبه سیاسی و هم جنبه اجتماعی آن را در نظر بگیریم. حال  اگر بخواهم به سوال شما باز گردم خود همین انقلاب اجتماعی یعنی دوران گذار. یعنی آن تغییراتی  که باید صورت گیرد تا یک وجه تولید از آنچه هست به چیز دیگری تبدیل شود مستلزم دوره ای از تحولات اقتصادی، اجتماعی  و فرهنگی است. همین را به طور کلی دوران گذار می نامیم.

اما یک تفاوت مهم بین انقلاب سوسیالیستی و انقلاب بورژوا دمکراتیک وجود دارد. تقریبا بخش عمده انقلاب اجتماعی بورژوایی قبل از انقلاب سیاسی انجام می شود.  انتقال اقتصادی اجتماعی  از وجه تولید فئودالی به وجه تولید سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی آغاز می شود. یعنی، رشد تولید کالایی در دل جامعه فئودالی. مثلا، مارکس در توضیح رشد تولید كالایی به نقش نیروی دریایی انگلیس، پرتغال، هلند و اسپانیا در دوران فئودالی اشاره می کند. این نیروی دریایی که به تجارت جنبه بین المللی و گسترده ای می دهد، بازار وسیعی برای محصولات مانوفاکتور ایجاد كرد كه موجب گسترش سریع تولیدكالایی و بطور كلی مناسبات سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی شد. به همین دلیل هرگاه انقلاب بورژوا دمکراتیک را مورد مطالعه قرار دهید متوجه خواهید شد که بورژوازی حتی قبل از انقلاب سیاسی صاحب قدرت عظیم  اقتصادی بود. به پشتوانه همین قدرت اقتصادی، بورژوازی حتی قبل از انقلاب سیاسی به نحوی از انحا در قدرت سیاسی نیز سهیم بود. به طور مثال در انگلیس، فرانسه، پرتغال، هلند و اسپانیا اشکالی از پارلمان که بورژواری نیز در آن شركت داشت و می توانست از منافع خود دفاع كند. وجود داشت. در انگلیس ١٠٠ سال قبل از آنکه کرامول بیاید و ماجرا را با سلطنت و اشرافیت فیصله دهد، بورژوازی به نوعی با اشرافیت و فئودالیسم در قدرت شریك بود. در فرانسه نیز قبل از انقلاب "کبیر" بورژوازی فرانسه به عنوان جماعت سوم در كنار اشرافیت و كلیسا در پارلمان سلطنتی نمایندگان خود را داشت. این مثال ها همه بیانگر این واقعیت است که سرمایه داری قبل از انقلاب سیاسی و تسخیر قدرت به مرحله ای از رشد اقتصادی اجتماعی در بطن همان جامعه كهن  می رسد. ولی این به معنی توقف انقلاب اجتماعی پس از پیروزی انقلاب سیاسی نیست . بورژوازی هنگامی که حاکم می شود و قدرت سیاسی را در دست می گیرد اقدامات دیگری نیز انجام می دهد تا مقررات دست و پا گیر فئودالی را  از جلوی پای مناسبات کالایی بردارد و به آن باج دادن های محلی در گوشه و کنار خاتمه دهد. به طور خلاصه باید گفت تلاش هایی را که بورژوازی پس از کسب قدرت سیاسی در جهت ایجاد بازار واحد ملی انجام می دهد نیز می توان جزیی از اقدامات دوران انتقال از فئودالیسم به سرمایه داری محسوب كرد. در این دوره هنوز نمی توان گفت که سرمایه داری به طور کامل غلبه کرده است. هنوز تولید کالایی تعمیم یافته نیست. علیرغم آنکه خیلی از تحولات از جامعه فئودالی به سرمایه داری قبل از انقلاب بورژوا دمکراتیک انجام می شود ولی ادامه و استحكام این تحولات به پس از پیروزی انقلاب موکول می گردد. از جمله این تحولات می توان به دو موضوع مهم وکلیدی اشاره كرد كه در واقع به نوعی معرف دو تكلیف اصلی انقلابات بورژوایی محسوب می شوند. اول مسئله ارضی و دوم وحدت ملی است.  انقلاب ارضی چیزی نبود که فئودال ها و اشرافیت قبل از انقلاب بورژوا دمکراتیک به راحتی به آن رضایت دهند. با قهر انقلاب  مجبور به پذیرش شدند. در مورد وحدت ملی نیز باید گفت که در بسیاری كشورها از میان برداشتن قدرت های محلی و ایجاد بازار واحد ملی بدون انقلاب امکان پذیر نبود. یعنی حتی در مورد سرمایه داری نیز یک دوره انتقالی پس از پیروزی انقلاب وجود دارد. مشخصا حل مسئله ارضی و مسئله ملی. به عبارتی، دوران انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری در اروپا از قرن ١٥ شروع شد و در بسیاری كشورها شاید دو قرن قبل از انقلابات بورژوایی در جریان بود. بعد از انقلابات بورژوایی نیز این انتقال ادامه می یابد. قرون ١٧ و ١٨ ما چنین دورانی را شاهدهستیم. در بسیاری از كشورهای اروپایی حتی در قرن ١٩ هنوز نمی توان گفت وجه تولید سرمایه داری غلبه كرده است.

در انقلاب سوسیالیستی اما ماجرا کاملا متفاوت است. به این معنی که سوسیالیسم به منزله اجتماعی کردن مالكیت در تولید نمی تواند قبل از تسخیر قدرت سیاسی صورت بگیرد. مالکیت خصوصی می تواند در داخل اقتصاد ماقبل سرمایه داری رشد كند، اما مالكیت اجتماعی نمی تواند بدون الغای مالكیت خصوصی به واقعیت تبدیل شود. نمی توان در یک محیط محدود و یا منزوی دردل جامعه سرمایه داری مناسبات خرد سوسیالیستی برقراركرد . مالکیت سوسیالیستی از آن جا که باید کل تولید اجتماعی را درکنترل اجتماعی قرار دهد نمی تواند خرد خرد و تکه تکه در این شهر یا آن شهر و یا در این کارخانه و آن کارخانه در بطن جامعه سرمایه داری پدیدار شود .  تولید سوسیالیستی یا باید سراسری باشد و یا هیچ نیست.

البته  بعضی از جنبه های تحولات فرهنگی و یا اجتماعی سوسیالیستی در بطن جامعه سرمایه داری آغاز می شود اما این جوانب اغلب نكاتی حاشیه ای هستند و اصل مالكیت خصوصی را زیر سئوال نمی برند.  به طور مثال بیمه بیکاری. بهداشت مجانی  و شرایط رفاه اجتماعی که اغلب در نتیجه مبارزات کارگران بدست می آیند، خصلت سرمایه دارانه ندارند، اما این ها معرف تغییری در سطح باز توزیع اند و نه در سطح تولید و مالكیت. نوعی عادلانه تر کردن توزیع  که به نحوی عواقب وخیم جامعه سرمایه داری را ملایم تر سازد. البته این جا هم باید تاكید كرد كه حتی در مقوله مالكیت هم ما نقدا شاهد زیر سئوال رفتن مالكیت خصوصی هستیم. مثلا پدیده شركت های سهامی به قول خود ماركس معرف نوعی اجتماعی كردن مسخ شده هستند. اجتماعی كردن مالكیت برای حفظ مالكیت خصوصی. یعنی می خواهم بگویم که نمی توانیم این مسئله را کاملا سیاه وسفید بکنیم. در انتقال به سوسیالیزم نیز پدیده های انتقالی را می توان در دل خود جامعه سرمایه داری مشاهده كرد اما برخلاف دوران انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری كه مالكیت خصوصی سرمایه داری در كنار مالكیت فئودالی رشد كرد، در جامعه سرمایه داری مالكیت سوسیالیستی قبل از انقلاب نمی تواند وجودداشته باشد.

پس اگر بخواهیم این بخش را خلاصه کنیم باید گفت: هر انقلابی در واقع هم انقلاب سیاسی است و هم انقلاب اجتماعی. و در انقلابات مختلف این دوجنبه از تحول انقلابی كمیت و كیفیت متفاوتی بخود می گیرند. گاهی جنبه اجتماعی انقلاب اهمیت ناچیزی دارد چرا كه هدف انقلاب صرفا انتقال قدرت از جناحی از طبقات حاكم به جناحی دیگر است و تحول انقلابی شامل وجه تولیدنمی شود. اما آنجا كه باید وجه تولید جدیدی جایگزین وجه تولید كهن شود، انقلابی اجتماعی نیز لازم است كه در یك دوره تاریخی اولی را به دومی متحول سازد.  یعنی. گاهی هدف اصلی انقلاب سیاسی در واقع انقلاب اجتماعی است. مارکس این دوران را دوران انتقال و یا دوران گذار می نامد.

در مقایسه بین انقلابات بورژوایی و سوسیالیستی باید گفت كه هر چند هردو تركیبی از انقلابات سیاسی و اجتماعی را در خود دارند. اما در اولی وجه سیاسی غالب تر است در صورتی كه در دومی جنبه اجتماعی. چرا كه وجه اجتماعی انتقال به سرمایه داری در بطن جامعه ماقبل سرمایه داری آغاز می شود در صورتی كه انتقال به سوسیالیزم باید عمدتا پس از انقلاب سیاسی صورت گیرد. و بسیار پیچیده تر است  چرا كه از صفر آغاز می شود.

نكته دوم این كه در کتاب گروندریسه. مارکس در واقع تلاش می كند كه دوران انتقال را تئوریزه کند. در این اثر مارکس می گوید که هر وجه تولید در واقع متشكل از چهار وجه مختلف است. اول تولید به معنی اخص کلمه، یعنی رابطه بین ابزار تولید و کار در خودعرصه تولید. د وم وجه توزیع. یعنی چگونگی توزیع محصولات تولید شده. سوم وجه مبادله. یعنی  افراد چگونه کالاهایی را كه در توزیع به دست آورده اند با دیگران مبادله می كنند. و چهارم وجه مصرف است. در هر وجه تولیدی این چهار وجه ویژگی آن وجه تولید را با خود حمل می كنند و با وجوه مشابه وجوه تولیدی دیگر متفاوتند. به طور مثال در جامعه كمونیستی وجوه تولید، مصرف، مبادله و توزیع با این وجوه در جامعه سرمایه داری کاملا متفاوت هستند. از دیدگاه مارکس در یک وجه تولیدی جا افتاده و به بلوغ رسیده. این چهار وجه باید با هم هم خوانی داشته باشند. و این در حالی است که این چهار وجه باهم و هم زمان تغییر نمی کنند. از نظر مارکس در تغییر از یك وجه تولید به وجه تولید دیگر یک دوره تاریخی لازم است تا این چهار وجه با هم منطبق شوند.  به طور مثال پس از انقلاب سوسیالیستی می توان با یك ضربه حقوقی از بوژوازی بزرگ خلع یدكرد. یعنی یك شبه نحوه توزیع محصول اجتماعی را تغییر داد. اما با این كار هنوز كوچكترین تغییری در وجه تولید به معنی اخص كلمه و یا وجه مبادله و مصرف انجام نگرفته است. این چهار وجه اگرچه باهم مرتبط هستند ولی باهم و هم زمان تغییر نمی كنند و با هر تغییری در هر وجهی از این نظام به هم پیوسته مابقی وجوه خود را بطورخودكار منطبق نمی کنند. برای این انطباق دوره ای از گذار لازم است. بخصوص زمانی که انقلاب عامل اصلی این مداخله باشد. و بخصوص هنگامی كه باید این دگرگونی با نقشه و برنامه صورت بگیرد.

این همان تئوری است که بر اساس آن می توان ضرورت دوران گذار را توضیح داد. مارکس در کاپیتال توضیح می دهد دوران گذار از فئودالیزم به سرمایه داری در اروپا شاید سه قرن طول کشید. مرحله ای که مارکس "دوران تولید کالایی ساده" می نامد. در انگلیس پس از آنکه کرامول قدرت را به دست می گیرد هنوز بیش از یك قرن طول می كشد تا سرمایه داری به صورت یک سیستم بالغ و جا افتاده مستقر شود. همین طور در فرانسه. با اینكه انقلاب بورژوایی دو قرن بعد از انگلیس رخ می دهد، هنوز  نیم قرن دیگر طول می کشد تا سرمایه داری در فرانسه غالب شود. انطباق وجوه مختلف تولید به زمان احتیاج دارد.

البته مدت انتقال بستگی به شکل انقلاب و شرایط اقتصادی زمان دارد. مثلا، درجه رشد نیروهای مولده. به طو ر مثال اگر انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته صورت بگیرد، زمان انتقال کوتاه خواهد بود. از یک سو قدرت اصلی اقتصاد جهانی در دست کارگران است و از سوی دیگر مزاحمت های قدرت های امپریالیستی وجود ندارد چرا كه مقاومت آنها قبلا در هم شکسته شده است. ولی اگر انتقال در کشورهای پیرامونی آغاز بشود بسیار کند تر خواهد بود. هم سطح نیروهای مولد نازل تر است و هم کشورهای پیشرفته سرمایه داری یک لحظه از مزاحمت و خرابکاری غافل نخواهند بود. بحث در مورد زمان انتقال باید به طور کنکرت و مشخص صورت بگیرد. بسته به اینکه در کجا انجام شود زمان انتقال متفاوت خواهد بود، و تاثیر متقابل انتقال در كشورهای مختلف بر یكدیگر و سرعتی كه یك انتقال به كمك دیگری كسب می كند نیز باید در نظر گرفته شود. اما این انتقال همه جا ضروری است. و اگر نظام سرمایه داری فقط در مراكز اصلی جهانی اش از میان خواهد رفت پس انتقال نیز فقط در صحنه جهانی قابل تحقق است.  این، بطور خلاصه تئوری مارکس در مورد دوران انتقال است.

در خاتمه باید گفت ماركس در رابطه با انقلاب سوسیالیستی عنصر جدیدی را به این تئوری اضافه می کند وآن عنصر آگاهی است. بعد از انقلاب سوسیالیستی كار پرولتاریا به مراتب دشوارتر است ازآن چه بورژوازی بعد از انقلابش انجام داد. مثل این كه در انقلابات بورژوایی تاریخ در جریان حرکتش به رودخانه ای رسیده بود كه باید از آن جهش می كرد. اما این سوی رودخانه با آن سوی آن تفاوت چندانی نداشت. در حالی که در انقلاب سوسیالیستی تغییری کیفی بین جامعه قبل و بعد از انقلاب وجود خواهد داشت. به همین جهت در دوران انتقال به سوسیالیسم به نقش آگاهانه طبقه ای که رسالت تاریخی این انتقال را بر عهده دارد، نیاز داریم. و این همان مقوله ای است که مارکس از آن به عنوان دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نام می برد. باید به استفاده ماركس از مقوله انقلابی دقت كرد. یعنی اگر این دیکتاتوری به طور انقلابی مناسبات کهن را دستخوش تغییر و تحول نسازد، انتقال صورت نخواهد گرفت. پس این گذار باید آگاهانه و با برنامه باشد. همانگونه که مارکس در مانیفست توضیح می دهد زمانی که کارگران طبقه حاکم می شوند، اقدامات اقتصادی لازم را بطور دائم تصحیح و تکمیل می کنند و با ناكافی یافتن هر اقدامی به ناچار به اقدامات بیشتر و دیگری روی می كنند. بنابراین مداخله آگاهانه این طبقه ویژگی این دوره از انتقال است.


 

صادق افروز : شما به وضوح تئوری دوران گذار را از دیدگاه مارکس باز کردید و تفاوت های دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه داری و از سرمایه داری به سوسیالیسم  را شرح دادید .از دید مارکس پیروزی انقلاب کارگری تازه آغاز دوره ای است که طبقه کارگر باید آگاهانه وجوه مختلف تولید را باهم هماهنگ کند تا به سر منزل مقصود که سوسیالیسم است برسد .دوره ای که مارکس از آن به عنوان دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا یاد می کند . خوب حالا برای ما باز کنید که آیا لنین و دیگر رهبران بلشویک با همین درک انقلاب ١٩١٧ روسیه را رهبری کردند ؟ آیا از دید آنها پیروزی انقلاب اکتبر به معنی آغاز دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بود ؟ و بعد چه اتفاقاتی افتاد که منجر به شکست انقلاب شد ؟ دوران گذار با موفقیت طی نشد و دوباره وجه تولید سرمایه داری غالب گشت .

  

تراب ثالث : به نظر من رهبران و متفكرین طراز اول انقلاب اکتبر، کسانی چون لنین، ترتسکی ، بوخارین و پربرژنسکی همگی بر این نظر بودند که با تسخیر قدرت سیاسی، دوران گذار به سوسیالیزم آغاز شده است. تمام برنامه ریزی حزب بلشویك متكی بر این اصل بود كه سوسیالیزم تازه از صفر باید ساخته شود و دوره ای از ساختمان سوسیالیزم لازم است تا به جامعه سوسیالیستی برسیم. وتلقی شان از سوسیالیزم در واقع همان مفهوم فاز اول جامعه كمونیستی ماركس بود.  من هرکسی را که مخالف این نظر است به چالش می طلبم. تاكید كنم این رهبران همگی و بدون استثنا بر این باور بودند که سوسیالیسم جامعه ای است که در پایان دوران گذار به آن خواهند رسید. و این جامعه ای خواهد بود عاری از طبقات، عاری از استثمار و بدون دولت. اما این هنوز همان فاز عالی  جامعه کمونیستی آینده نیست. یعنی جامعه در سوسیالیزم هنوز به آن در جه از رشد و بلوغ نرسیده که بنا به گفته مارکس هرکسی به اندازه استعدادش در تولید اجتماعی شركت كند و به اندازه نیازش از محصول اجتماعی برداشت كند. هنوز اجبار اقتصادی برای كار هست. اگر کار نکنید چیزی دریافت نخواهید کرد. به نسبت سهمی که شما به جامعه داده اید به شما خواهند داد. مثلا، مارکس در این فازبه وجود برخی بقایای وجه توزیع بورژوایی اشاره می كند. ولی تاكید كنم خصوصیات اصلی این جامعه از نظر همه ماركسیست های روسیه  بسیار مشخص است: الغای استثمار، الغای طبقات و الغای دولت.  با وجود اینكه هنوز بقایای وجه توزیع سرمایه داری در فاز اول جامعه كمونیستی وجود دارد، اما فاز اول بیشتر شبیه فاز دوم جامعه كمونیستی است تا جامعه سرمایه داری. فراموش نكنیم كه صحبت از دو فاز یك وجه تولید جا افتاده است. نه دو وجه تولید متفاوت. مثلا اینکه اگر در فاز اول تا کار نشود دریافت نخواهد شد به این معنی نیست كه در این دریافت از كل تولید اجتماعی روابط استثماری مداخله دارند. در فاز اول یعنی در سوسیالیزم نیز همانند جامعه عالی كمونیستی تولید کنندگان بر محصول اضافه اجتماعی کنترل كامل دارند و آن سازمانی که جامعه را هدایت می کند دولتی نیست بر فراز جامعه که بخواهد از منافع یک طبقه در برابر طبقه ای دیگر حمایت کند، بلكه نوعی سازمان اداری تنظیم مالكیت سوسیالیستی بر تولید است. یعنی دیکتاتوری پرولتاریا دیگر وجود ندارد و به اصطلاح رایج ماركسیستی پژمرده شده است. اگر ادبیات بلشویک ها و کمینترن را در این دوره مطالعه کنید، جز این چیزی نمی بینید. از دید بلشویک ها مسئله به این صورت بود که ساختمان سوسیالیسم در دوران گذار آغاز می شود و پس از دوره ای تاریخی و آن هم در مقیاسی بین المللی به پایان می رسد و وجه تولید سوسیالیستی به وجه غالب تولیدی تبدیل می گردد و جامعه وارد فاز اول کمونیسم خواهد شد.

البته یک مقدار از گیج سری امروزه به دلیل استفاده های نادرست از همین دو مقوله سوسیالیسم و کمونیسم است كه مقداری از آن را حتی می توان متوجه خود مارکس و انگلس کرد. آنها در جاهای مختلف این دو واژه را هم به صورت مترادف و هم متفاوت به كار گرفته اند. اما قدری كنكاش نشان می دهد كه در خیلی جا ها آن جا كه از وجه تولید آینده صحبت می کنند واژه سوسیالیسم را به كار می گیرند و از" مالكیت سوسیالیستی"  صحبت می كنند. اما آن جا كه از جامعه آینده به طور كلی صحبت می کنند، كمونیزم و  مراحل مختلف جامعه كمونیستی را ترجیح می دهند. یعنی، معمولا واژه سوسیالیسم به منظور بیان مالکیت اجتماعی بكار گرفته می شد. به همین دلیل در متون تئوریک شما كمتر جایی می بینید كه ماركس یا انگلس از وجه تولید كمونیستی صحبت كنند. زیرا در استعمال رایج آن زمان كمونیزم رابطه نزدیكی با كمون (نوعی تجمع اشتراكی) و زندگی كمونی داشت و عمدتا به مثابه مقوله ای اجتماعی بكار گرفته می شد تا اقتصادی سیاسی. و در كمتر جایی می بینید كه از جامعه سوسیالیستی نام ببرند.

بعلاوه، اضافه بر همه این اشكالات باید به ریشه های سیاسی این اختلاف نیز اشاره كرد. خود مارکس به توضیح آن می پردازد. از او می پرسند چرا اسم خودتان را کمونیست گذاشتید؟ چرا شما که مدام از وجه تولید سوسیالیستی صحبت میکنید اسم گروهتان را کمونیست گذاشته اید؟ در پاسخ مارکس می گوید به دلیل وجود جریانات مختلف سوسیالیسم ارتجاعی ترجیح می دادیم با آنها قاطی نشویم. بنابراین با انتخاب نام کمونیسم مارکس می خواهد خود را از سوسیالیست های تخیلی آن دوران. سن سیمونی و بابوفی متمایز کند. اما این جا باید گفت در همان موقع فقط در فرانسه چنین تفسیری از واژه کمونیسم رواج داشت. و ماركس عملا این تعریف را به كار می برد. اما در همان زمان در انگلیس اتفاقا واژه سوسیالیسم از اعتبار بیشتری برخوردار بود تا كمونیزم. می بینیم در سطح بین الملل نیز پس از گذشت چند سال، انترناسیونال دوم خود را انترناسیونال سوسیالیستی می نامد. خلاصه ما به کسی مثل هال دریپر احتیاج داریم که برود و ریشه های این واژه ها را در قرن ١٨و ١٩ در بیاورد و كاربردشان توسط ماركس و انگلس را واقعا بشكافد و به این اغتشاش پایان دهد. ولی تا آنجا که من آشنایی دارم مارکس در چارچوب  مقولات اقتصادسیاسی بیشتر واژه  سوسیالیسم را بكار می گرفت و هر جا جامعه آینده را مد نظر داشت عمدتا از کمونیسم استفاده می كرد.

ریشه دیگر این اغتشاش فکری را باید در فعالیت های احزاب سوسیال دموكرات آن دوران جستجو كرد. مثلا هنگامی که یک حزب سوسیال دمکرات در انتخابات شرکت می کرد برنامه انتخاباتی اش معروف می شد به برنامه سوسیالیستی. شاید در خیلی جا ها در این برنامه های لحظه ای و كوتاه مدت چیزی جز خواست های ابتدایی نبود اما به هر حال این احزاب در برنامه دراز مدت حزبی خودشان بخش حد اكثر هم داشتند. یعنی آن بخش كه فقط پس از سرنگونی سرمایه داری میسر می شود. به عبارت ساده تر در ادبیات بین الملل دوم مقوله سوسیالیزم تبدیل شد به نامی برای آن جامعه ای كه پس از سرنگونی دولت سرمایه داری و  پس از كسب قدرت توسط پرولتاریا به دنبال اجرای بخش حد اكثر برنامه سوسیال دموكراسی تحقق خواهد یافت. و آن جا كه از رهبران آن زمان سئوال می شد ارتباط این جامعه سوسیالیستی با جامعه كمونیستی كه ماركس در نقد برنامه گوتا نام برده چیست پاسخ این بود كه این در واقع فاز اول همان جامعه كمونیستی است. مشاهده می كنید كه لنین نیز در دولت و انقلاب دقیقا به همین مساله اشاره می كند و هنگامی كه در باره جامعه سوسیالیستی صحبت می كند اشاره دارد كه "آن طور كه مرسوم است" این همان فاز اول جامعه كمونیستی است.  خلاصه  می خواهم بگویم این اغتشاش  ریشه های تاریخی دارد و حتی در خود متون ماركس و انگلس نیز باید با محتوی تاریخی آشنا بود والا جا برای برداشت نادرست فراوان است.

به هر حال، از نظر خود من هیچ فرقی بین این دو واژه وجود ندارد و می توان به صورت مترادف به كار گرفت. اتفاقا امروزه واژه کمونیست آن قدر بدنام شده که من ترجیح می دهم بیشتر از سوسیالیست استفاده کنم.  امروز تا می گویی کمونیست شما را مترادف می کنند با احزاب وابسته به شوروی سابق. بنا بر این خیلی ها ترجیح می دهند خود را سوسیالیست بنامند تا کمونیست.

اما در چپ ما علت اصلی این اغتشاش به سال ١٩٣٦ بر می گردد. در این سال استالین كه ده سال قبلش با شعار سوسیالیزم در یك كشور به قدرت رسیده بود،  ادعا کرد که کار ساختمان سوسیالیسم به پایان رسیده است. استالین در این ادعا به میزان دولتی شدن اقتصاد اتكا می کند. اگر به نوشته های لنین برگردیم متوجه می شویم که او اقتصاد جوان شوروی را با ٣ بخش عمده توضیح می داد. دربخش اول هر چند از لحاظ مالكیت در اختیار دولت قرار داشت كم و بیش همان روابط دوران تزار و همان تكنو كرات های سابق حاكم بودند. این بخش را لنین بخش سرمایه داری دولتی می نامید. بخش دوم بخش خصوصی بود و در اختیار سرمایه داران خصوصی و بخش سوم که بخش کوچکی از اقتصاد را تشکیل می داد بخش سوسیالیستی بود. در تعریف لنین، در این بخش سوسیالیستی کنترل و مدیریت هر دو در دست کارگران بود. در بخش دولتی نیز گفته می شدكنترل از طریق حزب در واقع در دست پرولتاریاست هر چند تولید را یک عده تکنوکرات می چرخانند. اما با وجود این، این بخش به صرف دولتی بودن سوسیالیزم نامیده نمی شد.

استالین از طرفی بخش واقعا سوسیالیستی را كاملا از میان می برد و از طرف دیگر بخش دولتی را همان سوسیالیزم می نامد. و با این ترفند "اثبات" می كنند  ساختمان سوسیالیسم تکمیل شده است. در این دیدگاه حزب همان طبقه است و دولت همان حزب. پس در این مدل مثلا اگر ٩٠%  اقتصاد دولتی شده باشد طبعا اقتصاد سوسیالیستی غلبه کرده است.  این ادعا اما از چند جنبه دیگر هم دارای اهمیت است. اول این که پس خود استالین بر این باور بود  که تا ١٩٣٦ در دوران گذاربودند. جالب است كه عده ای به اتكا  او بگویند دوران گذار همان سوسیالیزم است. نكته دوم این كه عده ای همان زمان می پرسند قرار است در سوسیالیسم نه طبقه باشد نه دولت،  اما در جامعه ما دولتی به این قدرت مندی هست. چگونه این جامعه می تواند سوسیالیستی باشد؟ از این سئوال به بعد آکادمی مارکسیسم لنینیسم مسکو دست به کار می شود، تا عامدانه و آگاهانه این اغتشاش فکری را دامن بزند و  استالین را از مخمصه ای که درآن گیر کرده بود رها کند. به همین منظور تئوری انتقال ماركس را مخدوش می کنند. از طرفی پذیرفته می شود كه دست كم ٢٠ سال لازم بود تا انتقال كامل شود و از طرف دیگر همان جامعه انتقالی به زور سرنیزه سوسیالیزم نامیده می شود. واز این مسخره تر این تز كه بعدها پیروانش از خود در آوردند كه سوسیالیزم را می توان در یك كشور ساخت اما كمونیزم را نمی توان. سوسیالیزم هم البته همان دیكتاتوری استالینی بود. کل گیجی جنبش چپ در سطح جهانی در باره دوران انتقال ریشه در همین مباحثات دارد. از آن جا كه بخش عمده چپ ایران نیز مارکسیسم را چه مستقیم و چه غیر مستقیم از همین آکادمی استالینی فرا گرفته این گیج سری در مورد تئوری انتقال را از همین طریق به ارث برده است. بنابراین آن طور که شما گفتید جالب است حالا در سال ٢٠٠٧ یک جریان فدایی كه در عمل از این جریان جداست در سطح نظری  می آید و همین حرف  را  تكرار میكند. اما، شاید با این زمینه تاریخی تعجبی نداشته باشد.


 

صادق افروز : حالا پس از اینکه مشخصات دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم  و تفاوت های آن را با سوسیالیسم به عنوان یک وجه تولید مشخص کردید و گفتید در سال های اول پس از انقلاب اکتبر در اقتصاد روسیه ما شاهد آن هستیم که سرمایه داری دولتی، سرمایه داری خصوصی و تولید سوسیالیستی در کنار هم حضور دارند. از تولید سوسیالیستی منظورم بخشی است که تحت کنترل کارگران است. می خواستم نظرتان را در مورد برخورد بلشویک ها با خرده بورژوازی، بخصوص دهقانان بیان کنید. آیا فکر می کنید گرفتن زمین از دهقانان کوچک اشتباه بود؟ یا یک ضرورت اقتصادی آنها را به این کار واداشت؟ و بعد سیاست نپ که برای جبران این افرلط صورت گرفت یک عقب نشینی بیش از اندازه نبود؟

تراب ثالث : در عمل، در تجربه انقلاب روسیه  سه مسئله عمده وجود داشت که ویژگی این تجربه را در ارتباط با دوران انتقال مشخص می کند. یکی اینکه روسیه کشور بسیار عقب افتاده ای بود. در اغراق آمیزترین ارقام که از سوی بلشویک ها ارائه می شد،  جمعیت كارگری روسیه را ١٠ ملیون نفر در ١٩١٧ تخمین می زدند. در همان زمان در روسیه حدود ١٢٠ ملیون دهقان وجود داشت که بخشی از آن هنوز در روابط سرواژ بسر می برد. بنا بر این بلشویک ها با یک کشور عقب افتاده سر و کار داشتند و برای حرکت به سمت سوسیالیسم می بایست نیروهای مولد را رشد بدهند و برای رشد نیاز به انباشت اولیه بود. بحثی که بین بلشویک ها مطرح بود این بود که این انباشت اولیه چگونه بدست می آید. این انباشت اولیه در آن سال های اول انقلاب به عنوان انباشت سوسیالیستی معروف شد.  همان گونه که مارکس در توضیح دوران انتقال به سرمایه داری از مقوله انباشت اولیه سرمایه داری صحبت می کند، در بین  بلشویک ها هم در همان سال های ١٩٢٠ ١٩٢١ بحث انباشت اولیه سوسیالیستی به شدت بالا می گیرد. یکی از تئوریسین های عمده ای که روی این موضوع کار می کرد پربروژنسکی بود که بعد ها به اپوزیسیون چپ و تروتسکی پیوست. پیشنهاد های مختلفی در این زمینه داده شد و من قصد ندارم این مباحثات را باز كنم اما پاسخ عمدتا مورد قبول همه متخصصین پاسخ پربرژنسكی بود که می گفت صنایع باید وسائل تولیدی مورد استفاده در بخش کشاورزی، مثل تراکتور و غیره را تولید کنند و در مبادله با بخش کشاورزی بخشی از محصول افزونه آن بخش را به بخش صنعت باز گردانند كه خود منبعی برای تامین رشد صنعتی بیشتر شود.  عملا هیچ راه دیگری برای انباشت سوسیالیستی جلوی پای آنها نبود. این مساله امروزه برای ما هم مطرح است. باید یک تئوری روشن انباشت سوسیالیستی داشت. پس از تسخیر قدرت در یک کشور عقب افتاده، رشد برنامه ریزی شده نیروهای مولده را باید بر اساس چه الگویی سازمان داد؟ منبع اصلی انباشت اولیه سوسیالیستی كجاست؟  این یک مسئله کلیدی است که در مورد جامعه ایران نیز صدق می كند. اگرچه در مقام مقایسه وضع امروز ایران به مراتب از وضع روسیه در آن دوران بهتر است. ایران نفت دارد و قادر است بدون فروش هیچ كالای دیگری در بازار جهانی به ارز خارجی دسترسی یابد. در حالی که روسیه در آن زمان منبع ارزی عمده ای نداشت. ولی صورت مساله یكی است.

نكته دیگر این كه زمانی که انقلاب در روسیه رخ می دهد به یک معنی بورژوازی داخلی و بین المللی غافلگیر می شوند. كسی توقع نداشت كه بلشویك ها واقعا بتوانند به قدرت برسند.  می دانید که انقلاب در پتروگراد و مسکو رخ می دهد و بعد گسترش پیدا می کند. اگر تز های آوریل را به یاد داشته باشید لنین در آنجا صرفا نمی گوید بلشویک ها چگونه می توانند قدرت را بگیرند بلكه نیز این كه چگونه می توانند آن را حفظ کنند. مسئله کلیدی این بود که اگر بلشویک ها قدرت را بگیرند آیا قادر به حفظ آن خواهند بود یا خیر. ولی به محض تسخیر قدرت جنگ داخلی آغاز شد. و آن چه عمل كرد بلشویك ها در بسیاری از حوزه ها را رقم زد همین مساله جنگ داخلی بود. بلشویك ها بقدری چند سال اول انقلاب با این مساله درگیر بودند كه بعدها در تئوری به نحوی اجتناب ناپذیری جنگ داخلی پس از انقلاب كارگری  را تعمیم دادند. توگویی پس از هر انقلاب پرولتری باید یک جنگ داخلی آغاز شود. در حالی که الزاما این طور نیست و شرایط ویژه روسیه را نباید تعمیم داد.

با آغاز جنگ داخلی بلشویک ها بناچار برنامه اقتصادی خودشان را که در مورد دوران گذار تدارک دیده بودند کنار می گذارند و وارد دوره ای از اقدامات از بالا می شوند كه كمونیزم جنگی نامیده شده. به جای برنامه ریزی منطقی اقتصادی برای رشد بار آوری كار تصاحب نظامی محصول كار حلال همه مشكلات می شود.  برنامه بلشویک ها از این به بعد عمدتا تبدیل شد به یك برنامه سیاسی برای حفظ قدرت.  اگر کشاورزان به سفید ها می پیوستند بلشویک ها به منظور تنبیه، اموالشان را مصادره می کردند. در شهر ها و روستا ها این خلع ید از مالکیت خصوصی به طرزی غیر منطقی گسترش یافت. همان طور که قبلا اشاره شد اجتماعی کردن مستلزم درجه ای از تمرکز و تراکم در تولید است. مالكیت را نمی توان در تولید خرد و واحد های کوچک  اجتماعی کرد .  این منجر به ایجاد چنان بوروکراسی گل و گشادی خواهد شد که از کل این واحد ها بزرگتر خواهد شد . این سیاست نه تنها نیرو های مولده را رشد نمی دهد بلکه بخش مهمی از اضافه محصول را به جیب یک عده بوروکرات مفت خور می ریزد. اجتماعی کردن تولید در گام اول به معنی مداخله برنامه ریزی در تولید است. به جای هرج و مرج بازار عامل برنامه به محرك اصلی رشد تولیدی تبدیل می شود. این برنامه را اما نمی توان بر واحد های کوچک تحمیل کرد. ولی در دوره جنگ داخلی به دلیل فشار های سیاسی بلشویک ها  از واحد های کوچک نیز خلع ید کردند. بلشویك ها عاقبت در جنگ داخلی پیروز می شوند اما این به قیمت تضعیف فیزیكی و سیاسی طبقه كارگر، رشد عظیم بوروكراسی دولتی، و اقتصاد آشفته ای كه حتی ابتدایی ترین مایحتاج جامعه را تامین نمی كرد، تمام شد. پس از جنگ داخلی به علت وخامت اوضاع بلشویک ها از این سیاست عقب نشینی می کنند. این دوره ای است که وضع اقتصادی به مراتب از زمان تزار بد تر شده است، فقر بیداد می كند. بیکاری وسیع است، در مناطقی قحطی هست، و شورش های مختلف بر پا می شد.  بلشویک ها چاره ای جز عقب نشینی نداشتند.

و نكته مهم دیگر در تاریخ انقلاب روسیه این است كه به دلیل زیاده روی های دوران جنگ داخلی این عقب نشینی بیش از آن چیزی بود که می باید باشد.  ابعاد این عقب نشینی بسیار وخیم بود . آنها نه تنها در حوزه گسترش مالكیت دولتی عقب نشستند بلکه سرمایه داری خصوصی را بویژه در بخش کشاورزی تشویق کردند. در بخشی از حوزه هایی كه لنین قبلا جزیی از بخش سوسیالیستی می نامید مدیریت به تكنوكرات ها منتقل شد، در كل تولید و توزیع كنترل مستقیم كارگری تضعیف شد، انحصار تجارت خارجی عملا از بین رفت و راه حتی برای مشارکت سرمایه داخلی و خارجی هموار شد.  خود بلشویك ها به ابعاد این عقب نشینی واقف بودند اما آنها فکر می کردند این اقدامات برای حیات دولت کارگری ضروری است و در دوره بعدی پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فعلی مجددا  برنامه اصلی انتقال به سوسیالیسم در دستور روز قرار خواهد گرفت. آنها فکر می کردند قدرت واقعی دولتی در دست حزب انقلابی است و بنابراین می توانند این عقب نشینی را کنترل کنند.

در همین دوره مرگ لنین اتفاق می افتد و قدرت گیری جناح بوخارین- استالین و شكست جناح چپ. شعار "کولاک ها ثروتمند شوید" بوخارین متعلق به همین دوره است. این سیاست به شکل گیری یک لایه وسیعی از کولاک های ثروتمند منجر می شود که در واقع چند سال بعد خود قدرت دولتی را تهدید می كنند. در این دوره نظام تك حزبی مستقر می شود، خود حزب عملا در دست بوروكرات ها و تكنوكرات هاست، و ارگان های خود سازماندهی كارگری تماما از بین رفته اند. به اعتقاد من كم و بیش از این زمان به بعد می توان گفت دولت در روسیه ماهیت كارگری خود را از دست می دهد و دوران انتقال به سوسیالیزم خاتمه می یابد (انتقالی كه واقعا هنوز آغاز نشده بود).

در واكنش به این زیاده روی ها در اواخر دهه ٢٠ اشتراكی كردن اجباری جای شعار كولاك ها ثروتمند شوید را می گیرد. میلیون ها نفر  را به زور به مناطق دیگر کوچ می دهند و مقاومت آنها را با قتل و کشتار در هم می شكنند. این جا نمی خواهم وارد این بحث بشوم که در این مقطع اسم این دولت را چه باید بگذاریم، به هر حال این دولت با هر اسمی که برایش بگذارید حمله بسیار  گسترده ای را به خرده بورژوازی آغاز می كند و برنامه سریع صنعتی شدن را در دستور كار قرار می دهد. و تصور نشود كه این رشد صنعتی رشدی در خدمت سوسیالیزم بود. ١٢ ساعت كار روزانه در بسیاری واحدهای تولیدی رایج بود. رشد سریع بر اساس محاسبات و دستورات حسابرسان مركزی و در جهت تحقق آماری اهداف برنامه مركزی جای رشد مطلوب براساس تصمیمات خود تولیدكنندگان و در جهت افزایش بار آوری كار و كاهش ساعات كار را گرفت. خلاصه رشدی فرمایشی و از بالا و در جهت تقویت دولت جدید و بوروكراسی حاكم به جای رشد بر اساس نیازهای اجتماعی و در جهت تقویت خود مدیرت تولید كنندگان. امروزه اثبات شده است كه این نوع رشد صنعتی استالینی عاقبت رشدی است كه حتی از لحاظ اقتصادی نیز از سرمایه داری عقب افتاده تر است. افزایش دایمی فاصله بین سطح بارآوری كار در روسیه و كشورهای سرمایه داری نتیجه اجتناب ناپذیر این نوع رشد بود.

بعلاوه، كشاورزی روسیه تا به امروز از زیر ضربات آن اشتراكی كردن های اجباری بیرون نیامده است. در دوره انتقال اگر شما نتوانید واحد های کوچک را داوطلبانه به سوی سوسیالیسم جلب کنید، در واقع بازی را باخته اید. تجربه انقلاب روسیه اثبات كرد تنها شکلی که می توان دهقانان و خرده مالكان را به سوسیالیسم جلب کرد، داوطلبانه است. به زور سر نیزه و گرفتن لقمه نان از گلوی کسی نمی توان آدم سوسیالیست درست کرد. با این روش ها انتقال به سوسیالیسم به عکس آن تبدیل خواهد شد. به جای انسان های جدید سوسیالیست، ضد انقلاب را تقویت خواهد کرد. شما اگر در حال حاضر به کشور های اروپایی نگاهی بیندازید متوجه یک لایه بزرگ خرده بورژوازی می شوید. وجود این لایه بزرگ منطق اقتصادی ندارد. جامعه سرمایه داری نمی تواند به همان اندازه که تولید کنندگان مستقل را از وسایل تولید جدا میکند به همان اندازه برای آنها کار جدید ایجاد کند. و اگر دائما گسترش نیابد بیكاری مزمن ایجاد می كند. بنا بر این دائما در سرمایه داری گرایش به سمت بیکاری مزمن وجود دارد. البته بار آوری کار آنقدر بالا است که با بیمه و رقاه اجتماعی می توان این بحران را تخفیف داد.  در کشور های پیشرفته تولید را می توان با 3/1 جمعیت هم انجام داد  . طبیعی است كه در چنین اقتصادی بعضی ها با چنگ و دندان به وسائل خرد مالكیت خودشان بچسبند. مثلا چه منطقی وجود دارد که هنگامی كه یک كارگر نیمه ماهر در انگلیس می تواند روزی 200  لیر حقوق بگیرد، آدم ها بروند به جای كارگر شدن یک مغازه سیگار فروشی باز کنند و زن و بچه و دختر عمو و پسرخاله را به بیگاری بكشند كه تازه بخور نمیری در بیاورند. یعنی یک بخش وسیعی بدون دلیل و منطق اقتصادی بلكه به خاطر امنیت شغلی به وسائل خردشان چسبیده اند. این توده را پس از سرنگونی دولت بورژوا با برنامه ریزی اقتصادی منظمی خیلی راحت می توانیم داوطلبانه به سوی سوسیالیسم بکشانیم.

همان طور که در اوائل انقلاب برنامه بلشویک ها به جای اشتراکی کردن اجباری ایجاد تعاونی در روستا ها بود. بلشویک ها در کنار مزارع تعاونی، مزارع سوسیالیستی مدرن نیز براه انداختند. با این برنامه که در عمل به کشاورزان نشان دهند، این مدل بسیار بهتر است و آن ها را داوطلبانه به سمت خودشان جلب کنند.  با یک رقابت سالم. که لنین آن را رقابت سوسیالیستی می نامید.  با نشان دادن این که در این قسمت ها کار کمتر است، راحت تر است، و بارآوری تولید نیز بیشتر است. خود کشاورزان عضو این تعاونی ها داوطلبانه چنین تصمیمی را خواهند گرفت و به بخش های سوسیالیستی ملحق خواهند شد.

این عنصر انتقال  داوطلبانه به اقتصاد سوسیالیستی از واحد های خرد، هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی یکی از مسائل کلیدی انتقال است. برای اینکه سوسیالیزم شانس موفقیت داشته باشد،  باید توده غیر پرولتر در سرنوشت این انتقال سهیم وشریک شود. دیکتاتوری پرولتاریا هرگز به این معنی نیست که ١٠٠%  قدرت در دست پرولتاریا است. همانگونه که در دیکتاتوری بورژوایی ١٠٠%  قدرت در دست بورژوازی نیست. بورژوازی دیگران را نیز به شکلی سهیم می کند. بهترین شکل انتقال به سوسیالیسم آن است که توده وسیع غیر پرولتری نیز خود را در قدرت سهیم ببیند.  این یکی از مقولات کلیدی است که متاسفانه در جنبش چپ ما گم شده. ما در ایران نیز یک توده وسیع از لایه های خرده بورژوازی داریم. بعد از انقلاب ٥٧ گرایش به سمت افزایش آن نیز بوده است. این لایه ها  را به زور سرنیزه نمی توان سوسیالیست کرد. از نظر اقتصادی نیز از رونق افتادن این بخش به نفع انباشت اولیه سوسیالیستی نیست. از دیدگاه انباشت سوسیالیستی بهتر است به آنها وام و وسائل تولید مدرن داده شود و سطح تولید بالا برود.

انتقال به سوسیالیسم یعنی رسیدن به جامعه ای که در آن دیگر کسی به خاطر فرار از گرسنگی مجبور به کار نیست. کار به خاطر اجبار اقتصادی نیست بلکه معرف علاقه انسان به فعالیت خلاق است. انسان ها داوطلبانه   کار می كنند، از کارشان لذت می برند و از خود بیگانگی از میان رفته است. رسیدن به چنین مرحله ای بدون عنصر مشارکت غیر ممكن است. این نیز برای انتقال کلیدی است. متاسفانه رهبران بلشویک  حتی قبل از دوران استالین آن چنان به این مساله توجه نکردند. در دوران استالین ضرورت این مشاركت حتی در حد تئوریك نیز نفی شد.  بر طبق نظر جدید. "مردم" نمی فهمند و فقط حزب معرف عنصر شعور در جامعه است. اما ناگفته نماند علیرغم آن که بلشویک ها كلا به اهمیت مشارکت در دوران گذار کم بها دادند. معذالک یک تفاوت اساسی بین در ک آن ها و درک استالین وجود داشت. یکی کم بها می داد و شرایط سخت زمان اجازه نداد كه بهتر درك كنند، در صورتی كه دیگری اصلا ضرورت آن را نفی می کندو دیکتاتوری حزبی را تئوریزه می نماید. .

پس به طور خلاصه باید به چند نکته کلیدی در این زمینه تاكید کرد:

اول این كه یک برنامه ریزی منطقی اقصادی در جهان امروزه نمی تواند به دور کشور حصار بکشد و نسبت به اقتصاد جهانی بی تفاوت باشد. باید محصولاتی در بازار جهانی بفروش برساند تا با استفاده از ارز حاصله از آن محصولات لازم برای رشد صنعتی خود را خریداری كند. مطلوب ترین میزان رشد  الزاما نه با دولتی كردن سریع و نه با اشتراكی كردن اجباری حاصل می شود. رشد مطلوب آن است كه بار آوری كار را افزایش دهد، ساعات كار را كم كند و مشاركت تولید كنندگان در برنامه ریزی، كنترل بر تولید و توزیع و مدیریت در واحدها را میسر تر سازد. 

دیگر این كه توده وسیع خرده بورژوازی، چه شهری و چه روستایی را باید داوطلبانه و با منطق اقتصادی به اقتصاد سوسیالیستی  جلب كرد  و  شکل اعمال قدرت و نهاد هایی که مجریان آن هستند باید همه مردم را در سرنوشت انتقال سهیم سازند.

از نظر من اپوزیسیون چپ هم از اشتباه بری نبود. بالاخره آنها هم از دل بلشویک ها و شرایط روسیه بیرون آمده بودند. همان بی توجهی به اصل مشارکت، همان بی توجهی به مسئله توافق داوطلبانه به جای توسل به زور و همان بی توجهی به برنامه ریزی منطقی اقتصادی به جای شعار در بین اپوزیسیون چپ هم دیده می شود. ولی اپوزیسیون چپ با اینکه خود در این اشتباهات در دوره ١٩٢٤-١٩١٧ سهیم بود لااقل به این اشتباهات پی برد و در داخل حزب به ضرورت برش از این روش و تصحیح خط مشی دولت كارگری پافشاری می كرد. اپوزیسیون چپ باعث شد مباحثی چون انباشت اولیه سوسیالیستی. اشتراکی کردن داوطلبانه  و مسئله ضرورت دمکراسی در دوران انتقال دوباره احیا شوند. اگر امروزه در سطح جهانی جریاناتی هستند که به اهمیت این مسائل واقف اند همه را مدیون همان تلاش های اپوزیسیون چپ هستیم. متاسفانه بین الملل چهارم كه از دل آن بیرون آمد. خود در این زمینه دست آورد قابل توجهی نداشته است. خود من هم به همین دلیل از این جریان بیرون آمدم. اما سهم اپوزیسیون چپ در رابطه با تمرکز مجدد سوسیالیزم روی این مسائل کلیدی را نباید فراموش کرد. از جمله مهمترین دست آورد های تئوریک این دوران نقدشان از تئوری سوسیالیسم در یک کشور است که بعدها دیدیم ریشه بسیاری از مشکلات بود. علیرغم همه این ها من فکر می کنم هنوز روی تئوری دوره انتقال کار اساسی و مهمی انجام نگرفته است. هنوز بر سر خیلی از مسائل در دوره انتقال اغتشاش وجود دارد. هنوز اگر شاخ و برگ مواضع رایج را كنار بزنید عاقبت چیزی جز همان دیكتاتوری حزبی به عنوان الگوی اصلی دیكتاتوری پرولتاریا پیدا نخواهید كرد.

مثلا در مورد انقلاب ایران، فرض کنیم فردا انقلاب شود و طبقه کارگر فدرت را به دست بگیرد. خوب حالا با بقیه می خواهیم چه کنیم؟ به عبارت ساده، آیا شورای كارگران مثلا تهران برای مغازه داران تصمیم می گیرد یا خود مغازه داران هم حق وحقوقی دارند؟ اگر دارند کجا باید بروند و از این حق و حقوق خود دفاع کنند؟ قانون اساسی دوران گذار كدام نهادها را برای توده غیر پرولتری در نظر گرفته است كه از طریق شان بتوانند سهم خود را در دوران انتقال ادا کنند ؟ جواب های بسیار مضحکی شنیده می شود. عده ای می گوید خوب این كه كاری ندارد همه  را به شورا ها می آوریم!  شوراهای مردمی می سازیم! اما این در واقع یعنی شورا ها را كه قرار است ستون فقرات دولت جدید كارگری باشند، به نوعی كاریكاتور مجلس بورژوایی تبدیل می کنیم. باید از ایشان پرسید وقتی همه را می آورید در شورا ها آن وقت دبکتاتوری پرولتاریا چگونه اعمال خواهد شد؟ چه پاسخی جز حزب می توانند بدهند؟ پشت این " مردم" در واقع همان نظام تك حزبی خوابیده است.  شكل بزك شده ای از همان پاسخ كهنه استالینیستی. آنها مسئله را حتی راحت تر كرده بودند.  از کل بورژوازی و خرده بورژوازی رسما خلع ید حقوقی و اقتصادی می كنیم و در سطح خود طبقه كارگر نیز فقط آن كارگری لیاقت كارگر نامیدن دارد كه نقدا عضو حزب ما باشد.

این مدل ها نمی توانند انسان ها را داوطلبانه به ضرورت انتقال به سوسیالیسم متقاعد سازند. به همین دلیل به اعتقاد من امروزه شکل دولت در دوران انتقال به عنوان یک مسئله کلیدی در سطح كل جنبش جهانی مطرح است. ولی هنوز چپ بین المللی حتی یک مدل قابل قبول ارائه نداده است که بر اساس آن بتوان به شكل گیری  توافقی دارای اعتبار در سطح بین المللی امیدوار بود . دیگر زمان مارکس نیست که بگوییم توده ها باید انقلاب کنندو بعد ببینیم آنها در عمل چه می سازند. ما همین الان قادر به نظر دادن هستیم .این همه مدل داشته ایم . مدل روسیه، مدل جین ، مدل اروپای شرقی و مدل کوبا. امروز نمی توانید بگوئید ما نمی دانیم شکل دولت چه باید باشد.

به نظر من بعد از انقلاب و تسخیر قدرت توسط شوراهای کارگری باید یک مجلس موسسان فراخوانده شود كه همه توده ها. بدون استثنا. بتوانند در باره شکل حكومت. نهادهای قدرت و بطوركلی  قانون اساسی دوران گذار بحث کند، ونظر بدهند و تصمیم بگیرند. خلاصه این كه، پاسخ به این سئوال که چگونه می توان در چارچوب حفظ دیكتاتوری پرولتاریا سایر توده ها را در سرنوشت انتقال سهیم كرد، در جنبش ما مفقود است. ترتسکیست ها كه در این مورد کار زیادی نکرده اند و بقیه نیز اساسا اعتقادی به آن ندارند. بی دلیل نیست كه در چنین شرایطی مدل سوسیال دمکراتیك محبوب شود. دولت كارگری نیز به چیزی شبیه دولت بورژوا پارلمانتاریست كاهش می یابد که در بهترین حالتش نوعی از همان سیستم نمایندگی است كه مردم رای می دهند و حزبی را بر مسند قدرت می گذارند. این اما مدل دولت کارگری دوران گذار نیست. این مدل دقیقا به درد طبقه ای می خورد كه خواهان حذف توده ها از حوزه های تصمیمات جدی است. اگر دولت کارگری  در دوران گذار قرار است ابزار گسترش مالکیت اجتماعی باشد پس باید بنیادا شکلی مشاركتی به خود بگیرد تا یك سیستم نمایندگی بورژوایی. متاسفانه هنوز بحث آن چنانی در سطح بین المللی در مورد این گونه مسائل صورت نگرفته است. در چپ ایران که حتی صورت مسئله را نیز از برنامه خود پاک کرده اند. اما کلیدی ترین مسئله برنامه کمونیستی برای دوران آینده و کلیدی ترین مسئله  برای احیای مجدد سوسیالیسم در صحنه بین المللی پاسخ به این سوال است که شکل دولت در دوران انتقال چگونه است؟  ابعاد قدرت و حدود و ثغور قدرت چیست؟ در ضمن پاسخ به این سئوال  از جمله راه هایی است که ما می توانیم با بحران اعتبار سوسیالیسم مبارزه کنیم.  یعنی ارائه  مدل روشنی از دولت در  دوران انتقال.


 

صادق افروز :  به نظرتان چه اسمی برای نامیدن دولت این دوران مناسب تر است ؟

تراب ثالث : اسم بیشتر ریشه در فرهنگ دارد . یک پدیده علمی نیست . اما به شرطی که اغتشاش ایجاد نكند. مثلا، اسامی عجیب و غریبی چون دولت سوسیالیستی ایران  یا دولت کمونیستی خلق خاور میانه!!! واقعیت این است كه هر چه واقعی تر باشد بهتر است. در این ارتباط من تا كنون اسمی بهتر از آنچه بلشویک ها انتخاب کردند سراغ ندارم. اسمی كه هر چند در عمل پیاده نشد ولی در سطح نظر و هدف معرف برنامه دوران گذار بود. جمهوری فدراتیو سوسیالیستی شورائی یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. یعنی شكل جمهوری. نهادهای قدرت شوراها، رابطه جمهوری ها فدراتیو و هدف مجموعه سوسیالیزم. به هر حال همان طور که گفتم اسم چندان مهم نیست و همین كه امروز بین ما نیز رایج شده یعنی جمهوری شورایی بیان کننده شکل اصلی نهاد های قدرت سیاسی این دوران است.

پایان بخش اول


 

توضیح

 این مصاحبه حاوی مسائل مهم تئوریک است که رفیق تراب با احاطه کامل در مورد آنها سخن می گوید . هرکدام از این مقولات می تواند موضوع بحث طولانی تری بشود . در زیر به طور فهرست به این مقولات اشاره می کنم:

انقلاب

انقلاب اجتماعی

انقلاب سیاسی

تئوری دوران گذار یا انتقال

فئودالیسم

سرواژ

نقش نیروی در یایی در گسترش مناسبات کالایی

وجوه مختلف وجه تولید

وجه تولید به بلوغ رسیده

انقلاب بورژوا دمکراتیک

انقلاب سوسیالیستی

دیکتاتوری پرولتاریا

انباشت اولیه سرمایه داری

انباشت اولیه سوسیالیستی

نپ

کمونیسم جنگی

اپوزیسیون چپ

سرمایه داری دولتی

انترناسیونال دوم

انترناسیونال سوم

انترناسیونال چهارم

مجلس موسسان

تز های آوریل

تئوریزه کردن جنگ داخلی پس از انقلاب پرولتری

مدل دولت انتقال

سوسیالیسم در یک کشور

آکادمی م-ل مسکو چگونه به اغتشاش فکری دامن زد

کولاک

شورش کرونشتات

جمهوری شورایی

پارلمانتاریسم

اقتصاد اتحاد شوروی  در سال های اول پس از انقلاب

ادعای عجیب استالین در ١٩٣٦

دلائل گیج سری چپ های ایران

مقایسه اقتصاد امروز ایران با شوروی دهه ١٩٢٠

سرمایه داری دولتی

فهرست اسامی :

مارکس

انگلس

بوخارین

تروتسکی

استالین

پرابرژنسکی

لنین

کرامول

سن سیمون

رابرت اوون

هال دریپر

صادق افروز

ژوییه ٢٠٠٧

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

zende bad yade hameie mobarezini ke dar rahe hagh be shahadat residand

 

... در نخستين ساعات روز جمعه بيست و هشتم تيرماه 1367 (نوزدهم جولای 1998) حصارهای آهنينی بر گرد زندان های اصلی در سرتاسر ايران کشيده شد. دروازه ها بسته و تلفن ها قطع شد. تلويزيون ها را از برق کشيدند و از توزيع نامه ها، روزنامه ها و بسته های دارويی (در زندان ها) خودداری ورزيدند.

ساعات ملاقات منحل شد و بستگان زندانيان را از حول و حوش زندان ها پراکنده ساختند. به زندانيان دستور داده شد که در سلولهای خود باقی بماند و از صحبت با نگهبانان و کارگران افغانی خودداری کنند. رفت و آمد به مکان های عمومی مانند درمانگاه ها، کارگاه ها، قرائت خانه ها، تالارهای تدريس و حيات ها ممنوع شد. از آنجايی که زندانبانان هر کدام مامور مهار کردن دسته های مشابهی از زندانيان بودند، اين امر سبب گرديد که زندانيان سياسی از غير سياسی، چپى ها از مجاهدين، سلطنت طلبان از غير سلطنت طلبان، توابين (زندانيانی که توبه کرده و به صورت خبرچينان دستگاه در آمده بوده اند) از غير توابين، مردان از زنان، کسانی که به زندان های طولانی محکوم شده، از آنهايی که محکوميت کوتاه مدت يافته بودند، کسانی که تازه محکوم شده از آنها که مدت ها قبل دوره ی محکوميت خود را گذارنده بودند، جدا شوند. گروه اخير به نحو طنزآميزی نام «ملی کش» بر خود گذاشته بودند و مىخواستند اين معنا را القا کنند که به طور رايگان از کيسه ملت تغديه مىشوند.

يک زندانی زيرک دستگاه بی سيمی برای خود ساخت و هدف او اين بود که از جريانی که در خارج زندان مىگذرد آگاه شود. اما متوجه شد که ايستگاه های راديو هيچ گونه گزارشی درباره ی زندان ها پخش نمىکنند و به اين وسيله پرده ای سياه بر روی همه خبرها کشيده شده است. برای شدت بخشيدن هر چه بيشتر به اين حالت انزوا، دادگاه ها بدون اعلام قبلی جلسات خود را تعطيل کردند تا راه کسب هر گونه خبری بر روی بستگان زندانيان سد شود. اينان با حالتی وحشت زده برای توصل به آيت الله منتظری به قم هجوم بردند. منتظری با آن كه هم چنان در مقام جانشين برگزيده خمينی باقی مانده بود، اما به تاکيد بر لزوم يک رفتار انسانی اسلامی با زندانيان سياسی شهرت داشت. بدين گونه بود که يک اقدام بی سابقه ی خشونت آميز، هم از نظر شکل و هم محتوا در ايران امروز آغاز شد که شدت و دامنه ی آن حتی از اعدام های جمعی بين سال هاى 1360 و 1357 نيز به مراتب فراتر رفت.

درست قبل از آغاز شدت عمل در زندان ها، فرمان مخفيانه ای از طرف خمينی صادر شد که تاريخ دقيق آن مشخص نيست. بعضی ها احتمال مىدهند که اين فرمان يک فتوای رسمی بود و طی آن به يک کميسيون ويژه اختيار داده شد که اعضای «سازمان مجاهدين خلق» را بعنوان «محارب» و افراد وابسته به چپ را بعنوان «مرتد» اعدام کند. در کميسيون تهران که اعضای آن به 16 نفر مىرسيدند، نمايندگانی از جانب شخص امام، رئيس جمهور، دادستان کل، دادگاههای انقلاب، وزراتخانه های دادگستری و اطلاعات و همچنين اداره های دو زندان اصلی ويژه زندانيان سياسی يعنی «اوين» و «گوهر دشت» عضويت داشتند.

آيت الله اشراقی، رئيس اين کميسيون، دو دستيار مخصوص داشت که يکی از آنها حجت السلام نيری و ديگری حجت السلام مبشری بود. در جريان پنج ماه بعدی، اعضای اين کميسيون با هليکوپتر بين زندان هاى اوين و گوهر دشت در رفت و آمد بودند و به همين سبب نام آن «کميسيون هوابرد مرگ» شهرت پيدا کرد. کميسيون هاى مشابهی نيز در شهرستان ها تشکيل يافت. کميسيون تهران کار خود را با مجاهدين و توابين در ميان آنها آغاز کرد. ابتدا به آنها اطمينان دادند که محاکمه ای در کار نيست، بلکه اين جريانی است که به منظور اعلام عفو عمومی و جدا کردن مسلمانان از غير مسلمانان صورت مىگيرد. پس از اين جلب اطمينان، از افراد خواسته شد تا نام سازمانی را که قبلا به آن وابسته بودند اعلام دارند. اگر آنها در پاسخ مىگفتند «مجاهدين»، بازجويی پايان مىگرفت. اما اگر اعلام مىکردند «منافقين» ادامه مىيافت. سوال هاى بعدی کميسيون از گروه دوم به شرح زير بود:
"
آيا حاضريد رفقای سابق خود را تقبيح کنيد؟"
"
آيا حاضريد اين كار را جلوی دوربين ( تلويزيون) انجام دهيد؟"
"
آيا حاضريد به ما در بدام انداختن رفقای خود کمک کنيد؟"
"
آيا حاضريد نام کسانی را که پنهانی به سازمان سمپاتی دارند فاش کنيد؟"
"
آيا حاضريد به جبهه جنگ ايران و عراق برويد و از ميان ميدان هاى مين گذاری شده دشمن عبور کنيد؟"

در «گوهر دشت»، زندانيان مىتوانستند چهره بازجويان خود را ببينند، ولی در اوين آنها را با چشم بسته به بازجويی مىبردند. اين پرسش ها، آشکارا به گونه ای طرح شده بود که به احساس مناعت و شرف زندانيان و احترام شان به خود آسيب برساند. زنی از گروه هاى چپ گرا مىنويسد که هيچ يک از پنجاه مجاهدی که با او در يک بخش زندانی بودند، به بندهای خود بازنگشتند(1). به نوشته مردی متعلق به همان گرايش، هيچ كدام صد و نود و پنج تن از دويست مجاهدی که در يکی از بخش هاى زندان گوهر دشت نگهداری مىشدند بازنگشتند(2). گزارش ديگری حاکی است که حجت السلام نيری مصمم بود حداکثر صدمه را (به مخالفان سياسی) وارد کند. در حالى كه آيت الله اشراقی با حالتی نه چندان قاطع سعی داشت راه اعتدال بپيمايد(3). کسانى كه پاسخ هاى نامساعد مىدادند، يا حاضر به زبان آوردن "منافقين" نبودند، بی درنگ به اتاق ويژه ای هدايت مىشدند. در آنجا انگشترها و عينك هايشان ضبط و به آنها گفته مىشد که وصيت نامه نهايی خود را بنويسد. آن گاه آنها را به سوی چوبه های دار که پنهانی، هم در تالار سخنرانی گوهردشت و هم در حسينيه اوين برپا شده بود مىبردند و در گروه های 6 نفری به دار مىآويختند. جان کندن بعضی از آنها تا 15 دقيقه به طول مىانجاميد، چون بجای اين كه دريچه ای پنهانی از زير پايشان در روز و به پايين بيفتند، به همان شيوه قديمی حلق آويز مىشدند. پس از گذشت چند روز، ماموران اعدام که بيش از حد خسته شده بودند تقاضا کردند که محکومين تيرباران شوند، ولی با اين تقاضا، به اين عنوان که طبق حکم شرع مرتدين و دشمنان خدا بايد حلق آويز شوند، مخالفت به عمل آمد. البته اين بهانه ای بيش نبود. چون طی يک دهه محکومين به فساد فی الارض بوسيله جوخه های آتش اعدام شده بودند. دليل اصلی استفاده از طناب حفظ سکوت و خفاکاری کامل، هم در قبال دنيای خارج و هم در برابر بخش هاى ديگر همان زندان بود. به چپ گرايان گقته شد که مجاهدين به زندان هاى ديگر انتقال يافته اند، اما بعضی از زندانيان با مشاهده کاميون هاى مجهز به سردخانه و پاسداران ماسک به صورت که به آمفی تئاتر رفت و آمد داشتند، جريانات مشکوکی را حدس زدند. با وجود اين آنها نمىدانستند که علت استفاده از ماسک توسط پاسداران اين است که دستگاه هاى فريزر در مردشويخانه زندان از کار افتاده است. يکی از پاسداران ادعا کرد که "آنها فقط مشغول تميز کردن سلول ها هستند چون رژيم هاى جديد دير يا زود بايد به نظافت سلول هاى خود بپردازند".

معنی اين حرف دو پهلو مدت ها بعد آشکار شد. يک کارگر افغانی که غذا به زندان مىآورد، علامات آگاهی دهنده ای به دور گردن خود ترسيم کرد، اما زندانيان باز هم تا مدتی بعد معناى آنرا در نيافتند. برخی گمان بردند که او مىخواهد بفهماند که خمينی مرده است. برای آنها تصور اعدام جمعی، آن هم در هنگام شادی و سرور عمومی دشوار بود. چون در روز بيست و نهم تير (بيستم جولای) يعنی درست يک روز بعد از شروع شدت عمل در زندان ها، خمينی سرانجام با پذيرفتن آتش بس پيشنهادی سازمان ملل متحد، به جنگ با عراق پايان داده بود. يکی از بازماندگان موج اعدام اعتراف مىکند که او مىپنداشت علت بازجويی از همه اين است که به موقع و مقارن با برگزاری جشن هايی که به زودی به مناسبت استقرار صلح برپا خواهد شد، آزاد شوند(4).

پس از شهريور ماه (بيست و هفتم اگوست)، کميسيون توجه خود را بر چپ گرايان متمرکز ساخت. کميسيون ضمن دادن اطمينان به اين که فقط مىخواهد مسلمانانی را که به فرايض دينی خود عمل مىکنند، از کسانی که اين فرايض را به جای نمىآورند جدا کند، از آنها خواست که به اين پرسش ها پاسخ گويند:
"
آيا شما مسلمانيد؟"
"
آيا به خدا اعتقاد داريد؟"
"
آيا به بهشت و جهنم معتقد هستيد ؟"
"
آيا محمد را به عنوان خاتم ا نبيا، قبول داريد؟"
"
آيا در ماه رمضان روزه مىگيريد؟"
"
آيا قرآن مىخوانيد ؟"
"
آيا هر روز نماز مىخوانيد؟"
"
آيا ترجيح مىدهيد با يک مسلمان هم بند شويد و يا يک غير مسلمان؟"
"
آيا حاضريد زير ورقه ای را داير بر ااين كه به خدا، به پيغمبر، به قرآن و به روز رستاخيز ايمان داريد، امضا کنيد؟"
و پر معناتر از همه: "آيا در خانواده ای بزرگ شده ايد که پدر در آن نماز مىخواند، روزه مىگرفت و قرآن مىخواند؟"

تعداد کسانی که به معنای مرگبار اين سئوال پی بردند، بسيار اندک بود. کميسيون به همان شيوه ی ماموران تفتيش عقايد (انگيزاسيون) قرون وسطی مشغول طرح سوال های به دام اندازنده ای، به ويژه برای دانشجويان دانشگاه بود که با موشکافی های فقی آشنايی نداشتند. اين سوال ها، ايرانيان را درست به اندازه ی هم طرازان غربی آنها شگفت زده کرد. اين پرسش ها قبل از آن هرگز در ايران و شايد در هيچ جای ديگری از خاورميانه مطرح نشده بود. اين يک تفتيش عقايد به معنای کامل کلمه بود. تفتيشی که منظور از آن پی بردن به ايمان مذهبی افراد بود، نه وابستگی های سياسی و سازمانی آنها. مسايلی مانند خيانت، تروريست، ارتباط با امپرياليزم که در کانون توجه دادگاههای قبلی قرار داشت، بطور محسوسی از ميانه غايب بود. به گفته ی يک فدايی "در سال هاى پيش، آنها از ما مىخواستند که به جاسوسی اعتراف کنيم. اما در 1367 (1988) خواست آنها اين بود که ما ايمان خود را به اسلام اعلام کنيم"(5).

يک فدايی ديگر اعتراف کرد که عدم علاقه بازجو به دانستن عقايد، وابستگی ها و فعاليت سياسی وی، او را کاملا بهت زده کرده بود(6). نخستين فدائيانی که به حضور در برابر کميسيون فرا خواند شدند، محکوميت های سبکی داشتند و يا حتی دوره محکوميت خود را گذرانده بودند. اين رويه با توجه به فهرست نهايی نام های اعدام شدگان به مجموعه اين جريات حالت يک بخت آزمايی مىداد. برخی از زندانيانی که در همان روز اول جان خود را از دست دادند، کسانی بودند که محکوميت های سبکی داشتند و بعضی از آنها که از بازجوئيهای بعدی جان سالم در بردند، کسانی بودند که به زندان ابد محکوم شده بودند. اين عدم تناسب، قابل توضيح است. يک زندانی که در گذشته درس طلبگی خوانده بود تنها کسی بود که به معنای عميق آن سوالها پی برد. او تمامی شب هشتم شهريور (سى ام اگوست) را به فرستادن پيام هاى «مرس» به ديگر سلول ها گذارند و به ساکنان آن سلول ها در مورد خطری که در كمين شان نشسته بود هشدار داد. او بر اين نقطه انگشت گذاشت که طبق موازين فقهی، فقط کسی را مىتوان مرتد شناخت که در يک خانواده معتقد مسلمان و در سايه پدری که به طور مرتب نماز و قرآن مىخوانده و در ماه رمضان روزه مىگرفته، نشو و نما کرده باشد. کسانی که در خانواده های اسما مسلمان بزرگ شده اند، قبل از اين كه هر گونه ظن مرتد بودن بتوان به آنها برد، بايد در معرض اسلام واقعی قرار گرفته باشند. وی هم چنين اعلام خطر کرد که خودداری از دادن جواب به اين عنوان که اين يک موضوع خصوصی است، ممکن است بعنوان اعتراف به گناه تلقی شود. در بخش هايی که مخصوص زندانيان چپ گرا بود، تمام شب به بحث درباره اين كه چگونه بايد به پرسش ها پاسخ داده شود گذاشت. برخی از آنها خود را برای مرگ آماده کردند و بهترين لباس هاى خود را پوشيدند. يک نفر حتی به نشانه يک مقاومت آشکار فرهنگی، کراوات زد(7). ولی ديگران تصميم گرفتند به دادن «پاسخ هاى تاکتيکی» اکتفا کنند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

شعر رهایی

 

ای کلمه قدسی                                          

ای پرنده ی از قفس رها

ای اکسیژن حیات

ای آب شفاف

ای زیباترین گلها

ای احساس در درون سرکوب شده

ای گرمای دلپذیر یک روز زمستانی

بیا، بیا، بیا

هرجا پرچمی به زمین بیافتد در دانشگاه دیگر بر افراشته خواهد شد

 

رژیم جمهوری اسلامی گیج و مبهوت هنوز با بازجویی از رفقای ما می خواهد تشکیلاتی را کشف کند که همزمان توانسته است در سراسر دانشگاه های ایران تجمع اعتراضی برپا کند. غافل از اینکه تشکیلاتی در کار نیست. آنچه هست اتحادی است واقعی حول ایده آزادی و برابری ایده ی سوسیالیسم که هر جا پرچمی به زمین بیافتد در دانشگاه دیگر برافراشته خواهد شد.

تاکنون سخنگویان دفتر تحیکم وحدت همواره از طرف دانشجویان خطاب به حاکمیت سخن می گفت. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نشان دادند که باید خطاب به مردم سخن گفت. حاکمیت زور تنها مقاومت می فهمد. جنبش دانشجویی باید چشم به جامعه بدوزد. نگاهی به پایین و نه بالا.

حمایت همه جانبه کارگران ایران و تمامی نقاط جهان از دانشجویان آزادی خواه وبرابری طلب به برخی از فعالین چپ سنتی نشان داد که ارتباط با طبقه کارگر صرفا در عضویت چند تا دانشجو در فلان شورای کارگری نیست. اگر جنبش دانشجویی مطالبات جنبش کارگری را نمایندگی کند در مراحل حساس سیاسی ارتباط به صورتی واقعی برقرار خواهد شد.

واز این منفذهای تار و کشنده گذر کن.

زنده باد محمود صالحی


زنده باد محمود صالحی

محمود صالحی

 

 

ستیز طبقاتی نشان از دو گونه تولید، دوگونه توزیع، و دوگونه منافع در تقابل با هم در تاریخ بوده که تنها با لغو گونه های تولید و توزیع مبتنی بر منافع ناعادلانه است که طبقات و تقابل منافع طبقات ناپدید خواهد شد.به سطح آمدن چند باره مبارزات مداوم طبقات تحت بهره کشی نظام سرمایه داری و شکل گرفتن مبارزات کارگری و تعرض به این نظام که عامل اصلی استثمار است موید تقابل و ستیز آشتی ناپذیر و مخالفت صددرصدی با هرگونه هارمونی طبقات میباشد. در ایران نیزمیتوان نمود عینی مدافعان و مخالفان این دو رویکرد را در تشکلات گوناگون طبقات مشاهده کرد. خانه های کارگر و حتی تحت نام آزاد و انجمنهای صنفی و شورایی و سندیکاها و فرمهای دیگر نهادهای صددرصد وابسته به نظام سرمایه داری ارتجاعی، نه تنها در ایجاد پیشگیری از برخورد و تضاد منافع کارو سرمایه موثر نیافتاد و هارمونی طبقات در جهت حفظ درامدهای بانکی سرمایه داران و صاحبان سهام کمپانیها را موجد نشده بلکه با در نظر گرفتن روند رو به تزاید حرکتهای اعتراضی و تحسنهای کارگری در ایران و جهان و افزون برآن تلاطمات سیاسی منطقه و حتی تنشهای سیاسی تند در داخل ایران نیز نه تنها در پایین آوردن خواستها و عقب نشینی این طبقه تاریخا" استثمار شده، موثر نیافتاد، حتی آنگونه که از اعتراضات و خواستها و خصوصا" میل جنبشهای اعتراضی عموما" و در راس آن جنبش کارگری به اتحاد طبقاتی، میشود نتیجه گرفت که رشد آگاهی سوسیالیستی و طبقاتی را به دنبال داشته است و جنبش کارگری به کانون توجه جنبشهای دیگر و پشتوانه اصلی و پیداکردن آن جایگاه واقعی و طبقاتی خویش در درون پیکار با سرمایه داری بدل گشته است.

خواست تشکل آزاد و مستقل کارگری تنها از این زاویه مسرت بخش نیست که تبارز عینی سطح آگاهی سوسیالیستی طبقه کارگر، در راس جنبشهای اجتماعی و معترض است بلکه نشان از رویگردانی و میل طبقه کارگربه گسست کامل از نظام سرمایه داری و با تمام جوانب این نظام است.بدهی است که این امر مهم نیز خارج از شناخت سران رژیم حاکم بر ایران نبوده و به همین دلیل بر سرعت خود در جهت سرکوب و دستگیریهای پی درپی کارگران و خصوصا" رهبران عملی این طبقه افزوده است.دستگیری و زندانی کردن اعضای سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و سرکوب اعتراضات کارگری و همچنین دستگیری و سرکوب رهبران کارگری در کردستان و در این مورد آخر دستگیری محمود صالحی چهره سرشناس و شناخته شده و رهبر عملی طبقه کارگر در سقز توسط نیروهای رژیم برای نیل به این اهداف و در همین راستا بوده است.به میدان آمدن طبقه کارگر در سراسر ایران در اول ماه مه و اعلام تعطیلی عمومی در این روز توازن قوا را آنطور که هست به بورژوازی و دولتهای حامی آن در سراسر جهان نشان خواهد داد.و درایران آن شبحی که لیبرالها در داخل به درستی تشخیص داده اند را به منصه ظهور خواهد گذاشت. همبستگی طبقاتی کارگران و سایر جنبشهای اجتماعی در ایران یک نه بزرگ به یک جناح یا کل رژیم که مخالفت با آن مبتنی بر اصلاحات باشد نیست بلکه نه طبقه کارگر نه به استثمار و نه به بهره کشی و نه به کلیت نظام سرمایه داری و گام نهادن در راه ایجاد نظامی عادلانه میباشد که موید این مدعا هم خواستهای رادیکال و سوسیالیستی کارگران زنان و دانشجویان و معلمان میباشد. علی رغم تلاشهای بورژوازی که با دستگاههای عظیم اطلاع رسانی به جنگ با طبقه کارگر به میدان آمده و در صدد آن است که با تحت پوشش قراردادن اخبار مربوط به اختلافات درون حاکمیت رژیم و خصوصا" غنی سازی اورانیوم و روند پرونده اتمی رژیم در سازمان ملل و همچنین ماجرای دستگیری ملوانان نیروی دریایی بریتانیا و جنجالهای تبلیغاتی مربوطه و بزرگنمایی آنها همه و همه در جهت به انزوان کشان مبارزات و خواستهای واقعی طبقه کارگر میباشد، که تاکنون نتیجه معکوس داشته، به گونه ای که اخبار اعتراضات کارگری در راس مسائل سیاسی روز ایران و جهان قرار گرفته و حتی رسانه های بورژوازی را نیز در بر گرفته است.اما تداوم اعتراضات و رادیکالیزه شدن خواستهای طبقه کارگر با به میدان اوردن خواست تشکل آزاد و مستقل کارگری در برابرسایر آلترناتیوهای دیگر بورژوازی که برای به انحراف کشاندن خواست طبقه کارگر خلق شده بود بیش از پیش رژیم را هراسان کرده و اهمیت آن و، و میزان موفقیت و اطمینان ازپیمودن راه درست از جانب کارگران را در دستگیریها و زندانی کردن و عکس العمل هیستریک طرف مقابل یعنی نیروهای حامی سرمایه با طبقه کارگر باید دید.

علاوه بر تحسنها ی روزانه کارگران برای به دست آوردن حقوقهای معوقه و بر ضد قراردادهای موقت و زیر پاگذاشتن حقوق کارگران در ایران، آنچه بر اهمیت این جنبش اعتراضی و سوسیالیست در این دوره می افزاید این است که افق و دورنمای طبقه کارگر برای گذارو تحول در جامعه به افق و دورنمای سایر حرکتها و جنبشهای اعتراضی ورادیکال درایران بدل گشته است. نه به جنگ، نه به فقر، نه به امپریالیسم و دفاع از خواستهای برحق کارگران وسردادن ندای اتحاد طبقاتی با کارگران و خواست آزادی رهبران کارگری که اعتراض این اواخر دانشجویان بابلسر و مازندران و سایر دانشگاههای دیگر مصداق آن است، خبر از یک خوداگاهی سوسیالیستی که هنوز در ابتدای راه است را میدهد. در اول ماه مه که روز هویت طبقاتی، طبقه کارگر است تمام کسانی که این افق و دورنمای چپ و سوسیالیستی را به نقطه عزیمت مبارزه خود برای جهانی دیگرمیپندارند و جهت تحول عظیم اجتماعی به این راه مینگرند، با به میدان آمدن و برگزاری هر چه باشکوهتر این روز سرنوشت ساز، همصدا با کارگران جهان، اینبار با یک صف متحد طبقاتی و پر قدرت خواستهای خودرا در مقابل بورژوازی و دولتهای حامی آن فریاد بزنند.باید بر روی این مسئله برای چندمین بار صحه گذاشت که راه تغییر ریشه ای و عظیم در جامعه از کوره راه ناسیونالیسم و مذهب و راهبردهای نقابداران امپریالیسم، نخواهد گذشت و این طبقه کارگرمتکی به نیروی خویش است که در راه این تحول عظیم در جامعه جز زنجیرهای دست و پایش چیزی برای از دست دادن ندارند. در پایان باید این مسئله را از یاد نبریم که دفاع همه جانبه از رهبران جنبش کارگری به مثابه دفاع از این خواستهای انسانی است. محمود صالحی و تمام دستگیرشدگان کارگری تحت این خفقان و سرکوب در داخل، این خطرات را جهت پیشبرد خواست طبقه کارگر به جان میخرند. در اول ماه مه شعار آزاد ی محمود صالحی و آزادی دستگیرشدگان کارگری در سراسر ایران را به خواستهای دیگر طبقه کارگر اضافه و در صدر خواسته قراردهیم

نسیم سلطان بیگی را آزاد کنید!

نسیم را آزاد کنید!!!


روزبهان امیری را آزاد کنید!

روزبهان را آزاد کنید!!!

 

لیست دانشجویان در بند

۱-آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)

۲-انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)

۳-ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)

۴-مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)

۵-نادراحسنی(دانشگاه مازندران)

۶-سعید حبیبی(عضو اسبق شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت)

۷-بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)

۸-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع٬ دانشگاه صنعتی شریف)

۹-نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) 

۱۰-علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)

۱۱-محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)

۱۲-روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)

۱۳-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)

۱۴-یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)

۱۵-سعید آقام علی (دانشگاه یزد)

۱۶-علی کلائی (دانشگاه آزاد)

۱۷-امیر مهرزاد

۱۸-هادی سالاری (دانشگاه رجایی)

۱۹-فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)

۲۰-امیر آقایی (دانشگاه رجایی)

۲۱-میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)

۲۲-شوان مریخی (دانشگاه مازندران)

۲۳-نیما نحوی (دانشگاه نوشیروانی بابل) 

۲۴-سروش هاشم پور(دانشجو اهواز به نقل از+) 

۲۵-پارسا کرمانجیان(دانشگاه آزاد کرمانشاه)

۲۶-علی رضا حیدری(دانشگاه آزاد کرمانشاه)

۲۷-فرشاد دوستی پور

۲۸-سهراب کریمی

۲۹-جواد علی زاده

۳۰- محمدصالح ایومن

۳۱-مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)

دانشجویان زندانی به نقل از آزادی برابری

۳۲-سعید آقاخانی

۳۳-مجید اشرف نژاد

گزارش ویژه آوای دانشگاه: بنا بر گزارشات رسیده به آوای دانشگاه ٬ بهرام شجاعی دانشجوی دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب در تماسی که با یکی از دوستانش داشته است خبر از حضور خود در بند عمومی زندان اوین داده است.

 شجاعی در این تماس تلفنی اضافه کرده است که به همراه احمد فصابان در اندرزگاه ۷ زندان اوین بازداشت است و مجید توکلی و احسان منصوری نیز در اندرزگاه ۸ به سر می برند. وی همچنین گفته است" که خبری از بازجویی در چند وقت اخیر نیست."

لازم به ذکر است در چند روز گذشته علاوه بر آزادی تعدادی از دانشجویان در بند اخباری مبنی بر احتمال آزادی دیگر دانشجویان شنیده شده است. 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:56  توسط   |  پیام ها

گزارش ویژه آوای دانشگاه: خانواده های دانشجویان بازداشتی بنا بر قرار قبلی امروز عصر در حرکتی نمادین به مناسبت شب یلدا در مقابل زندان اوین تجمع کردند.

 

خانواده ها که تعدادشان به 30 نفر می رسید در سرمای امروز با امید به آزادی فرزندانشان شمع روشن کردند و با پهن کردن سفره ای از آجیل و شیرینی به طوری نمادین در کنار فرزندانشان شب یلدا را جشن گرفتند. خانواده ها این بار نیز همچون گذشته خواهان دیدار با فرزندانشان و آزادی آنان شدند.

بعد از مدتی که از حضور خانواده ها در برابر زندان اوین می گذشت فردی که خود را معاون زندان معرفی می کرد در میان خانواده ها حاضر شد و با ابراز همدردی با آنان خواست با توجه به سرد بودن هوا و این که امروز تعطیل رسمی است بیش از این در مقابل زندان نایستند و فردا به زندان مراجعه کنند.

 

در مدتی که خانواده ها در برابر زندان حضور داشتند ماشین هایی که از آن جا رد می شدند، با ایستادن و پیاده شدن از ماشین خود از خانواده ها حمایت می کردند و به آن ها دلداری می دادند.

 

در پایان خانواده ها قبل از ترک محل از مسئولین زندان خواستند که خبر حضورشان را به فرزندانشان بدهند. البته مسئولین زندان گفتند که دانشجویان، در بند متعلق به وزارت اطلاعات بازداشت هستند و از دست آن ها کاری بر نمی آید.

 

با امید به آزادی تمام دانشجویان در بند

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:14  توسط   |  3 پیام

توضیح: آوای دانشگاه صرفا مسئولیت مطالب نوشته شده توسط خود را می پذیرد و لینک دادن به اخبار و مطالب مختلف به معنای تایید یا رد آن ها نیست.

 

گزارش ویژه آوای دانشگاه: در ادامه ی  تلاش ها برای آزادی دانشجویان در بند و بنا به درخواست جمعی از فعالین سیاسی، اجتماعی، زنان و دانشجویی امروز جلسه ای در منزل خانواده ی یکی از دانشجویان بازداشتی برگزار شد. در این جلسه افراد زیادی با گرایشات متفاوت همچون طیف های مخالف دانشجویی چپ، ادوار تحکیم وحدت، جنبش مسلمانان مبارز، ملی مذهبی ها و فعالین حقوق زنان حضور داشتند.

 

ابتدا چند تن از مادران دانشجویان نحوه ی بازداشت و پیگیری های صورت گرفته به منظور آزادی دانشجویان را شرح دادند و تاکید کردند تا آزادی تمامی دانشجویان بازداشتی دست از فعالیت بر نخواهند داشت. سپس مرضیه مرتضی لنگرودی، کیوان صمیمی، تقی رحمانی و چند تن دیگر صحبت کردند. یکی از دانشجویان که خود را آزادی خواه و برابری طلب معرفی می کرد نیز به شرح وقایع از منظر دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب پرداخت که بخشی از وقایع را پوشش می داد. این دانشجو که خود را پور عبدالله معرفی کرد اعلام کرد که ما به عنوان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب خواهان تشکل مستقل هستیم و تجمع 13 آذر را با شعار اصلی نه به جنگ برگزار کردیم و در انتها از همه ی حضار تشکر کرد و عنوان کرد که همه این جا جمع شده ایم تا از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب حمایت کنیم.

 

سپس موسوس خوئینی نماینده ی سابق مجلس ششم و دبیر کل ادوار تحکیم وحدت با اشاره به بازداشت دانشجویان این عمل را محکوم کرد و اضافه کرد با توجه به این که در نزدیکی ایام انتخابات هستیم دانشجویان باید آزاد شوند.

 

فواد شمس از فعالان دانشجویی نیز در صحبت هایی ضمن تشکر از حضور فعالین در جلسه بر لزوم آزادی تمامی دانشجویان زندانی و دفاع از حقوق انسانی آنان تاکید کرد. وی با اشاره به زندانی بودن طیف های مختلف چپ و دیگر جرینات دانشجویی از همه ی فعالین خواست ورای گرایشات سیاسی از این دانشجویان دفاع کنند و دانشجویان بازداشتی را به یک طیف خاص فروکاست ندهند. وی در ادامه با اشاره به شرایط حساس کنونی از تمام نیروهای سیاسی و اجتماعی و فعالان دانشجویی خواست ورای تمام مرزبندی های گروهی، اجتماعی، طبقاتی و ... از حقوق انسانی بازداشت شدگان حمایت بکنند. وی اضافه کرد "همانطور که ما در زمان بازداشت دانشجویان پلی تکنیک و اعضای دفتر تحکیم وحدت فارغ از تمام اختلاف نظرها از آنان حمایت کردیم امروز انتظار داریم تمام گروه ها و فعالین دانشجویی از حقوق انسانی دانشجویان چپ بازداشت شده حمایت کنند و تنها انتظار متقابل میان جرینات دانشجویی نیز همین باشد." در انتها وی ضمن اشاره به نزدیکی ایام انتخابات خطاب به مهمانان گفت: "شاید روزی فرا برسد که شما در انخابات شرکت کنید و ما شاید شرکت نکنیم. امیدوارم این مساله خللی در حمایت متقابل از حقوق بدیهی انسانی و دفاع از زندانیان ایجاد نکند، زیرا ما فارغ از تمام بازی های سیاسی از انسانیت دفاع می کنیم."

 

در انتهای جلسه مادر کیوان امیری الیاسی از طرف خانواده ها از همه ی حضار تشکر کرد و تاکید کرد که دانشجویان در بند مرتکب هیچ گناهی نشده اند و اعلام کرد پیگیری های خانواده ها تا زمان آزادی تمام دانشجویان زندانی ادامه خواهد داشت. وی در پایان با اشاره به انتشار برخی اخبار خارج از عرف و تاکید بر این که در حال حاضر وضعیت دانشجویان در دست حاکمیت است، خواستار دقت بیشتر کسانی شد که در زمینه ی خبر رسانی فعالیت می کنند. خانم امیری سخنان خود را با آرزوی آزادی کیوان عزیز و سایر دانشجویان زندانی به پایان برد.

لینک های مرتبط

۵ تن از دانشجویان دانشگاه مازندران آزاد شدند: میلاد معینی آزاد شد!  / سارا خادمی آزاد شد! / حامد محمدی، بهرنگ زندی و حسن معارفی آزاد شدند!: روز پنجشنبه و در نتیجه ی اعتراضات دانشجویی در سراسر کشور و پیگیری های خانواده های دانشجویان بازداشتی٬ ۵ تن از دانشجویان در بند مازندران آزاد شدند. آوای دانشگاه آزادی این دانشجویان را تبریک می گوید و خواهان آزادی تمام دانشجویان بازداشتی است.

بیانیه 17: گزارشی از تجمع خانواده ها و همرزمان دانشجویان در بند در مقابل زندان اوین: بنا بر گزارش نماینده کمیته تلاش برای رهایی دانشجویان در بند، امشب، جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۶ (شب یلدا) ۳۰ نفر از خانواده های دانشجویان در بند و تعدادی از همرزمان ایشان،  مراسم شب یلدا را در نزدیکی دانشجویان در بند، در مقابل زندان اوین برپا داشتند.

به یاد مختاری و پوینده با صدای کیوان امیری الیاسی، دانشجوی در بند

شرممان باد!

چند توضیح ضروری در مورد دانشجویان بازداشتی

ناصر زرافشان: تمامی دانشجویان بازداشتی از طیف "آزادیخواه و برابری طلب" هستند!!!

 


گزارش ویژه آوای دانشگاه: با توجه به اخبار و مصاحبه های منتشره در دو روز گذشته احتمال آزادی دانشجویان در بند افزایش یافته است.

همان طور که در گزارش دیروز منعکس شد محمود محمدی در دیداری که با نمایندگان خانواده های دانشجویان بازداشتی داشت خبر از آزادی تعداد زیادی از دانشجویان در بند داد. با توجه به مصاحبه های محمود محمدی و محمد نبی رودکی از اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس اکثریت دانشجویان یا با قرار دادن وثیقه ویا با تعهد آزاد خواهند شد اما ظاهرا چند تن از دانشجویان همچنان در بازداشت باقی خواهند ماند. البته رودکی همچنان اداعا هایی از قبیل ارتباط بعضی از دانشجویان با "اپوزیسیون براندار خارج از کشور" را مطرح می کند که به این اتهامات همواره از سوی خانواده ها با قاطعیت پاسخ داده شده است.

امروز خبر تبرئه ی ۳ دانشجوی در بند پلی تکنیکی نیز رسانه ها را فرا گرفت. این ۳ دانشجو به همراه عده ای دیگر در حدود ۸ ماه پیش به اتهام انتشار نشریات موهن بازداشت شدند. اما سرانجام حکم بی گناهی آنان صادر شد.

در خبری دیگر و بنا برگزارشات رسیده به "آوای دانشگاه" امروز وثیقه ای ۲۰۰ میلیون تومانی برای یونس میرحسینی دانشجوی دانشگاه شیراز تعیین شد و خانواده ی وی نیز با قرار دادن ۲ سند این مبلغ را فراهم کردند٬ اما بنا بر اخبار دریافتی مشکلاتی بر سر آزادی وی به وجود آمده و ظاهرا یونس میر حسینی فردا آزاد خواهد شد.

این اخبار نشان گر آنست که تلاش های خانواده های دانشجویان در بند و اعتراضات گسترده ی دانشجویی در دانشگاه های مختلف ایران بی نتیجه نبوده است و با وجود تمامی فشارها و تهدید های وارده از سوی حاکمیت٬ خبر حکم تبرئه ی ۳ دانشجوی پلی تکنیکی و آزادی قریب الوقوع تعداد زیادی از دانشجویان بازداشتی به گوش می رسد. تبرئه ی دانشجویان پلی تکنیکی و آزادی احتمالی اکثر دانشجویان در بند نتایج اعتراضات گسترده ی دانشجویی است. در حالی که بازداشت تعداد زیادی از دانشجویان پلی تکنیک آتش اعتراضات دانشجویان را خاموش نکرد٬ بازداشت نزدیک به ۴۰ تن از دانشجویان چپ گرا نیز شعله ی اعتراضات را فروزان تر کرد و دیدیم که در سرتاسر ایران (تهران،مشهد،همدان،شیراز،تبریز،کرمانشاه و ...) دانشجویان در حمایت از همکلاسی هایشان دست به اعتراضات گسترده زدند.

امید است که طی روز های آینده اخبار خوش دیگری نیز دریافت کنیم. اما تا آزادی تمامی دانشجویان در بند٬ خانواده ها و همکلاسی هایشان دست از اعتراضات نخواهند کشید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 

در وصل هم زعشق تو ای گل در اتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم.با عقل اب عشق به یک جو نمیرودبیچاره من که ساخته از اب و اتشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خاوران_(پرولتار)  | 


جدیدترین قالبهای بلاگفا

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس